تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال

گذشته های متمایل به حال

سید 

یازده سال پیش بود٫در چنین ایامی:

پس از قریب به دو دهه پر کشمکش و مجادلات داخلی ٫به بزنگاهی رسیدیم بس وانفسا٫بودن یا نبودن٫بزرگترین بزنگاه اجتماعی نسل من که آبستن حوادثی می شد که.....

کاندیدای جریان تمامیت خواه از طرفی و سیدی جذاب و گمنام که با چراغ خاموش به این تقابل رسیده بودو موازنه ناتقارنی را رقم زده بودند به اتفاق و در دوم خرداد به انتظار نشستند و نظاره گر سبد سهمشان شدند:کاندیدای تمامیت خواهان با اهدافی مشخص (چه برای خود و چه برای عامه مردم)و سید روایت ما که ترجمان دیگری از زندگی ایرانی را نوید می داد:اعتلای فرهنگ ایرانی-نگاه رئال به دین-آزادی های اجتماعی و سیاسی –شایسته سالاری وووو

و این مضامین چنان شوکی به بدنه اجتماع وارد کرد که بیست میلیون (یه کم بالا و پایین چه فرقی می کنه)نقطه تایید بر پاراگرفهایش نهاده شد.و ای گونه بود که نظام سیاسی وقت با بهت مواجه شد و دنبال چیستی ماجرا افتاد....

القصه

من نیز چون قطره ای به این دریا پیوسته و به دیده بانی سواحلی نشتم که صاعقه حضور موجی آنچنان مهیب را متصور نبوده و مفتضحانه تن به شکست می دادند:پله پله ٫سنگر به سنگر و رفرمی هرچند سطحی را مزه مزه کردم٫کردیم.و کام عطشناکمان را به ساقی بلند پروازی سپردیم که رویاهایمان را بال و پرواز می داد .دو سال بعد بود که میزبانش شدیم در گروهی که به هواخوای از او اندیشه هایش تن برافراشته بود(جبهه مشارکت)و چه غم ها و شادی ها و نظراتی نبود که حول و حوش افکار و شخصیت او شکل نگرفت و شروع به بالیدن نکرد.....

 

افسوس که......

 

 

 

پ ن:محمد خاتمی رو به  دور از هر گونه :دستاوردش٫ایدئولوژی اش٫و کم و کاستهایش صمیمانه دوست داشته و می دارم و سالروز دو خرداد که با محوریتش شکل گرفت را گرامی می دارم و می دانم و عقیده ام بر این است که چون او و موجی که با او به پا خواست تا سالها رخ نخواهد داد.

 

پ ن1:سید به من فهماند که :کامیار تو دیگر به بلوغ رسیده ای و می توانی ماهی سیاه کوچولوی ٫قصه صمد بودن را تجربه کنی....

 

پ ن 2:این روز دوم خرداد بود نه هیچ روز دیگری!

 

 

پ ن 2:یاد کلامش گرام که:

ایستاده ام چو شمع مترسان زآتشم............

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 1:54 توسط کامی |


 

 

 

 

نزدیک به یکهفته گذشت و دوستانی لطف کرده و قدم رنجه فرموده و این حقیر را به زینت پندو نقد نوازاندند

و حالا جوابیه و دفاعیات من:

 

در مورد اصلاح فونت  :سعی می کنم بهترین فونتی را که از دید من و توی مخاطب مطلوبه رو لحاظ و اعمالش کنم(اگر دست خطم رو میدیدین چی می گفتین!!!)و در مورد قالب نیز: اونچه رو که تناسب داشت با من- سلکت کردم که متاسفانه از دید خودم هم عرض بند یه کم کوتاه و خلاصه شده است ٫اما خب دیگه.....

 

دیر آپ کردن:همونطور که در مطالبم به مرور در این سیصد و شصت و چند روز نمایانده ام٫سعی می کنم همیشه تا اونجایی که می تونم کیفیت رو فدای کمیت نکنم و هر موقع که مطلبی میاد بنگارم ٫نه اینکه ملزم به نگارش باشم و مثل ماشین از خودم پست صادر کنم!!

 

موزیک بلاگ:از اونجایی که موسیقی همیشه جای خاصی تو زندگیم داشته سعی کردم در این دفتر مجازی نیز اون رو به نحوی به نمایش بگذارم و در حال فعل این موزیک٫ ثلیث ترین واژگانیست که ترنمم را به سرایش می رساند.

 

استفاده از زبان محاوره:سعی می کنم تا اونجایی که می تونم خودم رو در مقام دوم شخص  ببینم و از دید توی مخاطب بنویسم که توی این روند گاهی ٫محاوره و گاه کتابی نوشتن  را ناگزیرم. که از دید بعضی از رفقا خشک و سخت معنا می شود.

 

تصویر بلاگ: تصویری سایه روشن دار رو از خودم به نمایش می گذاره که همونی رو نشون میده که هستم ٫نه بیشتر و نه کمتر....

 

معنای گذشته های متمایل به حال در نزد من این می باشد که :افعالی که در دیروز من رخ داده و سایه شان ٫سایه وار به تعقیب من در حال می پردازند و با هم ادغام شده و من را نیز در خلائی خاکستری معلق می دارند.

 

وضعیت کنونی ام نیز به رشته تحریر در خواهد امد اما پیش شرط هاش هنوز کامل نشده و  تا این جای کار هنوز یک بعد از کامیار روایت شده و بقیه مجرای زندگی ام جای تامل دارد که به ان نیز خواهم پرداخت و هیچ عجله ای هم در نگارشش ندارم

 

 

و بیشترین چیزی که در حال کنونی مرا مقید به خود کرده٫ورق پاره هایی است ادبی که در حال تحریرش هستم ٫با تمی از دلزدگی ها و شادی های کوچک زندگی در سه دهه اخیر که شاید در روزگاری نه چندان دور مکتوب شده و نشر یافت.

 

 

پاراگرافهای بالا را لازم به نگاشته شدن در جواب نقد دوستانم دیدم و بعد از این نیز استقبال خواهم کرد از چنین اتفاقاتی

 

و........

 

 

اما:

 

 

این من من است ٫نه من تو٫نه من او و نه من .....

 

پ ن: مرسی از همتون که ذکر نامهاتون رو به دلهای مهربانتان و برودت من!ببخشید.

پ ن2:قابل توجه تاهما دوستان!!

پ ن:مرسی از اویی که مرا دلنوازیده است تا ابد....

پ ن2: لایه ای دیگر از خود رو مفتوح می کنم٫ اگر عمری باقی باشد.....

 

                                                                        تمام

                                                                 امضا:کامیار

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 0:31 توسط کامی |


 توجه:(این اخرین روز این پست خواهد بود و آپ خواهم کرد).۲۳/۲/۱۳۸۷

ممنون از همه دوستانی که من رو تا این لحظه همراهی کرده و می کنند

با توجه به یکسالگی وبلاگم و اتمام اولین اپیزود من بعد از چهل و دو پست و نیز در راستای اینکه گفته بودم قصد دارم خودم رو به نقد و چالش بکشم مزید امتنان است اگر لطف فرموده و :

۱-نقایص و کمبودها 

۲-برداشتتون از دیدگاههایم

۳-انتقاد و شکایات

۴- هر نوع تز و انتی تز!

و در کل هر موردی که دررابطه بامن و بلاگم (دلنوشته هام)به اذهانتون خطور می کنه رو برام درج کنین

پ ن :مطمئنا برخلاف قول مساعد بعضی از مسئولان محترم در اولین فرصت مناسب سعی دربهبود و برطرف کردنشان خواهد شد

 

در آخر نگارنده حقیر از تو مخاطب عزیز بسیار ممنون می باشد

 تیزر بازرگانی:*هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم*

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 2:14 توسط کامی |


 

 

 

 

 

تا اینکه......

ادامه ملودرام رمانتیک من

یکروز با (ب) شام ‚رستوران .....بودیم و جاتون خالی داشتیم شام می خوردیم که یکدفعه(ب) ساعت مچی خوش تراشش رو نگاهی انداخت و گفت:باید برم پیش سهیل.یکدفعه از چیزی که ابراز کرده بود پشیمان شد و در صدد رفع و رجوع ماجرا بر اومد و دنبال واژگان می گشت که نگذاشتم ادامه بدهد‚در حالی که سورپرایز شدیدی بر من مستولی شده بود‚ کوشش به رفتن کردم‚مانعم شد‚پرسیدم :فقط بگو چه اتفاقی افتاده و سهیل کیه؟بدون هیچ گونه حاشیه ای و بر عکس دقایقی قبل که مستاصل ودرمانده می نمود(رلش رو بسیار عالی بازی می کرد)گفت:ببین کامیار بازی دیگه تموم شده ‚من متاهلم و یک بچه و......

دنیا روی سرم خراب شد‚کلمات رو می شنیدم و نمی شنیدم‚نمی دونستم چه کار باید بکنم‚ویران شده بودم و داغون.باز هم بلوف و نیرنگ؟

ب لب جملاتش این بود:من از لحاظ احساسی و جسمی و روحی توسط همسرم ارضا نمی شوم و می خوام که تو عهده داراین نقش باشی و.....

از خودم بدم اومده بود ‚عقم گرفته بود‚ یاد رجاله هایی افتادم که صادق هدایت ازشون یاد می کرد که همه چیزشون ختم می شد به آلت تناسلیشون.

دوستش داشتم و برام عزیز بود‚اگه حالش گاهی خوب نبود ‚تمام وجودم دچار رخوت می شد اما....اما اون برای من نقش بازی کرده بود و شده بودم آلت دستش‚درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی که بند به دست و پاشه و ناچار باید از عروسک گردان تبعیت کنه‚اما نه‚اینجا دنیای وهم و خیال و قصه و سن نیز نبودکه همه چیز پروژه وار مبدا و مقصد خاصی داشته باشد و در انتها کات‚اینجا دنیای وانفسایی بود که داشتیم طفیلی وار توش به سختی نفسها رو به شماره می انداختیم و منوکسید کربن تولید می کردیم.

سی روز پر فراز و نشیب وسراسرنفرت و خشم وغرور شکسته شده به پایان رسید و در یک روز آبان ماهی بود که :ساعت هفت و دقایقی (برعکس خوش یمنی مستهجنش که کریهانه به من می خندید)‚ضلع شمال غربی میدان صنعت و کات و. و احساسی که تو ماشینش جا موند و من تهی شده بارانی با آسمان باران گرفته تلفیق کمیک واری از طبیعت رو باهم به اجرا گذاشتیم.........

 

 

 

 

من اسارت تاریخ را پیموده ام ای زمان زدگان ابعاد!و از اسارت کیفیت رهیده ام‚زنجیریان اجسام!و اینک این حجم آیینه ای من است که در دسترس سایه هاست‚من میوه نا رسیده الفاظ را نمی خواهم.....

 

 

پ ن:هر جور که باید خودم توجیه می کردم نمی شد:نه شرع نه عرف نه وجدان و نه انسانی نبود که نبود.

 

پ ن2:بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه....

 

 

 

                                       تمام

                                  امضا:کامیار

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 0:9 توسط کامی |


جویبارترین فصل مژگان ها آغاز شد و ستارگان به هق هق افتادند,در صمیمانه کبود  گلایه بوته های عاطفه چه مناسبند و چه زیباست دردهای اساطیری بشر,هنگامی که نگارش آخرین کتیبه های ماورایی را نگاه می کند و من در فقیر ترین محله واژه گان هستم.

 

 

 

برنامه تور به تعویق افتاد! ,دلایلی چون:عدم هماهنگی منسجم با دوستان,نبود وسیله نقلیه مناسب ووووو

 

 

 

اخر هفته این هفته نیز درگیر مسئله ای هستیم بسیار حائز اهمیت!! به نام:رای و رای گیری....

 

 

درچند پست جاری به مرور اخرین کیسی رو که با جنس مخالف!داشتم می نگارم و این موضوع تکمله ایست بر چند پست ماههای ماضی که این بعد من رو مختومه اعلام خواهد کرد!:سال هشتاد و دو ,خدمت سربازی من تموم شده و مجروح از زخمی که (س)در من ایجاد کرده اوقات فراغت بیشتری را در دنیای مجازی و طبعا به اقتضای سن چت و مسنجراختصاص دادم,در چنین ایامی بود که فارغ از هرگونه احساسات با (ب) آشنا شدم ,او کسی بود که لااقل در گام اول و در نوشتار مکمل خوبی برام به شمار می رفت:بحثهای جتماعی و دغدغه های مشترک و راهکارها,فلسفه,هنر,تئاتر,کتاب و... اشتراکاتمان بود چند ماهی امتدادش  دادیم تا اینکه.........

ادامه دارد

 

 

گذر زمان به اجبار متونم رو در فضای مجازی بلاگفا به یکسالگی رسوند و خودم رو می خوام به نقد و چالش بکشم.

 

 

پ ن : بدجور برای خودم دست نیافتنی شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 0:29 توسط کامی |


سعی می کنم بودنم در طبیعت رو هر طور که ممکنه استمرار ببخشم,تورهای یکروزه ای که با دوستان خواهیم گذاشت آخر هفته ها را با بقیه ایام هفته متمایز می کند,در جمعمون این تقریبا به سنتی یکدست و چند ساله شده که با شروع بهار می آغازیمش و در اواسط پاییز مختومه اش می کنیم.فرصتی برای فرار از محیط آلوده شهری (چه از لحاظ الاینده ها و چه از لحاظ مردمانی که از لحاظ بافت شناسی تک تک سلول هایشان تبدیل به دستگاه شده).

در حال برنامه ریزی نخستینش برای اولین پیچ!!هستیم .

 

 

دربی قطره ترین دقایق آسمان به خیس ترین ساعات نیلوفر می اندیشم,تن در طولانی ترین شب شاخه ها می سوزد,پاره ای از خود را گم کرده ام......

 

بهارت یلدایی تر ازآتش پاکی سیاوش و تامل بر اندیشه ات مستدام باد....

 

 

پ ن:یه جورایی خودم رو زدم به خوشی!(الکی خوشی؟؟)

شاید این نسخه  تازه پیچیده شده جواب بده.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 0:9 توسط کامی |


از تهران که خارج میشوم ‚همه چیز را به حال خود وامی گذارم‚عادتم است و شاید نکته ای مثبت!!دشتهای سبز و مراتع بکر و کوههای سربه فلک کشیده سبزسبزهمیشه آرزویم بوده و در نوجوانی نیز.ایستادن در جایی که که با تماس انگشتان‚ همزمان با اینکه رطوبت را می بلعی و بوی سبزی را‚احساسی تو را به رخوت می خواندکه تنها دوراه پیشرویت میگذارد:یا آنقدر فریاد بکشی که روحت از جسمت تفکیک شود و یا در سکوتی عمیق‚با تمام وجودت طبیعت را احساس کنی ‚دو احساس کاملا متضاد و در عین حال مکمل........

نظاره روستاییانی که کنجکاوانه خیره ات می شوند و تو را هجی می کنند در اذهانشان‚به تعمق وادارت می کنند که:کیستند و چه می خواهند‚آیا آنها نیز چون تو جنونی به نام پول و زیاده خواهی را در ماورا ذهنشان به جستار می نشینند؟گمان نمی کنم‚لااقل آلایش زندگی و خانوار پرتعدادشان و تلاش بی وقفه شان برای رنج کشیدن!چیزی غیر این را در تو بارور می کند....

النگ دره‚ارتفاعات چالوس وصخره های سنگی انبوه از سبزی ماسال و شاندرمن....  .           به مدرنیسم و بورژوازی لعنت میفرستم و از درختی بالا می روم‚به سختی‚خیلی سخت و در ارتفاع 20 متری از زمین دوردست را دیده بانی میکنم و گوش نیز به صدای دارکوبی میسپارم که آنسوترشاید از برای شکم  و شاید نیز از برای دلربایی از جفتش کوبش را می آغازد.به خلسه میروم و افتادنم  میرود که به وقوع بپیوندد.زیر درختان و هنگام گام برداشتن به روشنی موضوعی به نام فرسایش را لمس میکنم و به کسانی که دچارش شده اند یا میشوند می افتم و ادغام طبیعت در من جاری می شود‚شاید خنده دار باشد‚اما یاد درسی از ادبیات می افتم که داشتیمش :بوقلمونی به نام مگاپود.شبی را به تنهایی و درچادرمهمان جنگل و جنگل نشینان میشوم و با آتشی که با کمک دوستی روستایی افروخته ام شام را که عبارت است از ماهی کوچکی که به سختی صید کرده ام و سیب زمینی بریان به نیش میکشم ‚آرامشی که در این ثانیه ها نصیبم شده با هزاران سال زندگی در مرتفع ترین برجهای پایتخت عوض نمی کنم‚صبح که از دامنه پایین می ایم دهانه رود را میبینم که شهر بیرحمانه پسابش را به آن تزریق می کند‚اهن است و زباله و فضولات و بس.به یاد سازمان حفاظت از محیط زیست می افتم و وظایف آیین نامه ایش.

حال دریا را در پیش رو دارم :زیبا کنار‚کپورچال و....  . جایی که می توانم به راحتی تلفیق آسمان و زمین را در دوردست نظاره گر باشم و امواجی که خروشان به سمتم می آیندوگویی می خواهند چیزی رایادآورم باشند‚اما چه چیز؟نمیدانم.باقایق گشتی در امتداد ساحل می زنم وآنچه می بینم آبی است و ابی و ابی.مضافا اینکه آسمان نیز باران را آغاز کرده و برخورد قطره با دریا آن قطعه :قطعه با دریاست......را متذکرم می شود.به ساحل که می رسم و شنهای ساحلی را در مشت میگیرم و از میان انگشتانم می سرانم‚ناخودآگاه یاد ساعت های شنی می افتم و گذر عمری که دانه هایش گوی سبقت همچنان از هم می ربایند.دریا‚بی انتهایی تو مرا نیز به بی انتها بودن وا میدارد‚اما نمیدانم چرا با سد مواجه می شوم‚تو میروی وپیشرفت می کنی و من می مانم و در جا می زنم(سیکل معیوبی که انسانیتم را به وقیحانه ترین شکل موجود زیر سوال می برد) و اینکه چرا؟

وووووو

 

پ ن1:باقی اش اضافات بود و در این مقال نمیگنجید

پ ن2:کاش میتوانستم بمانم و برنگردم

پ ن3:جای همه تان خالی

............................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 0:22 توسط کامی |


با عرض اولین سلام هشتادوهفتی ام:

تعصیلات نوروزی هم به خزان خود رسید و نگارنده این سطور چند صباحی را به سفر گذراند و سه استان شمالی را از نظر گذراند٬که در نزدیکترین فرصت راجع به آن خواهد نگاشت:از آنچه لمس کرده و دیده که تصویر مقابل هم گویای شمه ای از آن است!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 15:50 توسط کامی |


اهمال چند روزه ام هیچ توجیه موجهی نداره و شاید تنها بهانه ای که کمی از بار عذاب وجدان مستولی برخود بکاهه می تونه این باشه که:روزهای پایانیه ساله و مشغله های خاص خودش ‚باری.....

1- علیرغم میل باطنیم بالاجبار چزئی از ناظرین بر انتصخابات بودم در شمال تهران و شاهد حضورتهرانی ها برای شرکت در رای گیری و خیلی دوست داشتم توجیهات هر فرد رو برای رای دادن و دلایل انتخاب شخصی که برگزیده است‚و تا72 ساعت مشغول نظارت ارا بودیم(دلیل اصلی اپ نکردن مورد اشاره دوستان)و شاهد این نکته تلخ که طبق روال سالهای گذشته جناح به اصطلاح اصولگرا!!(تعرف اصول از دید آقایان چیست؟)با آرای شکننده منتصخب هستندخودم هم که..............

2-تعطیلی همزمان تعداد ی زبان گویای جامعه خصوصا نشریه تخصصی هفت در بهت و حیرتم فرو برد و اینکه هنوز میشود و می توانیم رعایت می شود و به یاد جمله اخیر وزیر محترم ارشاد افتادم که کتاب های موجود در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها نیز بازبینی شده و کتابهای مشکل دار(از چه نوعی؟؟)جمع آوری خواهد شد....

3 بیست و نهم اسفند ماه با تمام حواشیش برایران و ایرانی گرامی و یاد یگانه مرد معاصر :دکتر محمد مصدق گرامی تر و سلام بر او باد....

4-جنب و جوش مردمان شهر در کوچه و خیابان نشان از چیزی دارد که بنا بر شواهد موجود و هرچند به سختی بهار می نامیمش که نشانگر احیای دم در کالید زمین است و موید تازگی و طراوت در جاندار و بی جان!تماشای حاجی های فیروزی که مسخره وار بنا به احتیاجات مادی و نه بر مبنای ورود بهار ازپشت شیشه خودرو به خنده ات وامیدارند.....‚حالا نوع خنده اش مشخص نیست‚پوزخند؟زهرخند؟یا........

 

 

خیلی مختصر :نوروز ایرانی و آریایی را بر توی ایرانی تبریک و تمامی دوستیهایت قرین فزونی......

 

 

 

 

راستی آقای احمدی نژاد عیدی نوروزی: بنزین لیتری چهارصد تومانی تبصره سیزدهیت نیز به کسانی که منتخبشان هستی مبارک!(به قول خودت:میشود و می توانیم)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 8:27 توسط کامی |


ممنون از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن وآرزوهاشون و هدایای مجازیشون در دنیای واقع........

برای تو دوست خوب که این ارزو را برای من داشتی بهترش را آرزومندم.

 

پ ن:اون دوستانی که فکر کردن باننوشتن می خوام تعدد تبریکات داشته باشم سخت در اشتباهند!!!

 

در روز انتصخابات!!! خواهم نگاشت ٬مخاطب عزیزمن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 22:57 توسط کامی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اجتماعی - انتقادی
برای همیشه ای که هیچ وقت نبوده است


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مانیفست
انسان و...
مینی مالی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

زن آرام
خوابگرد
دانشجوی متفکر
کویر
جن و پری
عاشقانه ها
نامه های تنهایی
عامیانه ها
کافه تیتر
سه شنبه متمایل به خاکستری
مریم و حاشیه اش
ترانه
آکواریوم شب
زن تنها
دایره
چلو کباب
مهدی عزیز با اعتقاداتی.....
دلتنگی های هاله
زهرا
سایه.....
مثل کوه؟
ستایشگر
کتی
حرف های من او
ماندا
بانوز لایف
مترسک فیلسوف
خاطرات دانشجویی متفاوت
غرغرنامه
دوزیست
خلوتگاه دل
طناز
چیستا
کامیار
نیلی
فرنگی بانو
ابرک تردید
شیوه
روژا
کاغذهای ملودیناک
سان بانو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin






Powered by WebGozar

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس