خاطرات یک ذهن نا آرام
چشمانت را که می گشایی ،انگاری جهان بر من می تابد ،نگاه که می کنم می توانم حتی خیره وش های باغهای بابل را نیز در نگارینه هایت ببینم………… چهره معصومت را نمی توان نادیده انگاشت و گذشت و عبور کرد،باید ماند و همچون جانداری بیجان که تاکسیدرمی!! گشته است ماند و رها شد……… شاید زنده باد پراگماتیسم!! تنی که ترد است و لغزان ،هم موم است و هم ماهی ،شکل می گیرد و به دهم ثانیه ای و به تلنگری می لغزد و می گریزد به گمانم………….. گیسوانی که قهوه ای آرامشان پوست کاجی جوان ،در کنار پنجره ات را که هر روز به تو متواضعانه سلام می کند،زنده می کند و با نسیمی هر احساسی را همراه با خود به کرانه های خیال می برند…… لبانی خرد که با لغزششان بر روی یکدیگر یادآورت می شوند که سکون جهان را ثبــاتی نیست و می توان لغـــزید و چون شن روان…….. کلامت که نافذ است و راسخ و ملیح و ……….. حس همذات پندارانه ات که تو را مکملی بی بدیل می سازد در اعماق وجودم و از خود گریزان ……………. کنایه ها و گوشه هایی که لبخند را که ،سالها بود رخت بربسته بود از این لبان منقوش می کند و مرسوم و می کوچاندش به این سوهای خیال…………. بودنت در هیجان و نبودنت در نسیان و خطر پذیری ات را عاشقانه دوست می دارم…………. ووووووووووو و هایی که در این کنج سه در چهار ، مجازی تنهای ام، نمی گنجد…………. پ ن: کمی با طمانینه گام بگذار بر پله هایی که با هم به تنهایی بالا می رویم،می خواهم بیشتر در کنار تو بودن را استمـــــــــــــــــرار بخشم. نامجو: زلف بر باد مـــــــــــــــده تا ندهی بر با آــــــ د م ……………. ……………… …………. می مخور با همه کس، تا نخورم خون جگر دی دلی دلی دلی دی دلی دلی دلــــــــــــــــــــــی پ ن3: هستی زیباترینم هماره………… پ ن4:……………. ارواح خبیثه مگر نمی بینید فرشته ای که برفرازشانه ایستاده؟ رها کنید این مفلوک نیمه جان را ،تا بیابد آنچه تا بدین روز دنبالش بوده،تا سرمستانه بیازماید نبرد با طبیعت خزان زده را و مغلوب کند اهریمنی را که گویا پاشنه آشیلش را جسته و سر از تنش جدا کند این روزها..... شده ام مثل بوکسوری که گیجگاهش مورد اصابت مشتی قهار قرار گرفته بود و تلو تلو خوران به گوشه رینگ روان،اما حال ،دقایقی پس از آن است و من باز نیروی خود را باز یافته در پی فرصتی مناسب می گردم تا........ آیا می شود هم ظالم بود و هم مظلوم؟ هم مبارزه کرد و هم آوانس داد؟ گلی را بو کرد و از بوییدن عطر خوشش لب به تعریف نگشود؟ دوست داشت و دوست نداشت؟ خواست و نخواست؟ و................. پیدایش خواهم کرد این روزها........ پیدایت خواهم کرد این روزها و خود را نیز........ تنگت است این سینه ای که کماکان به شمارش ضربان سینوسی می پردازد،آیا تو نیز؟ شمارش معکوس آغاز شده است،اما این بار نوع زمین به زمین و سکویی در کار نیست ،بلکه موشکیست رمنس!! از من به تو............. هماره زیباترینم هستی پ ن: نامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت از هر طرف که نگاه می کنم باز هستم و وجود دارم!!مثل زبل خان:اینجا،اونجا،همه جا!! هفت ضربدر بیست و چهار چند می شود؟به اندازه ثانیه ثانیه لحظاتش دوستت دارم. سرم داغ است و وجودم گرم و چشمانم نیز،فضایی خود خواسته و گذرا که خود ایجاد کرده ام و به تو نزدیک تر شده ام(زهی خیال باطل!!) می دانی می خواهم دستانت را بگیرم و پاییز را واژه به واژه با هم و برای هم هجی کنیم.......... راستی معادله من و تو با چه فرمولی حل می شود؟ اصلا حلش کنیم یا همین طور بکر زیباتر است؟ آمده ای و آتشی که سالها زیر خاکستر مانده را در معرض تند بادی قرار دادی که شرر می افروزد و..... زندگی یومیه ام کلا مختل شده.......(لذت می برم از این فضا!!) یواش یواش دارم وارد دنیای(دیوانگی) می شوم و از (دیوانه بازی) فاصله می گیرم . زنده باد تو.زنده باد بودن با تو.زنده باد گفتن از تو. آن عده ای از عزیزان که فکر می کنند احیانا دچار کمی حماقت و ...شده ام ،راحت باشند.چه باک؟ هر چه باشد چند صباحیست که ماشینیزم و مکانیزه زندگی کردن را هم به فراموشی سپرده ام،بد است؟ با تو بد نیست،هر چه باشد. پ ن:برای تویی که می دانی و نمی رنجانی:تسلیم.سوزانده شدم.ببخش.خوبه؟.به قول خودت:پیـــــــــــــــــــــــــــــــلیــــــــــز!! کمیت پست هایم این روزها فزونی داشته،کیفیت را نمی دانم!!!(احرف دل که دیگر کیفیت و استاندارد نمی شناسد برادر،می شناسد؟!) به قول برادر نامجو:ای عشق با تو حرف می زنم ،ای رنج مگر آجریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ؟ زمان:ساعت بیست و یک و چهل دقیقه روز سه شنبه بیست و یکم آبانماه یکهزارو سیصدو هشتاد و هفت مکان :کلینیک آراد نگارنده سطور دچار رقص!آن هم از نوع بندری می باشد!! علت مراجعه:تشنج حاد-فشار بالا-تپش قلب-بی حسی موضعی انگشتان دست چپ و تعرق و.... تشخیص دکتر :لرز و اختلال عصبی و شاید چیزی نزدیک به سکته خفیف..... ،جالبه تا دیروز می اندیشیدم که فقط گربه است که هفت جان دارد، گویا من نیز هفت جان داشته ام و از آن بی خبر...... انتظارم را می کشی؟من در تخت بیمارستانم و به جای ملایکی که شنیده ایم این لحظه ها حاضرند بر جسم و روح،تو را می بینم و صدایت می کنم:چرا پیشم نمی مانی؟چرا؟ چرا؟ و تو دستی بر سرم می کشی و می روی ،چشمهایم خیس می شود و سرم سنگین و خوابی که به رویا می ماند مرا از من می رباید......... صبحگاه بهبود یافته ترخیص می شوم ،به امید یک اتفاق خاص و لحظاتی ناب....... و عصرگاهان باز رشته ها پنبه می شود: قالیباف قرار است باز دید کند از...... ، که من نیز ملزم به حضور در آن،نشد ،نه نشد که با تو بودن را بیازمایم،میدانی که سخت است برایم و برایت،نیز..... حتی وقتی نیستی هم تماشایت را در وهم به تصویر می کشم.... می توانم غرق شوم در چشمانت و دل ببندم به لالای نجوا گونه ای که در گوشم زمزمه می کنی،بی صبرانه انتظارت را می کشم..... ماراتن عقل و احساس در انتهای راه است و یکی مغلوب و دیگری غالب .هرچه باشد تو نیز در آن سهیمی،به چشمانت سوگند..... پ ن:امید به آینده به مانند نسیمی شدست که در این دریای آرام مرا به سواحل با تو بودن هدایت می کند. به امید آن روز......... پ ن2: باران به تمام معنا می بارد.................. پ ن3 :از تو گریزی نیست....... پ ن4:........... تبی سرد سرتاپای وجودم را فرا گرفتست.... وانمود می کنم که خوبم و هیچ اتفاقی نیفتاده ؟اما کیست که تصور کند انفجاراتی که در اعماق من در حال رویدادن است و پس لرزه و سونامی که از درون منتشر شده و تا نوک مژگان بی حالتم رخنه می کند؟ و من؟بی دفاع،سرفه می کنم،با خود سخن می گویم،می خندم،اخم می کنم و در نهایت باز هم در خود فرو می روم،گویا.