تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!

خاطرات یک ذهن نا آرام

چند وقته اپ نکردم

الان هم که:

اگر دین نداری لا اقل آزاده باش٬منهای اراجیفی که  گاها در همین بلندگوهای مداح نماها می شنویم از حسین ٬بزرگ مرد عرب در ضمیرم حک شده و چیزی برای درج در این لحظه ندارم٬تو گویی در بلاگ هم عزای عمومی اعلام شده........

تا فرصتی دیگر

و ارزوهایی محال تر!!

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 1:52 توسط کامی| |

دی ,برف,سپیدی ممتد شهر,عابرانی سپید با دلهایی....

راه می روم ,درون برف و صدای خرد شدن برف و یخ را زیر پوتین هایم احساس می کنم,اما اینبار نه در شهرو خیابان و کوچه هایی که می شناسم,بل در حیات صبحگاه پادگان,اری کامیار ردای خدمت بر تن کرده و سرباز شده,توی لابلای خاطرات دنبال بهانه ای می گردم که من رو به اینجا و بودنش کشونده.....آره مدتی از سالمرگ (م)نازنینم گذشته بود که من دوباره و بنا به ؟دلدام,اینبار به (س)پس از گذران روزها و لحظه هایی چند بود که (س)مرا به رفتن به خدمت سربازی ترغیب کرد:برو خدمت٬ بیاتا بتونیم به این رابطه رسمیت ببخشیم و من برای اینکه (س) رو هم که در خیلی از اصول هم رای خود یافته و برای اینکه او رو هم مثل (م)از دست ندهم,لابد.خیلی زود تر از اونچه فکرش رو بکنم فرم اعزام به خدمت رو دریافت و پس از گذران پروسه ای کوتاه خود را در کرمان شهری با اب و هوایی گرم و خشک و اختلاف دمای بسیار زیاد یافتم.

داغی افتاب داغی عشقی که دوباره در من شروع به ریشه دوانیدن کرده بود رامضاعف می کرد.از کرمان پس از گذران مصائبی که شرحش از حوصله مخاطب خارجه ,به شهر گرگان اعزام شدم و در چنین روزهایی از دی که برفی سنگین شهر را سپیدپوش کرده بود,روزگار ورق دیگری برایم رو کرد:(س)دو ماه پس از اعزام من به خدمت به دلایلی که هنوز برایم مجهول مونده بایکی از بستگانش پیمان بسته است,بسته است؟و من؟

 

برف همچنان می بارد و اسمان سرخ فام می خواهد پلشتی ام را با زایشش بزداید,میدانی چرا؟

اینجا تهران است,دیماه هزاروسیصدوهشتادوشش خورشیدی ,نه دیماه هشتاد.....

وجود ترد من یخبندان دیگری را,نه در دی و نه هیچ فصل دیگری از طبیعت بر نمی تابد ,چون چیزی جز استحاله ای عمیق و درونی برایم از پی نخواهد داشت.............

 

تا بعد

نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:1 توسط کامی| |

کریسمس مبارک


 

 

هوای سرد دی ماهه و بدنم از سوزی سرد که از معماری نا مناسب ¸ معماری ماتریالست  ¸که خلقش کرده عبور می کنه و به خلایی دور می کشونه.....................

بیاریدش¸بیا¸بیا¸به خونت خوش اومدی¸بیا اینجا¸با من¸خونه خودت رو¸ عطر سکر اور ریحان رو¸نهال خرمالو رو که مزه گسش این فصل نشد تا با کامت آشنا بشه¸ عزیزم ببین بچه هات اومدن استقبالت¸همه اهل محل و فامیلی که سال به سال نمی دیدیشون اومدن¸وای خدا چه جمعیتی¸فقط به خاطر خود خودت اومدن¸(لاالاالله¸ لاالاالله)زمزمه جمعیت با صدای مادربزرگ که هق هق کنان روی بدن سرد دخترش که اومده بود تا برای اخرین بار خونه پاگرفتنش رو ببینه¸در هم آمیخته بود:بیا عزیزم¸بیا جلو مادرت رو ببوس ¸مگه خودت همیشه انتظار این گونه های زخم خورده رو نمی کشیدی؟بیا جلو بغلش کن دیگه.....دیگه اینجا بر نمی گرده نگذار ببرندش نگذار......دیگه نمی بینیش..... :(لاالاالله¸ لاالاالله)این بار با پرده نازکی از اشک که تلفیق زیبایی از آفرینش رو به نمایش گذاشته در امیخته.........صدای مادر بزرگ که دنبالشون فریاد میزد:دخترم  دخترم و ما بودیم که دنبال نعشی عزیز ¸که داشتند توی کوچه روی دست می بردند میرفتیم ¸می رفتیم تا ببریمش جایی که می گن قراره خونه ابدیش باشه دفنش کنیم¸ توی کوچه ای می بریمش که تا به اون روز صدها بار خودش با اراده و پاهای ناتوان خودش از اونجا گذشته بود ¸ناخودآگاه یاد اون قطعه می افتم:مرده می برن کوچه به کوچه.....حالا کوچه مملو از اهالی و دوست و غریبه شده و اون بود که میرفت¸ ولی این بار نه خودش بلکه همت  اهالی بود که...................

اری اینچنین است برادر ¸حکایت عزیزانی که یکایک می روند و تو را با عطری خوش از نسیم خوش وصلشان باقی میگذارند....

اینجانب نگارنده قطعه بالا را در نهایت صحت و سلامت کامل و شادی مضاعف نگاشته و تقدیم انان که نیستند و یا می روند که نباشند می کنم...

 

 

تا بعدی که.....

 

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:28 توسط کامی| |
سلام

چند روزی نبودم٬دلیلش رو هم نمی دونم ٬شاید هم می دونم ....

 

خلاصه که برای دست گرمی و کمی هم خارج شدن از فضای دوریم و دوریتون داستانکی رو در ذیل می آرم که از دوست بلاگری به نام لوسیفر نقل شده٬در پست بعد باز هم از خودم خواهم نگاشت مخاطب عزیز.

و این هم داستان:

نفرینت نمی کنم که بمیری... که بمانی و بدانی!...

انگاری به دور از برق تیزی دسته پهن و زنجیر خاردارت و خال کوبی های موحش و عربده های مدعی گنده لاتی گذر آسید غفور ماست بند بودن، تنها مرد جوان مفلوک و حقیری ازت باقی مونده که گمشده در لباس خاکستری رنگ پر از تصاویر ترازوهای وارون، به انتظار نتیجه ای محتوم در امتداد جرثقیلی بلند، وسط یگانه میدون گاه شهر نشسته. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شه و بر تعداد چهره های راضی از مجازات، غمگین از مرگ، عبرت گرفته و حتی هراسناک اضافه می شه. چیزی به صلات ظهر نمونده و خورشید عمود، عرق ترس، کینه، نفرت و انتقام رو بدون هیچ تمایزی، یکجا به پیشونی و بدنم پاشیده. به اشاره قاضی حاضر در میدان و اذن ماموران انتظامی من به عنوان همسر مقتول اجازه دارم با دستای خودم طناب دار رو به گردنت هدیه کنم. داشتم به استواری محسوس قدم هات که پیکرت رو به جایگاه می رسوند غبطه می خوردم که یهو زانوت لرزید و دل من بدنبالش. اما سریع خودمو جمع و جور کردم و اومدم به سمتت. دستم با زبری و خشونت حلقه طناب دار که اشنا شد یاد مفتول مسی دور دستها و پاهای فاطمه افتادم که برای جلوگیری از فرار یا تقلا کردنش موقعی که داشتی شرافتش رو لکه دار می کردی بسته بودی. آخه حیوون کثافت! اون که با وجود ضربات چاقوت اونقدر خون ازش رفته بود که دیگه رمقی برای فرار نداشت! صدای ضجه هایی که همسایه ها از محلی دور شنیده بودن و هزار بار برام تعریف کرده بودن و میلیون بار توی سرم پیچیده بود، توی گوشم تکرار شد و خون جلوی چشامو گرفت! دستامو حلقه کردم دور گردنش، می تونستم جریان تند خونش رو از شریان رگ آبی قلمبه شده زیر دستام که با نفسه های عمیقش بالا و پایین می ره حس کنم. چقدر آرزو داشتم با یه تیغ همینجا این رگ و تشریح می کردم و صبر می کردم تا آروم آروم خونش و جونش با هم جلوی چشام از کالبد حیوانیش خارج شه! اما مامورا امانم نمی دن و من رو ازش جدا می کنن. داد می زنم: ولم کنین! کجا بودین اون شب تاریک که زن منو از چنگ این حیوون درآرین! ولم کنین! و رها می شم و می گم که به اعصابم مسلطم. و می رم که چهارپایه رو از زیر پاش سر بدم پایین که دستی بازومو می گیره! یه پیرزن چروک خورده و نحیف که یه دنیا نکبت و بدبختی پشتشو به زمین متمایل کرده و یه قوز رو دوشش نشونده، با صدای فرسوده ای میگه: "من ننه این ...م. این جوونو با عرق جبین به اینجا رسوندم. تو حقته خونشو بریزی، اما تو رو به عزیزت، تو رو به خدا به من پیرزن رحم کن و بگذر..." و یه دنیا بغض دوید تو چشماشو ریخت کف زمین داغ. از نگاهش می گذرم و به حرکتم ادامه می دم و زیر لب می گم: "مگه اون و خدایی که نبود، به من و عزیزم رحم کرد... بگذرم که به یکی دیگه رحم نکنه..." و این بار چشمای منه که داغ می شه و میریزه کف زمین. این بار پاهای منه که می لرزه. این بار منم که پشتم خم می شه و به زمین می رسه و این بار منم که بجای همه اون چهره های مضطرب و پریشون به میدون گاه خیره شدم. آب چکه چکه داره از چارپایه به زمین میریزه. جوونک خودشو خیس کرده! چشم بندشو کنار می زنم. مامورا از تصور اینکه بازم قصد حمله و هر عملی جز کنار زدن چارپایه رو دارم هجوم می یارن به طرفم. برق نگاهش منو یاد برق چشمای سگ دهاتمون که یه بار با سنگ زدمش می ندازه. همون اندازه معصوم. همون اندازه شقی! توی آغوش مامورا، کلامی که از دهنم خارج می شه اینه: گذشتم! و بلند می خندم، به خودم که لذت انتقام رو نچشیدم... به جمعیت که سادیسم پنهانشون رو ارضائ نکرده بودم... به پیرزن که دست سپاس به آسمونی که هرگز بر وفق مرادش نباریده بلند کرده... و به تو! قاتل همسرم! که دیگه حتی لایق مرگ نمی بینمت... 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:56 توسط کامی| |

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:56 توسط کامی| |