تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال

گذشته های متمایل به حال

بلندترین شب سال را به بلندترین درودها میهمانم  باشید

 

یلدا :یکی از کهن ترین آیینهایی ایرانی که در این وانفسای تسلط اعرابیت!! بر مای ایرانی ¸کماکان

 

به حیات رویایی خود ادامه میدهد....

 

نمی خوام در باب سنن واقع در یلدا سخنرانی کنم¸ اما همین که داریمش و به یادش هم هستیم برام

 

(برای من و ما) مایه بسی افتخاره......

 

بلندترین شب سال رو آرزو دارم طوری سپری کنید که دورنمایی از رویاهاتون هم توش قابل لمس

 

و مریی باشه

 

یاد کرسی ها وهندونه های قاچ کرده مامان بزرگ و تفال حافظ  پدر بزرگ و.... به خیر

 

راستی ورود به زمستان تشبیهی اخوان ثالث مانند وفصل انجماد طبیعت و سپید پوشی¸ اون ور

 

 دیوار رو هم با شما و دور از شما

 

گرامی میدارم..........

 

پ.ن:مواظب  خوردن هله هوله جات و.... اضافه بر سازمان در این شب باشین!!

 

پ.ن2:با ورود به زمستون¸ ماه روز تولدم هم داره اروم اروم برام تداعی میشه

 

لبخندهای تمثالوارتان یلدایی.............................

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 23:6 توسط کامی |


سلام

با عرض تبریک پیشاپیش سال نو میلادی به دوستان مسیحی٬

سلام به دوستان خوب محیط مجازی

دوستان

یک استمداد کوچک ولی در عین حال چالش برانگیز و پر دغدغه دارم ازتون:

راههای فرار از روزمرگی چه راههایی می تونه باشه؟چگونه؟

و

چگونه میشه یک نوع شادی عمیق رو در خود نهادینه کرد با این شرط که گذرا نباشه و همینطور  غیرکاذب؟

ممنون میشم نظراتتون رو به صورت جامع بشنوم

پس منتظرم......

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 23:43 توسط کامی |


رئالیسم

رئالیسم

 

باور کنید نمی خوام بلاگم سیاه باشه یا اینطور به توی مخاطب وانمود کنه¸که فضاخاکستری تر از اونیه که

 

فکرش رو می کنی فقط من هم آدمم و جزیی از این اجتماع .

 

 

 

اما:

 

 

با مشاهده وضعیت اقتصادی که خوب می بینید وخط فقر و مقایسه اش با حقوق یک کارگر یا کارمند....؟

 

با رشد تورم ¸ که حتی  والدین کودکانی که به اجبار شیر خشک مصرف می کنن رووادار به پرداخت چندین

 

 هزار تومان¸  البته با سیر صعودی کرده ؟!   تا افراد مسنی که برای تهیه ارزاق عمومی شون همه نوع

 

مسئله رو باید تحمل.کنن ؟

 

وضعیت اشتغال:که در  تمام سطوح اجتماع این نکته رو که روابط بر ظوابط حاکمه رو بهت گوشزد می کنه

 

و مدارک دانشکده هایی که مثل قارچ در کوچه و خیابون سبز شدن و تبدیل به واحد صدور مدرک شده

 

 اند؟اما چه مدرکی که شغلی براش وجود نداره؟

 

و یکی از آخرین نمونه هاش هم که خودم شاهدش بودم:یک انسان که چندین سال از عمرش رو در

 

مکانی به نام دانشگاه!گذرونده  و کلی هم پول بابت شهریه ثابت و غیر ثابت و نیمه ثابت!! به حساب ....

 

واریز کرده و آخرش شده لیسانس نرم افزار شغلش شده ¸ پارکبانی(مراقبت از خودروهای دیگران)!!!(با

 

تمام احترامی که برای افراد شاغل در این شغل قائلم)

 

وضعیت مسکن¸برای من نسل سومی و امثال ما که با وجود راکد بودن بازار مسکن!طبق قانونی نانوشته

 

هرروز با قیمتهای سرسام آور تری روبرو میشه؟

 

وضعیت ازدواج:که با وجود پیشرفتهای رو به بهبودی که در چند سال گذشته درشکل گیری روابط طرفین

 

 قبل از ازدواج شاهد بوده ایم¸باز پس از شکل گیری اش¸  اکثرا دچار اختلاف درعقاید و مسائل روزمره

 

 شده و مثل کهیر بیرون می ریزه و خوشبینانه ترین حالتش(اگر برطرف نشه)طلاق توافقی و بدبختانه ترن

 

حالتش که میشه خیانت  و رابطه مورد دار یا همسر کشی؟

 

وضعیت روحی و روانی اجتماع:که در برخورد با ادمای دور و برمون این احساس به خوبی بهمون منتقل

 

 میشه که هر ادمی مثل نارنجکی می مونه که ضامنش هر لحظه با کوچکترین اتفاقی کشیده میشه و.....؟!