به قول شاعر:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...... گل؟چه واژه زیبایی می تواند باشد:چنان که :اسمش زیبا،خودش گیرا و عمرش گذرا......، و تو نو نیز شاید،نه؟ گلم می مانی؟ تو،تو،تو، تو از کجا آمدی ؟این دوم شخص چگونه عینیت و جان بخشیده شد که اول شخص در زیر سایه اش پنهان؟ چه راحت به سخره گرفته شده ایم؟چه سهل دل می بازیم و چه نالان به عشق خود می نازیم! شده ام مثل کوهنوردی که بعد از مرارت های زیاد ،مسافتی را تا قله مانده،دیگر تمایلی به رفتن ندارد،چون نا خودآگاه،پس از آن بلندا و فتح ،سقوط است و زوال و نزول....... شاید به کشیشی نیوشنده ،نیاز دارم تا بتوانم بگویم هر آنچه در دل دارم و آنچه این پارادوکس را شدت می بخشد.......... هماره جای تعجب و پوزخندم بوده اند ،کسانی که در دوگانگی های اینچنینی دست و پا می زدند،حال خود نیز بدان مبتلا و شاید می خندند دیگرانی به آن......... در درونم زمزمه ای می شنوم:به پیش، به پیش. کارزار سختیست نازنین،گلوله ها به من اصابت نمی کند ، اما تر کشها دانه دانه پوستم را می دراند و رسوخ می کند،می آیم؟می روم؟ توانم چه قدر خواهد بود؟ وقتی افتادم،آیا تمام می شود این پیشروی؟ آری تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام. و روزگارانی نه چندان دور صدایی که: آری برادر اینچنین بود......... پوره باش،قرص و مغرور و روان چون به این وادی، نگنجی به جان پ ن: تو بارون که رفتی (همچنــــــــــــــــــــــــان) پ ن: در سرم رختشویخانه ای دایر است گویا و درد دارد :درد پ ن:.....................................
تو بارون که رفتی دلم زیر و رو شد...... اون غریبه که بلای جون تو شده،خود تو......... تو غبارا دنبال خودت نگرد.....زیر آوار نقابا دنبال خودت نگرد........ چه ساعاتی که با تو نگذشت و عبور ثانیه هایشان از هم برایم به مانند قطره های شوکران نشد که ذره ذره به کام ریزم و آغوش بگشایم تا مرگ........ جدال عقل و احساس و در نهایت لرزه هایی که من را تحت تاثیر قرار میدهد...... نمی دانم چرا این ها را اینجا عنوان می کنم! متنفرم از ترحم و...... نمی خواهم از دستت دهم و نه می توانم رطوبت چشمانت را که وجودم را سرد می کند و مرطوب و لایعقل ببینم...... می دانم آزارم نمی دهی و می دانم که مستاصل و پریشانی و شاید تو نیز مفقود کرده ای ،هر آنچه را که می نامیش.... با خود چه کرده ای؟چه شد که به این پله رسیدی؟و شاید من نیز:با تو چه کرده ام؟چرا؟ نه.نه می توانم تماشاچی باشم و نه بازیگر،پس چه کنم که در این تماشاخانه اثیری قرار گرفته ام؟؟ سالها بود اینچنین برای درامی اینچنین سنگین،اشک نریخته بودم،آره اعتراف می کنم که فرو ریختم و شکستم.....(گور بابای هر کی که میگه مرد گریه نمی کنه)عهد بسته ام ،با خود،می دانیش و نمی شکنم آن را،نمی شکنم و ترک نمی کنم:نه عهد را و نه صحنه را.شاید نقش اصلی به من سپرده نشود،اما برای ایفای رل مکمل چطور؟به چشمانت سوگند به همان نیز راضیم..... مردمک چشمانت را نمی توان نادیده گرفت وقتی سخن می گویند با من و ارتعاش نوک انگشتانت را بهنگام حک کلمه روی دستهایم..... راستی دقت کرده ای که در زندگی نا خودآگاه شده ام ،پله اول ساختمانی که هر که می خواهد وارد شود باید بر رویم گام بگذارد؟