خاطرات یک ذهن نا آرام
عصبی ام نفرین به ما مردم زنده کش مرده پرست.در عجبم از این نکبتی که سرتاپایمان را فرا گرفته و داد مدنیت و مدرنیت و لیبرالسممان گوش فلک را کر می کند و آن قدر از این نماد ها تهی که حتی در سوگ یک انسان والا به این شکل در می آییم: حتی اجازه عبور جسدش را نمی دهیم حضور در کنار بازیگران خانم و آقا و عکس یادگاری و امضا برایمان اهم می شود از مراسم دخترش غش می کند و عکس می گیریم انتظامی بی هوش می شود و عکس می گیریم پرستویی حنجره اش را پاره می کند که:خواهش می کنم ساکت و راه دهید جنازه عبور کند و........ پوسترها توزیع نشده مثل گوشت قربانی تکه تکه می شوند(به دینی که بهش ایمان دارید پوستر شفا نمی دهد) اما ما کریم و کور.نمی شنویم متاسفم از این که زمین دارد آقا منشانه وزن ....مان را تحمل می کند .راستی ما تا دیروز کجا بودیم؟ پ ن :مراسم بدون هیچ گونه سخنرانی خاص(جز برادر صفار) به دلایل اورده در بالا پایان گرفت و........ پ ن ۲: بیش از این توان ذهنیم یارای ادامه مسیر تا تدفین را نمی داد.چه رسد به قوای جسمی......... پ ن: پسر معلولش چه می کند از حال بدون پدر؟ در تقويم عربي چنين روزهايي از ماه رجب، ايام اعتكاف و ولادت علي مي باشد و اعتكاف براي من تداعي گر حضور چهار دوره گوشه نشيني مي باشد ، ايامي كه فارغ از مسائل مذهبي كه جاي خود داشت ، براي من زمان و مكاني بود سرشار از آرامش . اينكه توي اين مدرنيته لعنتي بتوني جايي را پيدا كني كه توش تلفن و موبايل نباشه ، پدر ، مادر و دوست و دشمن نباشن و مشغله هاي ذهني به مينيمم ترين حالت موجود برسه و تمام ارتباطاتت با دنياي بيرون قطع بشه و تو باشي و تو . هفتادو دو ساعتي كه مي توني به بهترين شكل موجود ازش استفاده كني و سيصدو شصت و پنج تا بيست و چهار ساعتت رو محك بزني و نقاط ضعف و قدرتت ، حس عجيبي بهت دست مي ده وقتي مي توني فارغ از هر دغدغه ي ديالوگ وار كه در زندگي بر تو هجمه مي برند ، باشي . و از اين تنهايي فردايت را و ديروزت را آيينه وار در خود منعكس ببيني . موج ها نيز همچنان مي آييند و تو كماكان سر خم مي كني ................ در حال ادامه دادن به متن بالا بودم كه خبري كه در پست قبل آورده ام را شنيدم و داغ از التهاب از نوشتن بازمانده.... پ ن : كرگدن مي شويم بدون هيچ بهانه اي و به آسودگي ،چه فرقي ميكند؟ ؟ خبر در یک یک لحظه چون پتکی بر سرم فرود می آید: چه می توان گفت در فراغ ناباورانه مردی که روزهای کودکیمان را با پسرش فرید برایمان برای لحظاتی هم شده سبز میکرد و چه سبز ماند........... خسرو سبزی جاودانت را با من تقسیم میکنی؟ گاهي بهتر است به خود نيز نگاهي انداخته و انگشت اشاره امان را به سمت من ما نیزنشانه رويم.اين اشارتي كه به خودمان توسط خودمان مي شود ،مي تواند شروعي باشد براي پايان دادن به مسائلي باشد كه جلبك وار، به نابوديمان مي كشاند يا نه آغازي باشد براي رسيدن به دنيايي كوتاه و نو........ با دوستي صحبت مي كردم،مي گفت:وضع موجود را برنمي تابد و چرا چنين است و چنان و چرا مشكلات تمامي ندارد و ووو.گفت و گفت و من نيز گوش به كلامش و خود نيز در حال آناليز آن و تطبيقش با شرائط موجود و خود.به اتمام رسيد جملاتش،خطاب قرار دادمش و پرسيدم:فلاني تو خود با علم به مشكلاتت،براي بهبود وضع موجود حاضري چه كار كني و چه تاواني بپردازي؟لحظه اي آشفته شد و بعد از مكثي گفت: مي داني كه سخت مشغولم و هيچ زماني نمي توانم بگذارم و هيچ راهكارو هيچ مطالعه اي و....زن و بچه دارم و تازه كاري هم كه به آن مشغولم با هزار مرارت و پارتي و لينك جسته ام و الي اخ....... در دل خنديدم ، به خودم و او و هزار اوي مثل او.اصولا ما ايرانيان تئوريسين هاي قابلي هستيم! و هيچ گستره اي هم برايش قائل نيستيم:از پرداختن به چگونگي تشكيل خاك تا دي ان اي فلان نوع ميمون در سواحل آمازون يا ماركس و ..... ولي در عمل چه؟چه كرده ايم براي خودمان؟ يا از نگاهي ديگر:يا خودمان چه كرده ايم؟گويا تمام مفاصل تا شونده دستمان از بازو تا آخرين بند انگشت جايش را به استخواني يك تكه داده كه قابليت خم شدن دست را از ما سلب كرده و فقط قادر به نشان دادن هر نقطه اي در افق ديدمان هستيم الا خودمان؟! واقعا با تمام مصائبي كه در عرصه هاي مختلف ،آگاهانه يا ناآگاهانه به ما مي رود ،براي بهبودش چه كرده ايم؟چه مي كنيم؟ گويا فراموش كرده ايم كه كسب خرد ترين مسايل در گرو پرداخت هزينه اش است،جز اين است؟ پ ن:انسانيت گويا در دسترس ترين چيزيست كه به رايگان مي توان آن را فروخت يا با چيزي ديگر معاوضه كرد...... پ ن:آيندگان و مسقبلين من را از اينكه شورم بر شعورم در عرصه هاي گوناگون زندگي حكمفرما بوده عفو فرموده و ببخشاييد... پ ن:سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ،ولي دل به پاييز نسپرده ايم پ ن:هيهات من الذله
یک رویا.یک تخيل،يا هر آنچه ديگر كه بناميش. حجيم ترين چيزي كه تا حال حاضر مي توان گفت يكي از بزرگترين سرگرمي ها وشايد غليانات ذهنيم بوده كه مي خواهم يا شايد هم ميتوانم، مي داني:مجسم كن اتفاقي،حادثه اي،شخصي ،مكاني يا اصلا نه،تكه اي از زندگي(آينده) را بتواني همانگونه كه هست ،در ذهنت و خيالت متصور شوي،جزء به جزء و پله پله وقايع و ساختارها .ت.گويي فيلمي را براي خودت به نمايش گذارده اي،اما اين بار نه آپاراتي هست و نه پرده نمايشي.فقط تو هستي و تو ،بيننده و شنونده و منتقد .هر آنچه هست ،تويي.چه لذتي داره وقتي بتوني پستي و بلندي هاي صورت مخاطبت رو ملموس به خود بداني،من كه لذت ميبرم از اين هيجان رخوت برانگيز. يكي از بزرگترين سرگرمي هاي کودكيم نيز همين بود:هر شب نيم ساعت زودتر شب خوش مي گفتم و مدتي كمابيش به همين مقدار نيم ساعت يه روياهايم اجازه پرواز مي دادم و تصوير سازي مي كردم.اين كه هفته ديگر چگونه خواهم بود.دوستم را خواهم ديد؟ رفتارم با او؟يا نه يكسال ديگر چه؟اصلا خواهم بود؟گاها نيز توي اون سن و سال بنا به مقتضياتم براي خدا هم شكل و تصوير قائل مي شدم. ولي توي اون دوره هم شرطي كه براي تصوير سازي خود داشتم اين بود كه رئال باشد يا حداقل بيش از نيمي از آن به واقعيت نزديك تر، تا اينكه به آرزوهايي محال بدل شوند كه از ابتدايي ترين پله هايش وابمانم.......... شايد به همين دليل است كه هميشه ديدم نسبت به يك هنرمند در اولين گام اينه كه اون ادم كسيست كه به نوعي مي تونه تصوير ساز يك رويا باشه.يك شاعر.نقاشي كه سفيدي بوم را مغلوب ذهنيتي مبهم كه از اعماق ذهنش تراويده است مي كند.اينكه شجريان چه مي گويد،ازچه مي گويد. يا نامجو كسي كه از ظلماني ترين كوچه هاي گمنامي خود را با همين تخيلات و ساختار شكني هايي كه از قبل برايش جايگاهي ترسيم كرده بود به نقطه اي مي رساند كه سزاوار و شايسته اش است........... جايگاه اين ادميان هميشه برايم تحسين برانگيز بوده.... در هر حال باز هم به مخاطب عزيزي كه مثل من و ما و شما و آنها ،هزار و يك مشكل و ايراد و دغدغه و مشغله دارد ولي باز هم فارغ از آنها مي نگارد ،خوب يا بد مي نگارد،زشت يا زيبا، اظهارارادات مي كنم و سپاسگزاري، چه بسا كه تو نيز اينگونه به تصوير سازي رويايي كه در آن زيسته اي يا نمو خواهي كرد پرداخته اي و زندگي را نيز پس زنده باد تصوير يك تجسمي كه كلوزاپش در ذهنت تا ابد مانده و خواهد ماند.......... بدون پ ن!! آري فراموش مي كنيم. يكي از واژگاني كه بشر تا به امروز در گير آن بوده وما نيز:فراموشی فراموش مي كنيم،فراموش مي شويم و........... گاه دليلمان است و گاه خود مدلول.... يك حادثه ،يك رويا،يك تجربه دوست داشتني،يك اتفاق.همه و همه در تمام ابعاد از ذهن الكن پاك مي شود و نهايت كاري كه مي توانيم بكنيم اين است كه اسم ان را براي خود .خود نگاه داريم و خاطره بناميمش.برگ برگ دفتر پاره هاي زندگيمان پر است از فراموشي فرداهاي كه با اميد در انتظارشان بوده ايم و امروز به حال تبديل شده اند و در نهايت ديروزي شده اند كه فراموشش كرده ايم،مثل جاده و راكب مبدا و مقصد و وسيله اي كه................ شايد،شايد......... «با شما هستم!با شما عوضي هاكه عينهو كرم دارين تو هم مي لوليد.چي خيال كرده ايد؟همه تون از وزير و وكيل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور،آخرش مي شيد دو عدد.خيلي كه هنر كنيد،خيلي كه خبر مرگتون به خودتون برسيدفاصله دو عددتون ميشه صد.صدام رو مي شنفيد؟مي شيد يه پيرمرد آب زيپوي عوضي بوگندو.كافيه دور تند نيگاش كنيد.همين كه دور تند نيگاش كرديدمي فهميد چه گندي زده يد.مي فهميد چه چيز هجو و مزخرفي درست كرده ايد.حالا با اين عجله كدوم جهنمي قراره بريد؟قراره چه غلطي بكنيد كه ديگرون نكرده ند؟...از يه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولين كاري كه مي كنيد، يعني آسون ترين كاري كه مي كنيد،اينه كه عاشق همديگه ميشيد.لعنت به شما و كاراتون كه هيشكي ازش سر در نمي آره.عاشق مي شيد و بعد عروسي مي كنيد و بعد بچه دار مي شيد و بعد حالتون ازهم به هم مي خوره و طلاق مي گيريد.گاهي هم طلاق نگرفته باز عاشق يكي ديگه مي شيد.لعنت به همتون. لعنت به همتون كه حتي مث مرغابي ها هم نمي تونيد با يكي باشيد...دنبال چي مي گرديد؟آهاي عوضي ها!آهاي با شما هستم ! صدام رو ميشنفيد؟» از: استخوان خوك و دستهاي جذامي پ ن:تلفيق بند هاي يك و دو ؟ پ ن۱:فراموشي را نيز فراموشي آيا؟ پ ن۲:فراموش شویم یا فراموش کنیم؟ تكثير تاسف انگيز پدربزرگ* اين نا انساني شدن زندگي،حتي روده ها را بي صدا كرده است….. علم واقعا اگر علم است نبايد عاطفه و احساس انساني را مورد هجوم قرار بدهد،حال آنكه امروزه،علم وظيفه اي جز له كردن عواطف بشري براي خود مقدر نكرده است….. سنگ اول استبداد مصلحت انديشي در باب ديگران است.بي آنكه مصلحت انديش ،به واقع ،حق انساني و فرهنگي مصلحت انديشي را داشته باشد. يادش بخير آن روزگاراني كه زبان،وسيله ارتباط بود،اينك،زبان،وسيله تظاهر به ارتباط است نه چيزي بيشتر.اي كاش در سكوت،حل مشكل مي كرديم.همانگونه كه در سكوت اشك مي ريزيم. پدربزرگ مي گفت:علت اساسي سياهي سرنوشت روشنفكران عصر ما و تبديل شدنشان به يك مشت ولگرد بيكاره ي مفت خور نق نقوي بهانه گير آويزان همين است كه پيوسته ،ور زدن هاي بي سر و ته را جايگزين آفرينش و توليد مي كنند………. · از زنده ياد: نادر ابراهيمي پ ن:به دستور احمدي نژاد هيات دولت در خاموشي تشكيل جلسه مي دهد،وي به منظور صرفه جويي در مصرف برق دستور داده هيچ لامپي روشن نشود.......... پ ن:گويا در دايره قسمت، ما هميشه نقطه پرگاريم!! پ ن: زندگي دگي گي ي ي ي......... عزيزي 5 ساله و خردسال را از دست داديم(از خويشان نزديك) و دقيقا در همين روز اتفاق يك دهه پيش را مرور مي كنم: درست ده سال پيش در چنين روزي بود كه به وقوع پيوست: محسن همسايه مون بود ،رفيق صميمي و عزيزي كه تفاهممون رو با هم به نظاره گذارده بوديم و خونه يكي شده بوديم،از كلاس زبان شروع شد. ترمهاي ابتدايي بود،استاد تاكيد داشت كه حتما براي چيزهايي كه مي خواهيم بايد به انگليسي مفهموم رو برسونيم. تو يكي از جلسات احتياج مبرمي به بيرون رفتن پيدا كردم هر چي به ذهنم فشار مي اوردم يادم نمي يومد بايد چي بگم و يه جورايي داشت بهم سخت مي گذشت!! يكدفعه همكلاسي كناريم گفت:بگو…….. و من گفتم و اجازه خروج صادر شد.دوستيمون از همون جا شكل گرفت رفت و آمد ها مون هم ،تازه فهميديم كه همسايه هم هستيم… باري مادر محسن دياليز ميشد و خيلي مشكلات عديده اي داشت و خانوادش دنبال كسي ميگشتن كه حاضر به فروش كليه باشه،اونم براي خون o منفي.بعد از يكسال آگهي و كيسهاي متفاوت بالاخره فردي پيدا شد كه از قوچان مراجعه كرده و حاضر به فروش و اهدا شد.آزمايشهاي اوليه و ثانويه شروع شد و البته كمي هم زمان خورد بهش(حدود 1 سال)ادم محتاجي بود و ظاهرش به خوبي اين رو نشون مي داد و نياز مبرمي به پول داشت و در اين اواخر هم محل اسكانش در تهران خونه محسن و خونوادش بود. آخرين مرحله تست،مصرانه تاكيد براين داشت كه بدن فرد دريافت كننده عضو رو پس مي زنه.هر دو طرف ناراحت و من نيز. ظهر 9 تير بود كه همكاريشان ملغي اعلام شده و فرد مراجعه كننده هم براي صبح فردايش بليط به مقصد قوچان تهيه كرده بود كه....... ساعت 6 صبح دهم بود كه با صداي فريادهاي گوشخراش بيدار شدم،شديم پدر محسن بود. وقتي فهميدم كه چه اتفاقي افتاده خودم نيز بيهوش شدم و از خود بي خود: حسام(فرد فروشنده لعنتي) نيمه شب از خواب بيدار شده و از محسن كه كنارش خوابيده بود ،رمز گاوصندوق پدر را مي پرسدومحسن نمي داند.يا امتناع مي كند؟ نمي گويد، 3 ضربه كارد در پهلو و بالش بر دهان و باز هم تكرار درخواست رمز .محسن نمي داند.اين دفعه تاوان اين ندانستن زخمي به پهناي 20 سانت از گوش تا گوش و عمق تا حنجره.كه پنبه كاري پزشك قانوني هم نمي توانست پنهان كندش و خوني كه ديوار اتاق را طوري رنگين كرده بود كه والدين نيمي از روز هم توان تحملش را نداشتند........... محسن ، يادت و خنده هايت را در سلول هاي وجودم زنده مي دارم. پ ن:روزنامه هاي ان روز اين نكبت را به تفصيل پوشش دادند پ ن2:عجب روز نحسيست اين دهم تير ماه پ ن3: خبري هم بشنویدُ منتسب به فرمانده كميته مفقودين ستاد كل نيروهاي مسلح با اين عنوان: حفر 300 هزار قبر براي متجاوزان به ايران، در استان هاي مزري پ ن4: ايضا همه چيز به همه چيز مي آيد......... در ابتد با احترام از تو مخاطب عزيز كه حوصله ات از چشم دوختن به اين سطور طولانی سر مي رود تقاضا دارم صفحه را ببندي درددلي جانسوز آقاي رئيس جمهور مردمگرا : نه انتظار معجزه دارم، نه اسطوره سازم و نه خم رنگرزي در دست ،نه معاندم و نه هيچ چيز ديگر فقط: از مقام كودك دو دهه پيش و نوجوان يك دهه پيش و *** فعلي مسائلي را مطرح مي كنم : با آغاز تولد نظام شروع مي كنم (جمهوري اسلامي ) . چه واژه ي دلنشيني بود براي پداران ما كه از استبداد خسته بودند و فرجام مي خواستند و چه خون ها كه داده نشد، امادوست دارم بدانم چگونه جمهوريتي كه برگرفته از دموكراسي و حاكميت اكثريت بر اقليت است ادغام مي شود در اسلام كه مشخصا و مسلما شخصي را در غياب امام زمان به عنوان ولايت فقيه و امام و فصل الخطاب مي داند و پذيرفته است؟ آيا از همان ابتدا بهتر نبود واژه ي حكومت اسلامي كه امثال آقايان مصباح يزدي به كرات بر بودنش مي كوبند بود، تا ملت هم در اين بين نمي ماند ؟ پله بعد :ترور و كشتارهاي نيم ده ي اول انقلاب كه مغز هاي متفكر و پايه گزاران ايدولوژيكي نظام را به تعظيم در برابر مرگ وادار كرد . پله بعد :جنگ، هشت سال جنگي كه جوانان و نوجوانان با غيرت و تعصب را اين چنين براي پاسداري از آب و خاك خويش در خون خود غلتاند، جنگي كه سردارانش به تازگي افشا مي كنند كه: هزينه هر چند روزش برابر با چند سال بودجه مملكت بود، راستي دلار آن موقع چند بود ؟ جنگي كه به زعم آقايان بايد پس از فتح خرمشهر پايان مي يافت اما با سوداي برابري و با شعار راه قدس از كربلا مي گذرد تا چند سال، به راستي چند سال؟ ادامه پيدا كرد. مسئولينش كيستند ؟ دوره ي سازندگي و ايجاد طبقه ي متوسط اجتماعي و تكنوكرات هايي كه پدري معنوي و قدرتمند را بالاي سر خويش مي ديدند و سد سازي و كميته و ... نيز گذشت و ما همچنان لي لي بازي كرديم، چون ديگران. خاتمي آمد و اصلاحاتي كه گفته بود آغاز شد ترميم روابط خارجي ، بهبود وضع فرهنگي ، اولويت جوانان و روزنامه هايي كه آمدند و از هر دري نوشتند و بعد همگي يك به يك به محاق توقيف موقت رفتند و هيچ گاه از كما خارج نشدند، آن هم طبق قانون اقدامات تاميني ( به گمانم مصوب سال 1332 خورشيدي كه مربوط به اشخاص خطر ناك حقيقي براي پيش گيري از وقوع جرم بود ،نه حقوقي و ...) بگذريم .... قتل هاي زنجيره اي رخ داد و عده اي با ما وداع كردند ، عاملش نيز در زندان با واجبي خود كشي كرد و كوي دانشگاه و آقاي لطفيان و باقي قضايا كه خود بهتر ميدانيد... وزیر كشور استيضاح شد وزير ارشاد نيز و شهردار تهران هم ... راستي حضور لباس شخصي ها نيز كه هميشه در صحنه حاضرند، جاي خود . مرحله ي هشتم انتخابات نيز با بيماري هاي مكرر سيد و نيز با عدم دسترسي به لوايح دوگانه ي درخواستي رياست جمهوري به خاتمه رسيد و به تعبيري نيز هر چند روز يك بحران. و انتخاباتي ديگر و ما نيز چون گذشته براي راي پاي صندوق حاضر ، انتخاباتي كه تعصب دو گروه از حاميانش واقعا تحسين بر انگيز و از روي دل :يكي هواداران معين و ديگري حاميان خودت ،بگذريم ... تو آمدي به هر نحوي كه بود آمدي . يادم مي آيد جمله اي منتسب به تو كه :پول نفت را به پاي سفره ي مردم خواهم آورد كه در روزنامه ها خواندم ، خوشحال شدم ، انديشيدم رئيس جمهوري مردمي كه خود را رجايي مي نامد ،رجايي نيز هست ،آمده است. اما مواردي هست كه مي خواهم جهت استحضار خدمتت عارض شوم : هيچ ديده اي ماليخولياي مزمني را كه بر نسل من حاكم گشته ؟ نسلي كه آرام آرام هويت خود را به يغما مي سپارد و نشخوار لابي هاي قدرتمند بورژوا را مي بلعد و بازدهي اش چه؟ تورم چند صددرصدي اين چند ساله اخير را كه كمرمان را خم كرده و رو به اضمحلالمان ميبرد و تو آن را ميراث دولتهاي قبل مي خواني و كار عناصر بيگانه و مافيايي كه به كرات نام ميبري ،ولي فقط كلمه اش را ،چرايش را نيز نمي دانم و از جزئياتش پرهيز ؟! غافل گيري هايت را نيز ملموس مي دانم : عدم تغيير ساعت در فصول با توجيهات اقتصادي مندرج از متنت ، مسئله تثبيت قيمت ها كه با سوبسيد و هر زوري بود، چند مدت حفظ كردي ، بعدش چه (برنج ، تايد و...) انحلال سازمان عريض و طويل برنامه و بودجه و تبعاتش ، انحلال شوراي امناي صندوق ذخيره ي ارزي ، تثبيت سود بانكي ، ادغام بانك ها و تشكيل موسسات قرض الحسنه ، سهميه بندي بنزين، آن هم با اجراي يك شبه و بدون اعلان قبلي و تبعاتش و بعد نيز مرحله به مرحله كسر سهميه و حذف و نرخ 400 توماني و رشد پله كاني اش ،مرحله بعد :كه نقطه ي پايانش را نيز مي داني . گندمي كه چند سال پيش جشن خود كفاييش را برگزار كرديم و حال صحبت از واردات پنج ميليون تني اش را مي كنيم و ... ازدواج ،چه كلمه مقدسي در عرف و سنت ديرينه ما، با كه اش بماند ،اما با كدام امكانات ؟ جهيزيه اي كه دستكم ده ميليون براي پدر رنجور خانواده هزينه بر مي دارد ؟ از كجا ؟ حتما با وام ازدواج ؟ آره ؟ آن هم با دستكم 2-3 ماه دوندگي و هزار پيچ و خم بوروكراتيك اداره اي و ضامن رسمي ، تاكيد مي كنم رسمي ، چه قدر ؟ يك ميليون ؟ دو ميليون ؟ سه ميليون ؟ همه چي جور مي شه ؟ مسكن چي ؟ باشد صبح تا شب جان مي كنيم و آخر ماه نيز دستكم نيمي از حقوق را به مالك محترم تحويل مي دهيم ، حقش است بيچاره ، ارث بابايش است ، ما هم گردنمان را كج مي كنيم و غلاميش را مي كنيم . وام مسكن بگيريم ؟ 18 ميليون ؟20 ميليون؟ آن هم بعد از چندسال ؟ باشه مي گيريم ، بعد با چندرغاز پس اندازمان ( تو فرض كن منتهايش مي شود 10 ميليون ) مي شود 30 ميليون ، واي چه قدر زياد حتما مي توانيم مسكن را كه ابتدايي ترين نياز بشر است تهيه كنيم ،اما كجا ؟ده كوره هاي اطراف تهران ؟ شايد. اشكالي ندارد، رفت و آمد هايمان را هم با مترو در زير زمين انجام مي دهيم ،در زير زمين خيلي كارها مي شود كرد !! كار دوم و سومي پيدا مي كنيم، مگر نه اينكه كار جوهره ي مرد است ؟ اصلا چه لزومي داره كه در خانه نيز دست كم چند ساعتي حضور داشته باشيم ؟ چه لزومي داره كه بخواهيم استراحت كنيم و بخوابيم ؟ بعد از مردن آن قدر وقت است كه از خواب هم بدمان بيايد . عاشقي هامون اما جواب كساني كه به اميدي به خانه ما آمده اند تا خانه عشقي براي هم ساخته و در آن چهچه سرمستانه سردهيم !! را چه كسي مي دهد ؟ روزنامه ها را مرور مي كنيم : پسري كه برادرش را قرباني خشم خود كرده بود ديروز در دادگاه كيفري محاكمه شد ( 20 خرداد 87) مرد جوان با انگيزه ي نا معلوم خواهرش را كشت (14 بهمن 86 ) مردي كه به خاطر سوظن دخترش را به قتل رسانده بود، پس از گشت 9 ماه به جرمش اعتراف كرد (15 بهمن 86) مردي همسر و فرزند 3 ساله اش را به قتل رساند ( 12 اسفند 8۶) و... باز هم بگويم ؟ چهچه هاي مستانه مان را ديدي كه هر روز هم بيشتر مي شود ؟ دانشگاه هايي را كه در آن تحصيل مي كنيم نيز نگاهي بينداز ،ملاك خوانش علم براي نسل ما چيه ؟ نمره؟پاس كردن واحد ها ؟پيدا كردن كيس مناسب براي ازدواج؟يا به دست آوردن مدركي كه قابش كنيم و به ديوار اويخته؟آن هم با شهريه هاي ميليوني كه بسياري از ما با عرق جبين و صورت سرخ پدران ،به حساب دولت واريز مي كنند و آخرش، مي دوني آخرش چيه؟ تورق آگهي اشتغال روزنامه ها و شركتهايي كه چندين سال سابقه كار مي خواهند و توصيه نامه هاي آنچناني از مقامات متنفذ؟ يا نه، از آن سمت نگاه مي كنيم :المپياديهايي كه طبق فرمايشتان با بودجه مملكتي به اين مقام دست مي يازند و دست آخر سر از كشور هاي اروپايي در مي آورند؟ يا مخترعيني كه پس از ثبت ماكت اختراعشان با هزار دنگ و فنگ براي ساخت يك نمونه از آن (تاكيد مي كنم حتي يك نمونه از آن)هزار و يك وعده و وعيد همكاري و دريافت مالي مي شنوند و در آخر دستشان ........ آقاي رييس جمهور ،نفت 150 دلار شده است ،يعني درست ده برابر دو دهه پيش،توجه بفرماييد:ده برابر و به همان ميزان نيز، قيمت مواد نفتي و غير نفتي وارداتي نيز به همان مقدار،سطح رفاه ما چطور؟ده برابر شده است؟حقوقهايمان چطور؟چرا نفت را صادر مي كنيم و بعد مشتقاتش را چند برابر مي خريم؟ تواناييش را نداريم؟بودجه اش را نداريم ؟يا علمش را؟ چطور قول مساعد آباداني و عمران را به افغانستان و عراق و سوريه و.... مي دهيم، اما خودمان؟ پس تكليف آن مثل چه مي شود(چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است)؟ اگر اينطور است،اگر بخواهيم مثل دو دهه قبل نفت 10 دلار باشد و قيمت مواد وارداتي نيز به همان مقدار ارزان ،چه كسي را بايد ببينيم؟ آقاي رييس جمهور،مسابقات حفظ و قرائت قران و قراني را برگزار مي كنيم و ايه هاي آن را بر دانه برنج ،هسته خرما،فرش و.... حك مي كنيم و ميزبان قاريهاي بين المللي مي شويم و افتخار مي كنيم كه در اين زمينه چيزي براي گفتن داريم،اما آيا شده برنامه مدون و منسجمي داشته باشيم كه همان آيات عربي را براي ما كه مردماني پارسي زبان هستيم ترجمه و نقد كلمه به كلمه كند و تفهيممان كند؟آيا شده است كه:ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات را براي امروزمان ترجمه كنيم و عمل صالح امروزي را از متن آن تببين و استخراج كنيم؟ و...... مردان جوان نسلي كه طبق فرمايش بنيانگذار انقلاب بايد آينده سازان اين مرز و بوم مي شده اند،حال كجايند؟عده اي شان در كنج عزلت و پريشاني خويش نشئگي حماقت باري را به نظاره در جسم و جان مي نشينند؟ دختركان جواني كه روزي روزگاري تعهدي نا نوشته به اين داده اند كه مادران اين اجتماع شوند و در تربيت كساني جهد ورزند كه پويايي را به جامعه تزريق كنند،كجايند؟ ادبياتمان چرا شده هري پاتر و دي جي مون؟ پس آن چيزهاي كه پس از استبداد و در دل مشروطه از صد سال پيش به وجود آمد چه شد؟و قيصر چه خوب گفت كه: ناگهان چه زود دير مي شود... طرح امنيت اجتماعي چند روزه تصويب و ابلاغ و اجرايي شد و از ديد شما مجرمانش نيز تعهد و ضمان مي دهند و چون قبل ازاد ، اما آيا واقعا به تعهدشان عمل مي كنند و اين نسخه درد اصلي را درمان مي كند؟ راستي چرا براي فقر و تورم و مسكن طرح بيست و چهار ساعته يا چهل و هشت ساعته تصويب نمي كنيد؟ مگر نمي گوييد كه: مي شود و مي توانيم؟ نمي دانم چرا ستون فقراتم تحمل اين همه فشار را ندارد و كي مي شود كه از هم بپاشد؟هرچند كه مهم نيست كه يك ** مرده و مراسم سوم و هفتم و چهلم و فاتحه هايي كه نثارم مي شود و شكمهايي كه از يمن مرگ من انباشته،اصلا چه فرقي مي كند ؟تا زنده ايم كه كسي ما را نمي شناسد،مرديم هم چند روزي سرفصل كلام خويشان و دوست و آشنا مي شويم.... آقاي احمدي نژاد انرژي هسته اي را مصرانه از قول ما خواستاري، ما نيز از ديدگاه ناسيوناليستي حمايتت مي كنيم،اما به چه قيمت؟ يا ما نمي توانيم حرفهايمان را به جهانيان بفهمانيم و يا حرف جهانيان را متوجه نمي شويم، فاعل و مفعول چه فرقي مي كند؟ گويا اصل انرژي هسته ايست كه بايد فراهم شود و استفاده صلح آميز و توليد برق و ... اما: 1-چرا شركت زيمنس كه از آوان انقلاب كارش را شروع كرده بود را پس زديم و آن موقع فناوري را نخواستيم؟ 2- چرا طرف قراردادمان روسيه ايست كه لااقل در يك قرن اخير چهره سياسي شريك دزد و رفيق قافله بودنش را نشانمان داده و.... تنها نكاتش اين است كه به فرض تحريممان مي كنند، خوب تحريممان كنند ،خوب بشويم مگر چه مي شود: هواپيماي روسي چند ده ساله مي خريم و گاها سقوط مي كنيم،كالا يمان را با ماليات مضاعف و هر كوفت و زهرماري كه به آن افزوده مي شود از جاهاي ديگر بالاخص چين و امارات وارد مي كنيم و سودي كلان سرشارشان،دست ياري به كشورهايي مي دهيم همچون افغانستان جنگ زده و صادر كننده خشخاش دنيا،عراق ايضا جنگ زده طايفه اي ،اوگاندا،ونزوئلا،سوريه،كومور و ...يا كشور دوست و همسايه عربستان،مگر چه مي شود؟ آقاي رييس جمهور نگاهي به مقوله توليد كشورمان انداخته اي ؟انبوه شركتهايي كه به تعطيلي كشانده شده اند(شركتهايي كه يارانه دولتي پشيتيبانشان است به جاي خود، امثال ايران خودرو) به توليد كننده هايمان وام مي دهي؟ممنون، اما چند درصد؟با چند پيش شرط؟چقدر؟تازه ،محصول توليدي كه به بازار ارائه شد مثلا با قيمت يكصد هزار تومن ،آنوقت همان جنس خوش رنگ و لعاب ترش از چين توسط دولت شما وارد شده شصت هزار تومان،آنوقت مي خواهي با شرائطي كه در قبل اورده شد من يا ما، كدامش را تهيه كنيم؟ كارگران و كارمندان شركتهايي كه تعطيل شده اند،خرج خانواده شان را از كجا تهيه مي كنند؟ اما چشم شيطان كور و گوشش كر كه بازار پر شده است از :سامسونك،ال جي،سوني،توشيبا،بنز و تويوتا ،روترينگ،مرسي ، هوبي و نوكيا و ....ما هم كه زندگيمان را مي كنيم ، فوقش اين است كه آلودگي چند برابر شده شهر خفه مان مي كند ،يا در سن 20 الي 30 سالگي سكته مي كنيم ،يا نه با ايرانسلمان صحبت مي كنيم و هرچه بيشتر صحبت كنيم ،امتياز بيشتري مي گيريم شايد هم هواپيماي دو موتوره اي برديم و يا خودرو لوكس و از پشتش با ديدن پسربچه اي كه بايد درس بخواند و آينده ساز اين مملكت باشد و حال ، در تقاطع،درترافيك سنگيني كه امانمان را بريده و مصرانه خريد آدامس را از ما مي خواهد،پوزخند مي زنيم..... زاينده رود خشك مي شود،ايرادي ندارد باران مي بارد و دوباره پر مي شود، اما نمي دانم صف ها چرا دوباره بعد از چندين سال تشكيل شده اند:نانواييها،پمپ هاي بنزين ،دريافت كوپن هاي ارزاق،سيستم هاي هوشمند بانكي كه دائما با قطع و وصلشان به ريشمان مي خندند،صف هاي پرداخت و دريافت،وامهايي كه عاجزانه از ما مي خواهند دريافتشان كنيم!!مي ترسم از تكرر اينكه در محله تان همه چيز به وفور و ارزان يافت مي شود ،آنجا نيز شاهد نشكيل صفهاي متراكم تري باشيم. تازگيها لامپهايمان نيز نمي دانم چرا به ما چشمك مي زنند،گويا ما را به استهزا مي گيرندو لوله هاي آبمان ميز هرچند وقت يكبار شاهد حضور پترس هايي هستند كه فداكارانه با انگشت كردن در سوراخ لوله ،تو گويي انگشت به حلق تشنه ما نيز مي كنند.... در آخر از شبكه اينترنتي، كه تو گويي به مخزني عظيم از گازوئيل در وزرات فناوري و ارتباطات نيز مجهز نيز هست ياد مي كنم كه طريقه استفاده بهينه از زمان را به معناي واقع كلمه يادمان مي دهد! آقاي رييس جمهور ،از تئوري تا عمل چه ميزان راه است؟چند سال؟چه راههايي؟ نمي شود ما نيز بياناتي را كه جنابعالي و همفكرانتان در جلسات و سفرهاي استاني و غير استاني مطرح مي كنيد را كاملا لمس كرده و شاهد باشيم و افتخار كنيم؟ نمي شود ما نيز بادي به غبغب انداخته و بگوييم دولتمان برايمان چنين كرد و چنان؟نمي شود؟ پ ن:چراهايم را پاسخ مي خواهم پ ن: بيشتر از آني كه فكرش را بكني مواردي هست كه قابل عنوان كردن نيست،چون هم از حوصله تو خارج است و هم از دست نوشته هاي من،با دلايل مختلف..... پ ن :...........
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت
14:22 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت
19:12 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت
14:56 توسط کامی| |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت
21:11 توسط کامی| |
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت
0:48 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت
16:25 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت
22:32 توسط کامی| |
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت
1:8 توسط کامی| |
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت
3:0 توسط کامی| |


