|
سلام به دوستان خوبی که گاها من رو دنبال می کنن و بعضا نقد یا تشویقمم می کنن چند روزه که سرمای سختی خوردم و دایما تب و لرز به سراغم میان . نمیدونم ٬میدونین زندگیم لاقل چند روز از تکرار خارج شده٬ حالا مسببش می تونه یه ویروس کوچولو باشه نه؟ خلاصه که همین لحظات کوتاه هم که دارم براتون(یا شاید برای خودم)می نویسم رو هم ٬یه دستم موس و کیبورده و یک دستم هم کلینکس!! در هر صورت فکر میکنم چند روز رو باید در دوران نقاهت سپری کنم.. این هم یه نوعشه دیگه نه؟ قول می دم زود بر گردم و ادامه بدم ٬مردونه! لحظاتتون به زیبایی موجهای خروشان خزر همیشه آبی.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 23:27 توسط کامی |
زندگی هر انسانی یگانه و تکرار ناپذیر است و اگر شخص٬ روایتگری تیزبین و شیرین سخن باشد ٬چه بسیار قصه های عبرت انگیز که می تواند حکایت کند. طبیعی است که یاد نامه انسانها تاریخ نیست.وثوق سندی ندارد.ذهنی است قصه گو که در ساخت و پرداخت چهره ها و روندها بسی تاثیر می گذارد.دنیایی موازی دنیای واقعی می گذراند٬ زیرا عواطف و خیالها در این جا نقشی بزرگ دارند و لذا توقع تاریخ از آن داشتن ٬سزا نیست. دوستان بسیاری به من نصیحت می کنند که از یادهای خود چیزهایی بر صفحه کاغذ بیاورم ٬ولی من از این کار٬ به چنددلیل هراسناکم:می ترسم از عهده آن برنیایم ٬می ترسم حوادث و انسانها را با دید لوچ خود مسخ کنم٬ می ترسم به پرده دری یا پرده پوشی ناروا دست بزنم٬ می ترسم یادها به قصه های ابلهانه و بی نمک بدل شوند و یا خودخواهانه و لاف زنانه به نظر آیند.اصلا خود این ادعای دل نوشت نویسی را ادعایی زاید می دانم اما.... + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 22:58 توسط کامی |
هیچ چیز از چهره نمی فهمم.مال دیگران معنایی دارد٬ مال من نه.حتی نمی توانم حکم کنم که زیبا است یا زشت است چون اینطور به ام گفته اند.اما این در من اثری ندارد براستی حتی یکه می خورم که کسی بتواند یک همچو کیفیتی به آن نسبت دهد انگار یک تکه خاک یا پاره سنگی را زیبا یا زشت بنامیم. برگرفته از تهوع تالیف :سارتر + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 0:52 توسط کامی |
سلام (قسمت دوم فلاش بک) پناه بردن به مادر در اون لحظه برام فرصتی بود که منو از اون حالت هیستیریک خارج کرد و دنیایی تازه را برایم رقم زد. گذشت ودوران راهنمایی تحصیلی هم با فراز و نشیب هاش با کشف ابعادتازه به پایان رسید و بلوغ من در دبیرستان به اوج خودش رسید یادم میاد دورانی رو که به شخصی در راه مدرسه به خانه یک نوع دلبستگی پیدا کردم ٬تمام احساساتم نسبت به اون دختر رو در کاغذی ساده که از دفتر جدا کرده و برایش حاشیه ترسیم کرده بودم نگاشتم آذر ماه بود و اگر اشتباه نکنم اواخرش و داشتیم به فصل سرما می رسیدیم اما انگار سرما در دلها هم رخنه کرده بود٬ دخترک من را می دید و ندیده می انگاشت هر مرتبه با خجالتی بیش از پیش راههایی که به ذهنم می رسید را برای دادن دلنوشتم به او انتخاب می کردم اما تو گویی که من می خواهم در سنگ نفوذ کنم و هر دفعه سرخورده تر ازمرتبه پیش . تا اینکه به اردیبهشت ماه رسیدیم و از دلنوشت من چیزی جز بقایای یک پاپیروس باستانی که هزار مچاله شده بود نمانده بود٬ این تجربه ای بود برا ی من بعلاوه انکه باز هم در لاک خود بیشتر فرو بروم.... در این دوران سعی می کردم نبود برادر یا خواهر یا دوستی وفادار و خوب و همدل که بتواند بیاموزاند و بیاموزد رو با کتاب پر می کردم و در دنیای ادبیات غوطه ور بودم تا اینکه به کتاب :وضعیت آخر تالیف تامس.ا.هریس رسیدم.....(ادامه دارد) + نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 0:48 توسط کامی |
روزهای عمر مثل برگ های درختی خزان زده می ریزند و تو همچنان منتظر٬منتظر چی؟معلوم نیست شاید به نوعی دچار روزمزگی شدی ٬شاید اینها چیزهاییه که جلوی آیینه به خودم میگم ٬شاید تو هم دچارشی.نمی دونم افکار مالیخولیایی بعضی وقتها سراغ بورژواها و مقامات طراز اول و خدایگان علم و اندیشه و...هم میرن ٬ حالا من نوعی که جای خود داره!!البته راههای فرار هم هستا که من سعی می کنم ازش استفاده کنم وشونه خالی کنم ازش٬ولی ممکنه به جای اینکه به قول رفقای لوطی:زنگی رو بپیچونم٬نسخه خودم پیچیده بشه!!! خزان امسال هم داره به آخرای خودش نزدیک میشه و ره توشه عمر ما؟؟ قول می دم ادامه پست گذشته رو در پست بعد ادامه بدم راستی اگه جلوی اتاقت درختی خزان زده هست که خش خش برگهاش رو موقع خروج از خونه زیر پاهات احساس می کنی٬ یه نگاهی بهش بنداز و خودت رو به جای اون بذار٬ اون وقت..... + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 22:15 توسط کامی |
بر میگردم به سنین نوجوانی٬دورا پر از خطوط قرمزی و پرونده هایی که یک به یک برایمان گشوده و کشف می شوند(همون طور که چند پست پیشتر به اون اشاره کرده بودم. خودتون بهتر میدونین در دوران نوجوان من و نسلم(اواخر دهه شصت)شرایط اجتماعی به نسبت بسته تر از امروزی بود که نسل نوجوان در آن برای رسیدن به جوانی گام برمی دارند.دختر در ذهن من جایگاهی داشت مثل اسباب بازی و صرفا یک چیز.چیزی که زود احساساتی می شد ٬گریه می کردو می شد باهاش بازی کرد.چه فرقی می کنه٬خاله بازی ٬گرگم به هوا و ....و نه بیشتر. یادم میاد اولین باری که احساسی از نوعی دیگر در من برانگیخته شد٬روزی بود٬درایام عید میهمان بودیم در خانه دوستی٬دختری داشتند همسن و سال من٬پس از گذران دقایقی چند اوقاتمان با او و برادرش به بازی گذشت تا نوبت به قایم باشک رسید و پس از چند دست برادر چشم گذاشت و من در کمد دیواری پنهان شدم و دختر نیز از پی من روان و میهمان من در کمد دیواری٬لحظاتی نگذشته بود که بی مقدمه صورتم داغی پس از یک بوسه را آنهم از چیزی به نام دختر تجربه کرد٬گر گرفتم٬گرفتم؟ و تنها چیزی که در ذهنم باقی مانده اینه که پاهایم شروع به دویدن کرد و تنها موقعی تپش قلبم و داغی صورتم جایش را به رخوتی گرم داد که در کنا مادرم آرام گرفته بودم...... (ادامه دارد) + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 19:7 توسط کامی |
با اینکه ممکنه سوالی کلی باشه اما دوستدارم بدونم تو دوست عزیز اگر مطالعه می کنی٬بین مولفین فرانسه٬آلمان٬ایتالیا٬انگلیس٬روس و .... در حوزه ادبیات کار کدام یک از ممالک را می پسندی و برایت جذابتر می تواند باشد؟ (من یکی که ارادت خاصی به نویسندگان فرانسه دارم و این آرزو برایم مثل یک رویا شده که در کافه ه ای در پاریس کنار ایفل نمادین فنجانی قهوه تلخ را میهمان سارتر بودم)....... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 12:10 توسط کامی |
امان از خویش را بی خانه دیدن خود اندر خانه بیگانه دیدن! سپس بیگانه بی خانمان را بجای خویش صاحبخانه دیدن! ( میرزاده عشقی) جرعه ای تفاوت..... در پست بعد فلاش بکی خواهم زد به گذشته ام و آینده ای که... + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 0:23 توسط کامی |
به نظر شما چه چیزی در محیط مجازی وب می تونه برای نسل سوم و چهارم ایرانی جذاب باشه؟ + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 23:22 توسط کامی |
گفتی غزل بگو چه بگویم٬مجال کو؟ شیرین من برای غزل ٬شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پر زدنم هست بال کو؟ در گذشت قیصر شعر معاصر ایران بر همه دوستدارانش تسلیت باد + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 23:0 توسط کامی |
یاد باد آن روزگاران یاد باد
روز وصل دوستداران یاد باد آلاچیق محیطی مخروطی و چوبی در وسط پارکی سرسبز که از کنارش نهری می گذشت ٫ آلاچیق برای من تداعی گر نوعی پوست اندازی ؟! چه افکاری که زیر آلاچیق خوبمون شکل نگرفت . عصرها شاید هم شباهنگام طبق قراری ناگذاشته با چهار دوست ما رو در بر می گرفت . زمستون توی گله گله ی برف ٬ بهار ٬ باران با ترنم دل انگیزش . تابستون٬ با دوره گردهای خرده فروش و خزان نارنجی با نسیمی که ما رو وادار به تعظیم در برابر خودش می کرد .اکنون سکانسی از زندگی به پایان رسیده و تنها این پوست اندازی و فرصتها و چالشی بود که آلاچیق رو برای من ماندگار کرد . در یکی از همان روزها ی مباحثه در آلاچیق با دوستان بحثی داشتیم در باب زندگی نوین امروزی ٬ باید ها و نباید ها و روابط شخصی و .... عده ای هنجارها را تایید و دیگران نیز بر دلالت فشارهای درون به بیرون سخنرانی می کردند در این بین روابط شخصی نمود بیشتری پیدا کرده و با چهار عنوان کاربردی محور بحث شد که عبارت بودند از : دوستی ٬ عشق ٬ سکس و ازدواج . هر کسی تعبیر و تعریف خاصی از این مفاهیم داشت ٬ مثل : اینکه دوستی بر چه محورهایی استوار است ؟ چارچوب هایش ؟ چیستی دوستی ؟ و چرا دوستی ؟ عشق چیست ؟ عاشق کیست ؟ و همین طور معشوق ....؟ سکس ؟ مفهومش ؟ جایگاهش در روابط شخصی فیمابین دو نفر ؟ تبلورش ؟ تضادش با شریعت و جایگاهش در عرف ؟ ازدواج ؟ معیارهایش ؟ بایدها و نبایدهایش ؟ اینها هر یک چالش ها و سوالات جداگانه ای بود که هر کسی خود نسبت به آن تلقی خاصی داشت ٬ حالا تمام اینها به جای خود ٬ مسئله اصلی و چالش برانگیزترین آیتم این بود که این مفاهیم چه جایگاهی در زندگی ایرانی امروزی دارند ؟ و تعاریف نسل های اول تا چهارم ( که تازه پا به جوانی می گذارند ) نسبت به این موضوعات ؟ و قابل تاملترین بخش ماجرا این که اینها چه تشابه و تفاوتی با هم دارند و چرا ما دائما آگاهانه و بعضا ناآگاهانه معانی این مفاهیم را درک کرده و با استناد به درک آن باز هم آن را با هم اشتباه گرفته و به کار می بریم . حرف های زیادی ردو بدل شد ٬ که من در اینجا تعاریف صرفا شخصی خودم رو به اختصار عنوان می کنم : دوستی : تلقی تو از دوستی چیه ؟ به نظر من دوستی یعنی دو نفر بر مبنای عقل ومنطق و طی یک چار چوب خاص با هم در ارتباط بوده و به تعالی و رشد فکر کرده و تزی رئالیستی داشته و در عمل هم پتانسیل چنین کاری را داشته باشند این چار چوب خدشه نا پذیر و در قالب موارد مستمر می باشد . حال این جریان که احساسات و دل نقش کمرنگتری در آن ایفا می کنه ناخود آگاه منجی منافع دو طرف می باشد و تهی از تفکرات جزئی و خاله زنکی است . به عنوان مثال تو با شخصی رابطه دوستانه داری ٬ او در حال انجام عملی است که همزمان با همسو بودن با منافع تو خودش را متحمل ضرر کرده و آسیب پذیرش می کند ( چه مادی و چه معنوی ) تو چه کار می کنی ؟ خبطش رو باز گو و منصرفش می کنی یا با آسودگی از کنارش می گذری تا او به امر ادامه بده ؟؟ اگر نادیده بگیری مطمئن باش گرگی هستی در لباس میش وغریبی دوست نما و اگر واگو کنی ... عشق: سکس: فکر می کنم چیزی که در نهاد انسان ها هست و پیوندش رو می شه سکس نامیدالبته چیزی که با اما و اگر هایی در عرف و شرع جامعه کنونی رو بروست و تفاسیر مختلفی نسبت بهش می شه و تنها چیزی که اغلب ازش استنباط می شه همخوابگی صرف و بس .....ازدواج: یک اصل فراموش شده ٬غالبا یک نوع حس مالکیت که امروزه ملاک و اولویتش ابتدا ظاهر و صورت زیباست و بعد میزان نقدینگی و پرستیژ خانوادگی و در آخره که به صفات و خصلت های انسانی و نوع نگرش طرفین نسبت به مسایل خرد و کلان زندگی پرداخته می شه وبعد از مدتی فریاد وامصیبتاست که از طرفین بلند میشه:میزان مهریه٬دلزدگی٬خیانت٬برخوردهای فیزیکی٬خودکشی٬همسر کشی و.....جای چه چه قمریانه!!چند صباح اول زندگی مشرک رو می گیره ٬در چند ساله اخیر با وجود گامهای خوبی که در مقوله ازدواج برداشته شده (تعدیل خانواده سالاری-متعادل سازی رفتارهای اجتماعی دخترا و پسرا-تحصیلات عالیه هر دو طرف و گاها روابط دوستانه پیش از ازدواج و ....) نکته:آمار نشون میده که متوسط سن ازدواج در طبقه متوسط اجتماعی به پایین بسیار بالاتر از ازدواج در طبقه مرفهه و این خودش نمایان گر معضلاتیه که...... و....... و الان ٬تو ای خواننده عزیز قسمتی ازنظریات من رو خوندی٬و به گوشه ای از دغدغه ها و دلمشغولیات من و دوستام که شاید جزیی از سوالات هم سن و سالهای من و تو و او باشه روهم شنیدی و احتمالا لمس کردی میبینی حتی به دور از هر گونه فلسفیدن در زندگی همین واژه های خرد چه طور آدمی رو به چالش می کشه؟اصلا این واژه ها به هم مربوطند؟به هم شباهت دارند یا با هم تفاوت؟اصلا شاید همان طور که همه چیز مون با همه چیزمون قاطی شده ٬معانی این کلمات هم در اذهانمون دچار فروپاشی و ادغام شده و جای عملشون هم همینطور؟؟ نظر تو چیه؟تا حالا در همچنین مسایلی تامل کرده بودی؟فکر می کنی این چیزایی که کامیار نوشته یه مشت خزعبله؟؟یا نه ٬می تونه جای بحث داشته باشه؟اگر آری چرا؟ و اگر نه چرا؟ در آخر اگر دوست داشتی من رو هم در افکارت سهیم کن. بین خودمون بمونه: من که خودم تا این لحظه جوابی مستدل که بتونه بدون کم و کاست توجیهم کنه و کاربردی هم باشه و از این برزخ خارجم کنه پیدا نکردم....
واگویه هایم هم صرفا غلیانات روحیه خودم بود و بس. + نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386 8:20 توسط کامی |
آقا !!اول کلام بگم که قول میدم از این به بعد لا اقل هر هفته یک بار نو نویسی داشته باشم. مطاب گذشته هم کامل میکنم البته به مرور. چه میشه کرد دنیای آماتوریسم گریبان ما رو هم گرفته.مطالب آینده طرح نظر خواهی در مورد چهار کلمه نا قابله که دنیا رو در خودش جا داده و شاید هم بالعکس.پس منتظر باشین + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 1:15 توسط کامی |
|
| ||||||