|
پ مثل؟ براستی که آری چرا؟؟؟ بچه که بودم اگر کاری رو انجام می دادم که متناسب با طیف سنی ام نبود همه میگفتن :کامیار توهنوز بچه ای این کارها چیه که میکنی؟ الان هم باز انگ بچه بودن رو بهم میزنن.پس کی من بزرگ می شم؟؟ آره داشتم میگفتم:از همون دوران بود که کلمه (چرا) درذهن کنجکاوم از جایگاه خاصی برخوردار شد چرا باید بین من و بقیه دوستانم فرق و تبعیض باشه؟ کامیار از تولدم شروع می کنم از اون لحظه ای که توی یک شب تاریک در نیمه های آخرین ماه سال به دنیا اومدم سخت بود ولی به خودم جرات دادم ا و اومدم فارغ از تمام مسایلی که بعدا گریبانگیرم می شدن! از همون آوان کودکی علاقه خاصی به تحلیل مسایل پیرامونم داشتم و علت مسایل همیشه برام از خود معلول مهمتر بود ه و هست... خلاصه که سعی کردم ذهن کنجکاوم رو یک جوری آروم کنم و مامان بهترین مشوق من در این زمینه بودو من رواز مرداب فراموشی خارج کرد به این ترتیب که در ابتداخوندن کتاب رو از 5 سالگی به من آموخت .سخت بود ولی با صمد شروع کردم :ماهی سیاه کوچولو درسته که مطالعه ذهن مغشوشم رو از همون دوران آرومم می کرد اما از یه طرف دیگه منو به وادیهایی می برد که برام این سوال پیش میومد که چرا؟ و واقعا چرا؟؟؟ این سوال بود که تا همین امروز منو آزار میده..... + نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386 2:2 توسط کامی |
ب مثل بلوغ چرا من باید تا 6 سالگی عنصر پدر رو که اصلی ترین رکن خانوتده در جامعه سنتی ایران رو تشکیل میده رونداشته باشم و نبیینمش؟ به کدامین گناه باید پدرم 5سال رو توی اون قفس لعنتی و به دور از اجتماع به سر کنه؟ بزرگتر که شدم فهمیدم که اون هم مثل من دنبال چیستی ماجرا بوده منتها در ابعادی وسیعتر و تواما"باتاوانی بسا سنگینتراز من مثل: از دست دادن یک کلیه و ابتلا به بیماری سل و … مادرم اما مثل تمام مادرای خوب ایرانی (دهه60)صبوری پیشه کرده و به تربیت من همت گماشت و جوانی خود را وقف رشد من نمود.با اینحال باز نمیدونم که چرا اینکار رو کرد؟چرا این همه گذشت؟ توی دبستان سرآمد بقیه شدم.از هر لحاظ محجوب.درسخون و…اما باز هم محیط آموزشی خلا من رو پر نکرد. تا اینکه یکروز پدر: آزادشد و من دستانی که زمانی بوی نرمی و عطوفتش زبانزد بوده و حال خشن و بی رمق شده بود را روی شانه هایم احساس کردم. آیا واقعا مصایب من به اتمام می رسید؟آیا"پایان شب سیه سپید است" در مورد من مصداق پیدا کرده بود؟ کلاسهای آموزشی برام اوقات خوبی رو رقم می زد:شنا.زبان.کتابخوانه و… این روند تا 12 سالگی ام ادامه داشت به طوریکه دوستان و اقوام به دیدن عکس و مشخصات من در مجلات عادت کرده بودند. از 13 سالگی طی یک دوره کشمکش و جدل فراوان با خود خواندن نماز رو آغاز کردم.تلقی من از معبودی که براش سجده می کردم در اون دوران این بود که: پیری مهربان با گیسوانی سپید و عصایی زرین در دست روی توده ای از ابرها نشسته و ناظر اعمال همه خصوصا من است با خلوص باهاش درددل می کردم و بعضی اوقات هم نگران از خشم احتمالیش لب به شکوه می گشودم که چرا؟؟؟ و اینگونه می شنیدم که:صبوری و خویشتن داری پیشه کن.اما مگه من عمر نوح داشتم؟ این دوران همزمان با آغاز بلوغ جنسی وترشح هورمون های مردانه ام بود که به مانند ترعه ای باریک از نهری عمیق منو وارد فاز دیگه ای از زنگی کرد. دختر؟؟؟؟ چه واﮋه نامانوسی برای من نوجوان بود! با وجود تمام مطالعات فراوان تا اون سن هنوز برداشت دقیقی از اون کلمه نداشتم و نمیدونستم که چطور میشه باهاش روبرو شد و اصلا فلسفه زن و زنانگی چیست؟ تا اینکه…. + نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386 23:53 توسط کامی |
|
| ||||||