 

وضعیت ترافیک :که با وجود آثار بسیار مثبت سهمیه بندی بنزین!! آثار مثبتی هم در تمدد اعصاب و زمان

 

و وقتمون داره؟!!

 

وضعیت مذهبی و اعتقادی اجتماع:که با یک تحقیق جزیی با مطرح کردن این سوال که:(اعقاداتت چقدره و

 

 به کی و چی و چرا متوسل میشی و کمک می خوای؟)خیلی چیزها رو برامون روشن می کنه؟

 

وضعیت تولید داخلی:که سرشار از چیپس و پفک و ماکارونی وطنی شده؟یا واردات همراه با رانت کلیه

 

اجناس(که میشه در داخل تولید کرد) از کشورهای گوناگون خصوصا چین که تولید کننده داخلی و به طبع

 

پرسنلش رو به زانو در آورده و زمین گیر کرده؟

 

وضعیت شادی جمعی:که هنوز یاد نگرفتیمش؟و اون قدر که تاسوعا و عاشورا و ایام مذهبی دیگر رو به

 

خوبی مجتمعا گرامی می داریم ¸  بلد نیستیم با جمع شادی کنیم و احساساتمون رو بروز بدیم؟

 

وضعیت اعتیاد:که اگر در چند دهه قبل به چند نوع معدودی از مواد افیونی منتهی می شد ¸ امروزه به بیشتر

 

از 30 نوع ارتقا یافته که تماما شیمیایی اند و مغر جوونای هم سن من وتو رو هدف گرفته اند و دلیل عمده

 

مصرفشون هم ایجاد شادیه کاذبه؟

 

وضعیت فرهنگی:..................................................................................................................؟

 

 

وضعیت زنان : نوع برخود باهاشون در اجتماع ¸ درک خواسته هاشون ¸ مسائل خاصشون ....................................؟

 

....................

 

....................

 

...................

 

بازم بگم ؟ نمی خوام متهم به پوپولیسم یا هر انگ دیگه ای که احتمال داره با خوندن این مطالب بهم بزنی

 

بشم¸   اما ازتون خواهش میکنم¸  التماس می کنم ¸ چند لحظه چشماتون رو ببندید و متصور بشین اونچه

 

 رو که دور و برتون داره شکل می گیره و می گذرد ¸  البته صادقانه ......

 

بعدش هر چی خواستین نثارم کنید و به هر چیزی که خواستین متهم

 

با این حال ¸  باز هم سعی می کنم که نوشته هامو از این فضا خارج کنم ¸  اما به مرور.....

 

در پست بعد هم ادامه روزگاران نوجوانی و اوان جوانی را از منظر دیدگانتان خواهید گذراند.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 0:0 توسط کامی |


بهتر است فراموشت کنم

 

گاهی به یاد نمی آورم که

 

زنده نیستی

 

تا به یاد نمی آورم

 

بودی جایی در خاطره

 

اگر چه نبودی هیچ جا.

 

خاک مگر می تواند که جای تو باشد؟

 

در آن به یاد آمدن

 

زنده نیستی دیگر.

 

زنده بوده ای شاید فرای فراموشی.

 

به یادت آوردم

 

مرده

 

اما زندگی ات چی؟

 

پهنای آسمان مسخریک آذرخش نیست.

 

آسمان مگر می تواند که جای تو باشد؟

 

بهتر بود تا

 

نمی کردم یادت.

 

فراموش می کنم که مرده ای

 

و این برای دل رنجور

 

بهتر است.

 

 

 

زورق آنجا ایستاده است.از آن سوی چه بسا راهی ست به«هیچ » بزرگ!اما کی ست که بخواهد

 

 در این

 

 «چه بسا» پای بگذارد؟هیچ یک ازشما نمی خواهد در زورق مرگ پای گذارد!پس از چه رو می

 

 خواهید از

 

 جهان خسته باشید؟ازجهان خسته اید و با این همه,هنوزبه زمین پشت نکرده اید!شما را همیشه

 

 هوسمند به

 

 زمین یافته ام,حتی عاشق از-زمین-خستگی خود.

