|
گذشته های متمایل به حال
|
||
|
خاطرات یک ذهن نا آرام |
آفتاب شب، غروب کرده طلوعش را و من به تیز ترین تیغ کاکتوس عمر تکیه کرده ام،هنوز.........
تو آرام و نمکین خفته ای و من از این تراس کوچکم، آسمان شب را می بینم که گیپور سیاهش را بر عریانی ستاره ها کشیده و باز هم از آن زیر، درخشندگی بی کرانشان است که چون درشتی باران پاییزی بر تنم می خورد از آن بالاها مدام،تک ستاره ای اما منیر تر است از باقی دیگر، گمانم، تو آنی، همانی که همیشه تردی زبر لبانی...
کامیار
داشتن براش لالایی می خوندن،نمی دونستن که اون سالها قبل از این خوابش برده بود و فقط نگاهی بود که خیره مونده بود به روبرویی ناممتد
...
انعکاس نور آفتاب به باقیمونده های برف چند روز پیش،که حالا مثل آیینه ای شفاف در کناره های جاده چشم رو اذیت می کرد مثل خطوطی نامرئی شده بودن که لعنتی ها از بهم پیوستگی نا متقارنشون،امتدادی عمیق یافته بودن، اونقدر که آدم ...
و اینسان بود که آدمیزادی که دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض کرد و رو به پایان گذاشت مسابقه بی سر انجامی که از ازل برایش تنیده بودند و هیچ اندازه اش نمی شد انگاری، وتر رسم شده بر این خیال نیز چون اوی سرگردان،هیچ را نمی پیمود جز، سایه اش که بلند بود و کشیده........
کامی/ب
لالایی هاش رو با ریتم آکاردئونی که در گوشش نواخته می شد هم آوا کرد و خنده ای شد که می شد از لای برگ های درخت کهنسال بین آن همه خاشاک باغچه دیدش....
بلوغ زودرس پروانه خاکستری در بین این همه رنگی که پیرامونش ریشه دوونده بودن،اون رو وحشی تر از معصومیت سپیدمآبانه ای کرد که می شد روزگاری بهش افتخار کرد،یواش یواش بالهاش رو از دست داد و رو زمین، مشغول گدایی، پیله شد واسه خوابهای شبانه اش که، حتی شفیره ای ماده نیز به آن راه نداشت...........
کامی/ب
شاهزاده که با رخش رینگ آلومینیومی اش از بزرگراه می گذشت، پرنسس خیس شده از باران بهاری را ندید که ژنده پوشانه ، اما راست قامت انتظار سادگی اش اش را می کشید و مدرنیسم را ندید که به گل نشاند سپیدی خسته از باکرگی اش را....
|
|