تو نیز در حال ورود به شاختمانی،دوست داری پا بر روی این پله بگذاری؟دلت می می خواهد رد پایت بر روی این پله باقی بماند و بگذری؟؟ آری 180-190 کیلومتر سرعت خودرو درساعت را تجربه کردم،آری من نیز نزدیک شده ام به آنچه باید و نیز دنیایی فرای دنیایی که تا امروز بدان دست یازیده بودم،حیف که ترد است و به مانند حبابی که از برخورد باران با سطح آب شکل می گیرد شکننده و گذرا در ذهنت گویا............ ولی به تمام مقدساتم و عجب گفتن هایت ،در نهایت مباحث گفته شده زندگی ام را در یکی از دو انتهای عنوان شده به پیش خواهم برد............ تبدیل شده ای به عنصری حیاتی در زندگیم ،حال می خواهی نباشی؟پس انتظار سلامتم را نیز نداشته باش......... مطرودم و مغلوبم و مغضوب گویا........... همچنان زیباترینم بوده،هستی و خواهی ماند........ کامیار یک روز پس از آن دل انگیزترین روز مجدد نوشت۱:دلم برایت لک زده است درست به مانند سیبی که کک و مک گرفته باشد! مجدد نوشت ۲:شهروند امروز رو هم از من گرفتی.راحت شدی؟ از کجا آمده ای که نمی دانی چگونه باید و نباید؟ گویا رخوت انگیزانه ترین روایح را به شامه ام می نوازانی که اینچنین مست باده گردیده ام.هر روز سرخوشانه تر از دیروز گام می نهم. نمیدانم واهیست یا خیر اما امیدوارانه یا نا امیدانه به نازکترین شاخه ای که مرا از سقوط باز می دارد دست یازیده ام.نمی دانم................ کاش میشد (می شود؟)بمانی.بمانی و مانا بودن را بیاموزانی.تویی که سرسخت ترین افعال را چو مومی گردانده ای در دست خود............ خواهمت خواند به سوی خود بی هیچ بهانه ای و به نرمی.......... پ ن:دانی چه گویم با تو؟ پ ن۲:گذرا ترین و گویا ترین احساساتی که بر من گذشته تا این دقایق........ پ ن۳:این روزها یاد حسین پناهی افتادم و سادگی و پاکی اش پ ن۴:........................... بعد تر نوشت: با همه هیجانی که دارم به خاطر موضوعی خاص.در این برهه هیچ چیز جز کنده شدن کلک دکتر!! کردان مرا به وجد نیاورد.متشکریم! تو بارون که رفتی دلم زیر و رو شد…………. کاش جراحاتی که به روح می ماند نیز به مانند جراحاتی باشد که بر جسم. آری با تو سخن می گویم ،تویی که ناخواسته مجروح کردی روحم را و شاید تا ابد التیامی بر آن نتوان دید…. نرگس چشمان را کاش میشد تصویری ساخت که تا ابد بدان چشم دوخت……. من نه منم،نه من منم،پس من در این بازی در کجا قراردارم؟نمیدانم یک دهه ای که عهد بسته ام را به سختی ،اما با شادمانی پشت سر خواهم گذاشت به امید….. فصول مشترک را باید جست و به تقویتش اهتمام و بالعکس از دوگانگی ها اجتناب و من نیز چنین خواهم کرد،آری چنین خواهم کرد، به همه کائنات و شرافتم قسم. کاش میشد لحظات را متوقف کرد و در زمان ازلی چون بتی ثابت ماند یا چون بت پرستش کرد و یا چون بت پرستش. کاش……. به مانند ترانه ات: سر از کار چشمات کسی در نیاورد ،که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد……… پ ن:باران همچنان می بارد و من نیز شاید…. پ ن 2:کوتاه زمانیست که رنگی دیگر به خود گرفته ام،رنگی منهای سیاهی های پیرامونم…….. پ ن۳:یعنی می شود؟ پ ن ۴: ……………………………..
خزان را چگونه یافتی که اینگونه خزان زده رهایم کردی؟ گویا دلنشینی کلمات دلفریب تو را سخت در بر گرفته که عنوان نکردن و دریغش از من را نیز..............
باز می گویم،در یکمین سالمرگ شاعر کودکی هایم:و ناگهان چه زود دیر می شود...... نمی دانم یک تجربه را چگونه باید تجربه کرد و مثل سیاوش سر فراز بیرون آمد از هر حادثه؟تامل یا تعامل یا معامله؟کدام یک؟برنده یا بازنده،من؟من بازنده؟یا تو یابنده؟یا من شاید بنده؟ هر چه باشد گمان می کنم بندگی زیبنده تراست از بردگی،نه؟ و تو نیز خود را از آن دریغ،نه؟ انتخاب کنندگی و انتخاب شوندگی نیز به جای خود........گویا معیارها برای انتخاب کنندگی ات گوی سبقت را از هم می ربایند؟!نمی دانم،احسنت می گویم که می توانی خود را اینگونه فاتح بر نعشی بریده سر ببینی...........،چه بد گفت آن شاعر :که تو را من چشم در راهم.......... نه چشمی مانده که به راه کسی باشد ،یا شاید هم مانده و....... گردش نوسانی روزگار را نیز عجیب باز یافته ام،اعجابش نیز بدان صورت است که به گمانم :یک خانه مانده به خانه آخر،آقای مار !یا شاید هم خانم مار!! نیشت می زند و باز رجعت می کنی به عالم اثیری خود.... در هر حال نمی دانم. عقوبت کدام را مبتلا خواهد کرد:من یا تو؟ خیلی چیز ها در دلم مانده که خواسته یا ناخواسته با خود به گورشان خواهم برد...... نفرین به...... شاید هم خود کرده را تدبیر نیست......... خواننده می خواند: زخمی تر از همیشه،از درد دل سپردن......... دانی که را سزد صفت پاکی؟؟؟ همچنان زیباترینم هستی............. تداعی رویاهای دور..... اون ترانه :چشمهای منتظر به پیچ جاده........ پله های عمر که به مرور و در عین حال به سرعت طی میشه ،تو رو یاد این میندازه که باید از مدینه فاضله ای که واسه خودت ساخته بودی فاصله بگیری و تن به واقعیت خبیث رئالیسم بدی..... روزهای گذشته برای عده ای، تب و هیجان ورزش و فوتبال و والیبال و به اوج رسیده بود،برای من ، اما نه عده ای نشست برادر محمود با کارگردانان و فیلمسازان را نقد و تفسیر می کردند،اما من نه عده ای از حرفهای یک انسان حقیر که تصادفا دارای سمتی نیز هست را روایت می کردند که:عده انسان های زیر خط فقر در ایران از تعداد انگشتان دست نیز تجاوز نمی کند و من همچنان انگشت به دهان. عده ای ورشکستگی بانک های امریکا و تزلزل بازارهای جهان را پایان سرمایه داری و رجعت جهان به سوسیالیزم می دانستند و من همچنان...... حتی آنچا که در اجلاس اخیری که آقای مشایی بانی اش بوده و کاتالوگها و نقشه هایی توزیع می شود که اوشلیم را مرکز فلسطین می داند..... من اما: 1- سر تعظیم فرود میاورم برای آنهایی که طی هشت سال مبارزه(خوب یا بدش بماند)برای ثبات و امنیت من و تویی که اینجا نشسته ایم و آنهایی که ان بالا بالاها نشسته اند و پایمال می کنند آنچه را نباید....،جانشان را (که امروزه رایگان ترین و در دسترس ترین چیزهاست) را فدا کرده اند و فرزندانشان را از لذت گفتن واژه:پدر محروم... 2-متنفرم از تمام:هیچ کس ها،تتلوها،فلاکت ها و تهی ها ووو که اپسیلونی از اعتقاد و مرام را نمی دانند و به اسم رپ و اعتزاض گند زده اند به هر چه ایران و ایرانی و موسیقی است. 3-متنفرم از تمام کسانی که حرفشان با عملشان یکی نیست، در ظاهر تایید می کنند و در باطن..... 4-متنفرم از تویی که شعار خوب میدهی و مدام تئوری صادر می کنی و مثل مگسی که در گیر و دار یک تکه مدفوع مانده وز وز می کنی و گندی زده ای که سالها بویش به استشمام همگان خواهد رسید،تاریخ بعدها به قضاوت خواهد نشست که :که بوده ای ،از کجا آمده ای و با ما چه کرده ای، کاش...... جریان به هم پیوستگی چرخ دنده های موتور یک ساعت را دیده ای؟ که در هم در گیرند و ناگزیر از چرخش،شده است جریان من و زندگی....... دلم برای شاملو تنگ شده،برای سهراب،برای تو،برای من،برای ارزش هایم و برای افتخاراتمان....... پ ن: بوی خون استشمام می کنم،بوی خون و حقیقت.دوکلمه الزام و ملزوم.... پ ن 2: همه ما را به راست هدایت گردان،همه مان را،حتی شده به زور پس گردنی و اردنگی..... پ ن 3:کما فی السابق،بگذریم....... تکمله: همچنان می شنوم :چه می دونن عاشق میشه چه آسون، پرنده زیر بارون........
آبان
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت
22:33 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت
23:9 توسط کامی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت
21:24 توسط کامی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت
0:7 توسط کامی| |
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت
22:3 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت
23:57 توسط کامی| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت
23:3 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت
21:49 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت
22:53 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت
15:15 توسط کامی| |