 

فرو آویختگی لب تان بی چیز نیست!یک هوس کوچک زمینی هنوز بر آن نشسته است!و در

 

 چشمانتان-مگر

 

 ابرکی ازیک لذت از یاد رفته زمینی,شناور نیست؟

 

روی زمین نوآوری های خوب فراوان است, برخی سودمند ,برخی دل پسند :زمین را به خاطر

 

 آنها دوست باید

 

 داشت

 

....واما شما ازجهان خستگان!شما کاهلان زمین!شما را ترکه باید زد!با ضربه های ترکه باید

 

 پاهای شما را

 

 دوباره جان داد!!                                   « نیچه,چنین گفت زرتشت»

 

 

 

 

زندگی هیچ ارزشی ندارد,اما هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 0:35 توسط کامی |


1-ممنون از همه دوستان که کامنت هاشون زیبا بود و سرشار از ناگفته ها....

واقعا که گذشته هایی که رفت وخاطراتشون برامون موند

٬

امروز که نگاه می کنیم سرشار از دلدادگی ها و سرگشتگی ها

 

 بود...

2

-هیچ وقت مثل امروز به این شدت احساس نکرده ام که فاقد

 

ابعاد مخفی ام ٬محدود به تنم هستم٬محدود به افکار سبکی که

 

ازآن بالا می روند.یادبودهایم را با زمان حالم بنا می کنم.من به

 

درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام.بیهوده سعی دارم به

 

گذشته بپیوندم:نمی توانم از خودم بگریزم

 

و این چکیده ٬ازمویه ای بر گذشته حاصل شده٬ از :همخوابگی

 

من وزمان

 

 

 

3

-باور اینکه مدرنیسم با همه مزایاش مثل یک بمب اتمی مخرب

 

و ویرانگره یک لحظه بهم آسایش نمی ده٬هیچ دقت کردی هرجا

 

که آبادیه سر سبزی که تنها جاده ای خاکی اون رو صرفا برای

 

برطرف کردن نیازهای ساکنینش به شهری به ظاهر متمدن

 

وصل می کنه ٬سر شار از خصلت هاییه که مردم به ظاهر

 

شهری در حسرت به دست آوردنش هستند؟اما افسوس که هر

 

چه بیشتر می جویند کمتر می یابند......

 

4

-جالبه ٬دغدغه جدیدی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده٬

 

نداشتن یک همفکر و یک دوست خوبه٬بابا ما نه راهبیم و نه

 

درویش که کنج عزلت برگزینیم و گوشه گیری کنیم و نه بدنبال

 

خزعبلاتی که امروزه به وفور یافت می شوند اما چرانمی یابیم

 

اونچه رو که با استناد به حد اقل ها دنبالش هستیم؟

 

قدیما حتی برای دوست رویاییم هم صفاتی رو متصور می شدم

 

که ایده الیستی می نمود٬اماالان با اینکه به کمترین ها هم

 

راضی شدم باز هم این مسئله مثل یافتن سوزنی در گستره ای

 

از کاه شده٬که توان ذهنی و روحی و جسمی زیادی ازم گرفته

 

و نتیجه؟!!(طبق روال سابق:بگذریم)

 

5

-زندگی ام را همان طور که شروع کرده ام٬ در میان کتاب ها

 

به پایان خواهم برد.

 

 

در چند روز آینده باز می نویسم٬متمرکزتر از حال(تلاطم

 

امواج باز شروع شده و فکر ساحلی امن باید٬ تا گذشتن از مرز

 

روزمرگی.باشد که.....)

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 22:29 توسط کامی |


متاسفم از اینکه نسل من و تو به این شکل و قافیه در اومدن

متاسفم از اینکه گلوبالیسم و سرمایه داری بی رحمانه داره پیش میره و همه چیز رو نابود میکنه٬ یادته

 احمد محمود و همسایه هایش رو؟یادته شاملو و آیداش رو؟یادته فروغ و فصل سردش رو ؟یادته مسخ

 کافکا رو؟یادته شوروی قبل از فروپاشی رو؟جنگ رو یادته با این جمله تراژیکش که :آژیری که می شنوید

 اعلام وضعیت آجیر قرمز بوده و معنی و مفهوم ان ٬این است که.....؟یادته جهان پهلوان تختی رو؟یادته

 دهداری رو؟یادته قوزک پای فروغی رو؟یادته گل گلدون سیمین غانم رو؟یادته خوکار بیک رو؟یادته کارتون

