خاطرات یک ذهن نا آرام
سعی می کنم بودنم در طبیعت رو هر طور که ممکنه استمرار ببخشم,تورهای یکروزه ای که با دوستان خواهیم گذاشت آخر هفته ها را با بقیه ایام هفته متمایز می کند,در جمعمون این تقریبا به سنتی یکدست و چند ساله شده که با شروع بهار می آغازیمش و در اواسط پاییز مختومه اش می کنیم.فرصتی برای فرار از محیط آلوده شهری (چه از لحاظ الاینده ها و چه از لحاظ مردمانی که از لحاظ بافت شناسی تک تک سلول هایشان تبدیل به دستگاه شده). در حال برنامه ریزی نخستینش برای اولین پیچ!!هستیم . دربی قطره ترین دقایق آسمان به خیس ترین ساعات نیلوفر می اندیشم,تن در طولانی ترین شب شاخه ها می سوزد,پاره ای از خود را گم کرده ام...... بهارت یلدایی تر ازآتش پاکی سیاوش و تامل بر اندیشه ات مستدام باد.... پ ن:یه جورایی خودم رو زدم به خوشی!(الکی خوشی؟؟) شاید این نسخه تازه پیچیده شده جواب بده..... از تهران که خارج میشوم ‚همه چیز را به حال خود وامی گذارم‚عادتم است و شاید نکته ای مثبت!!دشتهای سبز و مراتع بکر و کوههای سربه فلک کشیده سبزسبزهمیشه آرزویم بوده و در نوجوانی نیز.ایستادن در جایی که که با تماس انگشتان‚ همزمان با اینکه رطوبت را می بلعی و بوی سبزی را‚احساسی تو را به رخوت می خواندکه تنها دوراه پیشرویت میگذارد:یا آنقدر فریاد بکشی که روحت از جسمت تفکیک شود و یا در سکوتی عمیق‚با تمام وجودت طبیعت را احساس کنی ‚دو احساس کاملا متضاد و در عین حال مکمل........ نظاره روستاییانی که کنجکاوانه خیره ات می شوند و تو را هجی می کنند در اذهانشان‚به تعمق وادارت می کنند که:کیستند و چه می خواهند‚آیا آنها نیز چون تو جنونی به نام پول و زیاده خواهی را در ماورا ذهنشان به جستار می نشینند؟گمان نمی کنم‚لااقل آلایش زندگی و خانوار پرتعدادشان و تلاش بی وقفه شان برای رنج کشیدن!چیزی غیر این را در تو بارور می کند.... النگ دره‚ارتفاعات چالوس وصخره های سنگی انبوه از سبزی ماسال و شاندرمن.... . به مدرنیسم و بورژوازی لعنت میفرستم و از درختی بالا می روم‚به سختی‚خیلی سخت و در ارتفاع 20 متری از زمین دوردست را دیده بانی میکنم و گوش نیز به صدای دارکوبی میسپارم که آنسوترشاید از برای شکم و شاید نیز از برای دلربایی از جفتش کوبش را می آغازد.به خلسه میروم و افتادنم میرود که به وقوع بپیوندد.زیر درختان و هنگام گام برداشتن به روشنی موضوعی به نام فرسایش را لمس میکنم و به کسانی که دچارش شده اند یا میشوند می افتم و ادغام طبیعت در من جاری می شود‚شاید خنده دار باشد‚اما یاد درسی از ادبیات می افتم که داشتیمش :بوقلمونی به نام مگاپود.شبی را به تنهایی و درچادرمهمان جنگل و جنگل نشینان میشوم و با آتشی که با کمک دوستی روستایی افروخته ام شام را که عبارت است از ماهی کوچکی که به سختی صید کرده ام و سیب زمینی بریان به نیش میکشم ‚آرامشی که در این ثانیه ها نصیبم شده با هزاران سال زندگی در مرتفع ترین برجهای پایتخت عوض نمی کنم‚صبح که از دامنه پایین می ایم دهانه رود را میبینم که شهر بیرحمانه پسابش را به آن تزریق می کند‚اهن است و زباله و فضولات و بس.به یاد سازمان حفاظت از محیط زیست می افتم و وظایف آیین نامه ایش. حال دریا را در پیش رو دارم :زیبا کنار‚کپورچال و.... . جایی که می توانم به راحتی تلفیق آسمان و زمین را در دوردست نظاره گر باشم و امواجی که خروشان به سمتم می آیندوگویی می خواهند چیزی رایادآورم باشند‚اما چه چیز؟نمیدانم.باقایق گشتی در امتداد ساحل می زنم وآنچه می بینم آبی است و ابی و ابی.مضافا اینکه آسمان نیز باران را آغاز کرده و برخورد قطره با دریا آن قطعه :قطعه با دریاست......را متذکرم می شود.به ساحل که می رسم و شنهای ساحلی را در مشت میگیرم و از میان انگشتانم می سرانم‚ناخودآگاه یاد ساعت های شنی می افتم و گذر عمری که دانه هایش گوی سبقت همچنان از هم می ربایند.دریا‚بی انتهایی تو مرا نیز به بی انتها بودن وا میدارد‚اما نمیدانم چرا با سد مواجه می شوم‚تو میروی وپیشرفت می کنی و من می مانم و در جا می زنم(سیکل معیوبی که انسانیتم را به وقیحانه ترین شکل موجود زیر سوال می برد) و اینکه چرا؟ وووووو پ ن1:باقی اش اضافات بود و در این مقال نمیگنجید پ ن2:کاش میتوانستم بمانم و برنگردم پ ن3:جای همه تان خالی ............................ با عرض اولین سلام هشتادوهفتی ام:
تعصیلات نوروزی هم به خزان خود رسید و نگارنده این سطور چند صباحی را به سفر گذراند و سه استان شمالی را از نظر گذراند٬که در نزدیکترین فرصت راجع به آن خواهد نگاشت:از آنچه لمس کرده و دیده که تصویر مقابل هم گویای شمه ای از آن است!! اهمال چند روزه ام هیچ توجیه موجهی نداره و شاید تنها بهانه ای که کمی از بار عذاب وجدان مستولی برخود بکاهه می تونه این باشه که:روزهای پایانیه ساله و مشغله های خاص خودش ‚باری..... 1- علیرغم میل باطنیم بالاجبار چزئی از ناظرین بر انتصخابات بودم در شمال تهران و شاهد حضورتهرانی ها برای شرکت در رای گیری و خیلی دوست داشتم توجیهات هر فرد رو برای رای دادن و دلایل انتخاب شخصی که برگزیده است‚و تا72 ساعت مشغول نظارت ارا بودیم(دلیل اصلی اپ نکردن مورد اشاره دوستان)و شاهد این نکته تلخ که طبق روال سالهای گذشته ‚جناح به اصطلاح ‚اصولگرا!!(تعرف اصول از دید آقایان چیست؟)با آرای شکننده منتصخب هستند‚خودم هم که.............. 2-تعطیلی همزمان تعداد ی زبان گویای جامعه ‚خصوصا نشریه تخصصی هفت در بهت و حیرتم فرو برد و اینکه هنوز میشود و می توانیم رعایت می شود و به یاد جمله اخیر وزیر محترم ارشاد افتادم که کتاب های موجود در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها نیز بازبینی شده و کتابهای مشکل دار(از چه نوعی؟؟)جمع آوری خواهد شد.... 3 بیست و نهم اسفند ماه با تمام حواشیش برایران و ایرانی گرامی و یاد یگانه مرد معاصر :دکتر محمد مصدق گرامی تر و سلام بر او باد.... 4-جنب و جوش مردمان شهر در کوچه و خیابان نشان از چیزی دارد که بنا بر شواهد موجود و هرچند به سختی بهار می نامیمش که نشانگر احیای دم در کالید زمین است و موید تازگی و طراوت در جاندار و بی جان!تماشای حاجی های فیروزی که مسخره وار بنا به احتیاجات مادی و نه بر مبنای ورود بهار ازپشت شیشه خودرو به خنده ات وامیدارند.....‚حالا نوع خنده اش مشخص نیست‚پوزخند؟زهرخند؟یا........ خیلی مختصر :نوروز ایرانی و آریایی را بر توی ایرانی تبریک و تمامی دوستیهایت قرین فزونی...... راستی آقای احمدی نژاد عیدی نوروزی: بنزین لیتری چهارصد تومانی تبصره سیزدهیت نیز به کسانی که منتخبشان هستی مبارک!(به قول خودت:میشود و می توانیم)
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت
0:9 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت
0:22 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت
15:50 توسط کامی| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت
8:27 توسط کامی| |


