تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال
 
گذشته های متمایل به حال
 
 
خاطرات یک ذهن نا آرام
 

آفتاب شب، غروب کرده طلوعش را و من به تیز ترین تیغ کاکتوس عمر تکیه کرده ام،هنوز.........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:52  توسط کامی  | 


برگرفته از وبلاگ یک دوست:

من هنوز یک انسانم!

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،
سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم ...
بدوزمش به سق...
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به
آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع ‌بین بود!
صدا خفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، بیاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ...
اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند؛ برایم بخر...
تا در غذا بریزم.
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برایت ماند؛
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند؛
بیاویزم به گردنم...
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم!
من هنوز یک انسانم!
من هر روز یک انسانم!
 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 22:24  توسط کامی  | 
من همینجا ایستاده ام، با گام هایی کمرنگ و لغزان که سکندری خورده اند و حال دستها را می جویند.نگاه ها را.........
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 3:25  توسط کامی  | 

تو آرام و نمکین خفته ای و من از این تراس کوچکم، آسمان شب را می بینم که گیپور سیاهش را بر عریانی ستاره ها کشیده و باز هم از آن زیر، درخشندگی بی کرانشان است که چون درشتی باران پاییزی بر تنم می خورد از آن بالاها مدام،تک ستاره ای اما منیر تر است از باقی دیگر، گمانم، تو آنی، همانی که همیشه تردی زبر لبانی...

کامیار

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:32  توسط کامی  | 

داشتن براش لالایی می خوندن،نمی دونستن که اون سالها قبل از این خوابش برده بود و فقط نگاهی بود که خیره مونده بود به روبرویی ناممتد

...

انعکاس نور آفتاب به  باقیمونده های برف چند روز پیش،که حالا مثل آیینه ای شفاف در کناره های جاده چشم رو اذیت می کرد مثل خطوطی نامرئی شده بودن که لعنتی ها از بهم پیوستگی نا متقارنشون،امتدادی عمیق یافته بودن، اونقدر که آدم ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 0:57  توسط کامی  | 

و اینسان بود که آدمیزادی که دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض کرد و رو به پایان گذاشت مسابقه بی سر انجامی که از ازل برایش تنیده بودند و هیچ اندازه اش نمی شد انگاری، وتر رسم شده بر این خیال نیز چون اوی سرگردان،هیچ را نمی پیمود جز، سایه اش که بلند بود و کشیده........

کامی/ب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:22  توسط کامی  | 

لالایی هاش رو با ریتم آکاردئونی که در گوشش نواخته می شد  هم آوا کرد و خنده ای شد که می شد از لای برگ های درخت کهنسال بین آن همه خاشاک باغچه دیدش....

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:30  توسط کامی  | 

بلوغ زودرس پروانه خاکستری در بین این همه رنگی که پیرامونش ریشه دوونده بودن،اون رو وحشی تر از معصومیت سپیدمآبانه ای کرد که می شد روزگاری بهش افتخار کرد،یواش یواش بالهاش رو از دست داد و رو زمین، مشغول گدایی، پیله شد واسه خوابهای شبانه اش که، حتی شفیره ای ماده نیز به آن راه نداشت...........

کامی/ب

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 0:49  توسط کامی  | 

شاهزاده که با رخش رینگ آلومینیومی اش از بزرگراه می گذشت، پرنسس خیس شده از باران بهاری را ندید که ژنده پوشانه ، اما راست قامت انتظار سادگی اش اش را می کشید و مدرنیسم را ندید که به گل نشاند سپیدی خسته از باکرگی اش را....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 12:30  توسط کامی  | 

روزنه های بی اغراقند که سیاهچاله می شوند،گامهای نا منظممان بر هیاهوی زمانه را،دست های بی مرزمان تا کجا تمنای خیال خواهند بود بر این سختی تیره گون؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:22  توسط کامی  | 
 
  بالا