 پسرشجاع رو؟یادته پیکان سواری هامون رو؟یادته محاسن بلند مدیران و تسبیح هایی برای رسیدن به

 عبودیت رو؟امام زاده صالح رو با خیل ادمایی که می خواستن حاجت بگیرن بنا به اعتقاداتشون رو؟ یادته نامه ای که صد بار پاره می کردی و باز می نوشتی٬ تابدی به معشوق اتوپیاییت؟یادته تلفنهای شبانه رو با

 گوشی تلفن زیر بالش تا سپیده؟ یادته وقتی توی یکی از این خودروهای عمومی در حال سفر به جایی 

٬ وقتی پیری بالای سرت ایستاده بود تا بلند شدنت و تعارف جات بهش وجدانت دائم نهیبت می زد؟یادته کرک

 های روی لبت رو که نورس بودن و تو از شرم حضور پدر ناچار به تحملشون بودی؟ یادته تفال به حافظ

 رو؟یادته برای تهیه یک کیهان بچه های پنج تومانی سه شنبه ها چه می کشیدی عصر ها٬ تا یه دونه اش

 بهت برسه؟یادته حوض خونه مادربزرگ رو؟لب های پر از خنده پدر بزرگ رو؟قاشق زنی هامون توی شب

 چهار شنبه سوری رو چی؟قرار هر جمعه کنار پمپ بنزین ولنجک برای رسیدن تا ایستگاه دو یا اگر هم حس

 و حالی بود تا ایستگاه سه رو؟یادته فیلمهای وی اچ اس ویدیو رو که برای بردنش تا خونه چه مشقتی رو

 برای اینکه به پست آقایون نخوری؟یادته التماس به عابرین رو برای گرفتن یه دوزاری ناقابل؟یادته جمع

 های خونوادگی رو خونه یکی از عمو ها یا عمه ها؟بازی زو رو یادته؟گانیه رو؟الک دولک؟خاله بازی ها

 رو؟نو نوار شدن عید رو با اون لباسهایی که چند ساعت قبل از سال تحویل تهیه می شد؟استرس کنکور

 رواون موقعی که مثل الان توی هر کوچه و پس کوچه ای یه دانشکده نبود؟کانون پرورش فکری و برنامه

 هاش رو چی؟یادته نگاه های دزدکانه به بچه همسایه رو؟زندگی بی غل و غش رو؟چگوارا خوندن ها رو؟

 

بازم بگم؟دیگه چیارو یادته؟

کجان؟

چرا دیگه خبری ازشون نیست؟

دلم براشون تنگه٬ دلم برای تو می سوزه٬ دلم برا خودم می سوزه٬ دلم برای بقیه می سوزه٬

الان چی داریم؟

موبایل ام ام اس دار و..تی وی شونصد اینچ؟پنت هاوس توی الهیه؟آلبا دسس پدس یا بوبن؟زد بازی و

 تهی؟کمری و پرادو و سوناتا؟رضا زاده ٬راننده کنمز رو؟دایی رو که می خواد تا صد سالگی به هر طریقی

 توی زمین باشه؟هنر پیشه هایی مثل پ و ک و... که برای یه جواب سلام وزنه دو تنی بلند میکنند انگار؟لپ

 تاپ های آنچنانی رو؟گردش با برو بچس توی سیتی سنترهای شهر و خوردن یه آیس پک یا کاپ

 کورن؟بلوتوث های یه انسان رو که زندگی خصوصی اش برای چند دقیقه یا ثانیه به تاراج رفته و شده مد

 روز؟نایک ؟تامی؟بنتون؟چانل؟لیوایس؟

یا نه انرژی هسته ای که از نان شب برامون واجب تر شده به هر قیمتی؟

روزنامه ها رو می خونی؟به سایتهای خبری سر می زنی؟ دیدی ترافیک هایی رو که برای یک خودفروش

 بدبخت توی خیابون درست می شه؟ساقی های پارک ها رو؟معتادای چرتی رو؟پدربزرگ و مادر بزرگامون

 گوشه آسایشگاه هارو؟استفاده از نام شهیدا رو در حالی که همشون یه گوشه بدون هیچ چشم داشتی برای

 بودن تو در اینجا آرمیده اند؟

مدینه فاضله مون این بود؟اینی که دنبالش میگشتی٬می گشتم؟نکنه وجدانهامون هم مردن؟منطقمون چی؟

به کرات با خودم می گم که: کاش  سه دهه پیش زندگی می کردم ٬بابا منم اسطوره می خوام الگو می خوام

٬می خوام به چیزی افتخار کنم ٬اما کو؟سراغ داری؟به منم نشون می دی؟

بارون همچنان داره شرشرمی باره و من٬ یاد حوض خونه مامان بزرگ با ماهیای قرمزش می افتم که وقت

 بارون٬ می اومدن زیرحباب های محل تلاقی قطره با آب و با حسی رخوت انگیز انگاری می خواهند چیزی

 در گوش تو زمزمه کنند.......

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 0:9 توسط کامی |


به یاد او

لازمه یک توضیح رو قبل از پرداختن به مطالبم بدم و اونم اینه که اگر من تا اینجای کار ٬از روابطم و برخوردهام با موجودی به نام دختر قلم فرسایی!!کردم این نمی تونه دلیلی باشه بر اینکه من تمام اوقات زندگی گذشته هام بر این محور می چرخیده نه این حسیه دوست داشتنی که یک بعد از چیزی به به اسم خاطراتمه و با جمع بندی اون در آینده ای نه چندان دور به مطالب دیگه ای از زندگیم هم خواهم پرداخت .

حال ادامه ماجرای من:

به کتاب وضعیت آخر رسیدم و اون رو نه یک بار٬ بلکه سه بار خوندم جالب بود تامس هریس زندگی انسان رو در اون بر سه محور :والد-بالغ و کودک استوار کرده و این طور نتیجه گیری می کنه که: کلیه اموری که در زندگی توسط ماها سر می زنه نشات گرفته از یکی از این سه عنصره

اون موقع شاید فقط اون یه عنوان برام صرفا یک عنوان بود اما به مرور برام حکم یک راهبرد رو پیدا کرد که به اون خواهم پرداخت. در این برهه بود که با انتقال خونه به شهرک غرب با مقتضیات خاص خودش٬ تاثیر پذیریش در من اثر کرد و رفته رفته از لاک تدافعی ام خارج شدم تا اونجا که به راحتی با هر مخاطبی چه فرقی می کرد دختر یا پسر به راحتی ارتباط برقرار می کردم٬ گذشت و گذشت تا کشتی احساسات من در لنگر گاه دخترکی شیرین سخن به نام( م )پهلو گرفت ٬که برگ تازه ای از زندگی ام شروع به نگاشته شدن کرد:گلستان ٬فرهنگسرای ابن سینا تئاترهای گوناگون وووو بعد از مدتها بود که دیگه از اینکه با فردی همقدم بشم احساس شرم و خجالت نمی کردم ٬(م) همیشه همراه و هم مسیرم بود ٬به مرور تعاریفمون رو از با هم بودن و تبدیل به ما شدن برای ایجاد یک ساختار منسجم بین خودمون بهم ارایه دادیم٬ اندک اختلافاتی بود که خوب معمول بود اما سعی کردیم در لابلای مسایل دیگه که با هم اشتراک داشتیم حلش کنیم که این طورم شد و (م)با قبول خودش و همدلی من رل اول زندگیم رو شروع کرد به اجرا٬ یک سال گذشت و من و او به صورت زوجی در اومدیم وصف نا شدنی که درسته که تاهل نداشتیم ولی سعی می کردیم تعهد رو تمام و کمال هجی کنیم...... (این نکته رو باید خاطر نشان کنم که تدریجا خانواده ها هم از این آشنایی آگاه شدند و انصافا هم راهنمای خوبی برای جفتمون بودند جز پدرش که دید خوبی به این موضوع نداشت) چهارده ماه از آشناییه شاعرانه مان نگذشته بود تا اینکه رسیدبه اون چهار شنبه کذایی

روزی که قرار بود با هم به دیدن نمایش میر عشق به کارگردانی داوود میر باقری که در حوزه هنری برگزار می شد بریم:

یک ساعت ٬دوساعت٬ پس چرا نمی اد ؟نکنه اتفاقی براش افتاده؟شاید خسته شده از این ارتباط؟شایدهم شخص سومی مطرحه؟نه ٬ثانیه ها می گذشت و این افکار مثل خوره ازارم می داد تا اینکه یکی از دوستانم طی تماسی بهم گفت که سریع خودم رو به تقاطع فلامک و ایوانک(فاز 4) برسونم٬ نگفت واسه چی فقط گفت بیا

رفتم اما کاش اخرین دم زندگی ام رو گرفته بودم و نمی رفتم٬کاش پاهایم فلج میشدو......

:

از فرط عجله برای تاخیر بوجود اومده طول خیابون رو بدون نگاه به طرفین دوان دوان طی میکرده که در دو گام مانده به کنار بلوار یک بلیزر با سرعت زیاد میاد و ......

همه چی تموم شده بود

(م) نازنینم رفته بود و من مبهوت رفتن بدون مقدمه او

بی معرفت٬ حتی بدون بدرود؟بدون من؟پس آینده ایده الیستی که برای خودمون ترسیمش کرده بودیم چی؟تو هم که رفیق نیمه راه شدی ...

توی مراسم پدرش رو دیدم که مدعوین رو به جشن ازدواج! دخترش فرا می خوند چه زجه ای که نمی زد جالبه من در اون مراسم جایی نداشتم ٬نگاه غضبناک پدرش و درخواستی که از اطرفیان کرده بود مبنی بر عدم ورود من به مراسم٬ بعلاوه عذاب وجدانی که ناشی از این حس بود که او برای من قربانی شده نزدیک به دو ماه خونه نشینم کرد ظهر ها می رفتم پیششش تا غروب خورشید مثل همون موقع که حیات در تن اووجود داشت و غروب به همدیگه بدرود می گفتیم......

آره این اولین برخورد از نوع نزدیک من که.........

اواخر آذر ماهی بود مثل این آذر ماه

برای امروز بسمه دیگه نمی خوام بنویسم تصمیمش رو داشتم اما الان نمی تونم و پرونده (م ) نازنینم رو توی بلا گ برای همیشه می بندم

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

 

اگر مکدر شدی٬ ببخش دوست خوب

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 20:20 توسط کامی |


سلام

خوب شدم٬اما کاش نمی شدم....(ممنون از همه دوستانی که آرزوی سلامتیمو داشتن)

زندگی ما آدمها روند جالبی داره(یا پیدا کرده)وقتی بیداری چیزهایی می بینی که تو را از ادمیت خودت پشیمون می کنه و عذابی گرانسنگ رو به دوشت می نهه.چه باید کرد؟ تامل؟تحمل؟انتقام؟مبارزه ٬سو استفاده؟ یا.....

 نمیدونم

وقتی هم که خوابی یا وجودت دچار رخوت شده و احساس میکنی که: چندین نفر در این لحظه بر علیه تو یا نسل تو کمر همت بسته اند(خودی یا غیر خودیش زیاد مهم نیست) و از این غفلت و نادانیت کمال استفاده رو می برند...

اون وقته که از خواب و بیداری خودت عقت می گیره و به یک چیزکه تو رو از این منجلاب سر بسته در بیاره فکر می کنی

می دونی اون چیه؟اسمش رو نمی برم ٬اما باز هم به نظرت این کار راه رو برای اون عده خاص باز نمی کنه و آزادی عمل بیشتری نصیبشون؟

بگذریم٬مثل همیشه که میگذریم و خودمون رو میزنیم به اون راه

چند دفعه گوینده یا شنونده این کلمه بودی:بگذریم٬بیخیال٬ولش کن٬ ...باباش٬ فکرش رو نکن٬به درک٬فراموشش کن٬ووووو  ؟

اما تا کی می خوایم بگذریم و کی نقطه پایان بر این بی خیال شدن ها گذاشته میشه؟

شاید خاکستری خشمگین پنج شنبه اولین آذره که این گونه چیزها رو وادار به رژه رفتن در ذهن مغشوشم کرده....

نمیدونم

بگذریم!!!!

در پست بعد ادامه خاطرات دور رو می نویسم

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 16:45 توسط کامی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اجتماعی - انتقادی
برای همیشه ای که هیچ وقت نبوده است


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مانیفست
انسان و...
مینی مالی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



پیوندها

ققنوس بي پر
خوابگرد
دانشجوی متفکر
کویر
جن و پری
عاشقانه ها
نامه های تنهایی
عامیانه ها
کافه تیتر
سه شنبه متمایل به خاکستری
مریم و حاشیه اش
ترانه
سان بانو
زن تنها
دایره
چلو کباب
مهدی عزیز با اعتقاداتی.....
دلتنگی های هاله
زهرا
سایه.....
مثل کوه؟
ستایشگر
کاغذهای ملودیناک
حرف های من او
ماندا
بانوز لایف
مترسک فیلسوف
خاطرات دانشجویی متفاوت
غرغرنامه
دوزیست
خلوتگاه دل
طناز
چیستا
کامیار
نیلی
فرنگی بانو
ابرک تردید
شیوه
روژا
گره چهار گوش
معلم بد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin