تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!

خاطرات یک ذهن نا آرام

سلام

متهم به هرچه می کنیدم،مهم نیست.یعنی مهم است ،اما تاثیری در روند تلفیق کلمات ندارد،این صفحه متعلق به من است و نظراتم و ایده ها و افکار،(اگر مانده باشد)....درست مثل خودتان،هر چه می خواهی ،بنامم....

این که در این لحظه من اینجایم و می نویسم،فقط و فقط به دلیل این است که با شرایط پیش آمده برایم ،ترجیح می دهم بمانم و بسوزم تا نباشم وندانم.....

سپیدی برف به مانند سپیدی احساسی که نسبت به تو دارم می ماند،که پرک پرک،نرم و سبک می نشیندو بهمن وار شاید،روزی فرود آید،شاید...

کمی با تو:شاید بچه بنامیم و احساسم نسبت به خودت را نیز نوجوانانه و خام،شاید بخواهی فراموشم کنی ،شاید احمقانه به تصویر بکشی ام،شاید پنهان می کنی از من چیزی را،شاید دوگانگی فضاهای پیرامونت فقط مختص من است تا آشفته تر سازد این ذهن الکن را هنگام تامل و واکاوی در تو،شاید........

یلدا این بلندترین شب سال را تنها و تنها به یک آرزو به سپیده می رسانم،یک آرزو و بس و آن فرو روفتن در امواج سونامی ست و بس....

پ ن:یلدا را چطور،به سر کنم؟چگونه؟

همچنان دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:8 توسط کامی| |

آن مرد آمد

آن مرد پریشان آمد

کودتا شکست خورد و کوس رسوایی قبل از عمل به فعل خاکسترم کرد!

به همین سادگی. برای شما و نه برای من

از چند نامه مکتوبی که برایم ارسال شد تا دوستان انجمن وبلاگ نویسان و در نهایت.....

چه کسی می ماند جز تو؟ و نصایح و کنایه ها و.....

حالا فکر می کنم (اصلا فکری برایم مانده؟) که همه چیزم را از دست دادم.غرور.شخصیت.تعمق و تفکر و مثل ماشینی که برنامه و کد را می شناسد و لا غیر

راه دیگری را جستجو میکنم.راه سوم

با این تن رنجور و ذهن خسته و داغون سخته.اما پیداش می کنم

پ ن:انتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتظار

متاســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:19 توسط کامی| |

اسطوره ام شکست و نابود شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

جمعه روزیست که پر خواهم کشید

یادت باشد ۲۹ آذر یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

آخرین جمله ام هنگام وداع باز کلمه دوستـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم خواهد بود

باز همان

پ ن: فقط ۲ پست دارم تا انتهای راه

تمام قدرت خویش را به مدد گرفته ام تا قبل از خود شکستگی ام .شکسته نشوم

سخت است اما.........

سونامی همیشه بهارم خواهی ماند دیگر.

مطمئنم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:47 توسط کامی| |

با تمام احترامی که برای دوستان عزیز و دلسوز که این طور بنده حقیر را مورد عنایت و خطاب و گاها عتاب (متهم به....)خویش قرار می دهند ُ.  باید بگویم که:همچنان مصمم تر از قبل به هدفی که برای خود برگزیده ام .مصمم و راسخ.....

چند صباح دیگر مانده و تو همچنان مرا محروم......................

لایو بودن را به خوبی تجربه میکنم و دوست داشتنت را نیز.........

پ ن:از یگانه:

چه لحظه های خوبیه            ثانیه های آخره

فرشته مردن من                  منو از اینجا می بره

................

دلم سخت تنگت است و خواهد شد و.........

درآخر نوشت:فقط ۳ پست دیگر تا.............

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:7 توسط کامی| |

پیرو نوشته های پست قبل:

عید قربان نزدیک است و عشق تو نیز لابد. من قربانیش!!

تا ۹ روز دیگر.من .اندیشه هایم و این نوشته های کذایی به محاق ابدیت خواهیم رفت............

دوستت دارم هایم اما تا ابد در ذهنت خواهد ماند تویی که..................

پ ن:شاید در دنیای دیگری که تا بحال برایمان تصویر کرده اند.دیدمتان!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:43 توسط کامی| |

حوصله  درج متون بلند و کلمات قصار را ندارم،

3-4 پست دیگر این صفحه مجازی به ابدیت خواهد پیوست و مولفش نیز....

با تو سخن می گویم،نمی دانم مرا چه می نامی؟به استهزاء می گیری؟ترحم می کنی؟لا قیدانه شانه بالا می اندازی؟دوستم می داری؟نمی داری؟شاید مهم نیست که بدانم..........

مگر نه اینکه مذهبیون می گویند:همه از اویم به سوی او برویم؟خب گویا پروژه هستن من نیز به انتهای خود نزدیک شده و آن نقطه عطف زندگی ام در حال رخ دادن است:هنگامی که آن چشمان را دیدم(از چشمهایش بزرگ علوی محبوب تر و محجوب تر)هنگامی که موج آن گیسوان مرا غرق تلاطم خود ساخت،هنگامی که آن چهره به نرمی در من خزید....ماندگار شد و هنگامی که گرمای خزنده ای را زیر پوست خود حس کرده و فهمیدم که:نفس می کشم و هستم و دل باخته ام،هنگامی که ساعتهای با تو بودن برایم بی انتها شده و عقربه ها گویی حوصله دنبال هم کردن را نیز ندارند،هنگامی که......

انفجار رخ داد و من ، من شدم، من عاشق شدم،.....همیشه مجنون و فرهاد مایه حسادتم بوده اند و غبطه می خوردم به مقامشان،حال خود نیز گویی اپسیلونی از آنها شده ام....

حال اما :متهم به بازیگریم کردی،متهم به نقطه سیاه بودن کردی، متهم به انگل بودن،متهم به جسارت...!! و حتی خود را نیز حتی برای شناخت کامل تر من دریغ.....(به قول خودت مرگ یکبار،شیون یکبار!)زین پس آسوده خواهی بود و روان ، مویه نکن و اشک شوق نیز نریز(نمی دانم خواهی بود یا نه؟)

می دانستی که پس از بیست و اندی سال که از زندگی ام می گذرد و بالا و پایین رفتن ها و دغدغه هایی که در ذهن داشتم و خیال،تنها رابط زندگی ام: وجود تو ،یاد تو،صدای تو و نفس تو بود.......

حال طردم می کنی؟

مردانه پایش بایست

مردانه

م ر د ا ن ه....................

آخرین قمار زندگی را ناجوانمردانه باختم و اینک؟دینت را ادا خواهم کرد........

 

تنها صداست که می ماند

 

پ ن: شرمنده تو ام

شرمنده خود

و شرمنده تمام خوانندگان خوبی که تا این روزها با من بوده اند....

همچنان می شنوم که:

............توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

زندگی ام رنگی دیگر گرفت با تو و برای تو ایکاش.......

 

 

هستم اگر می روم ،گر نروم نیستم

تو تو تو تویی که بی تو................

 

غروب نزدیک است به دقت نظاره گرش باش شاید.......

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:56 توسط کامی| |

غروب همین حوالی پرسان پرسان سراغم را می گیرد.

اینجایم.

آری

به انتهایم چیزی نماندست.....................................

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:23 توسط کامی| |

نبرد بین روزمرگی و تفاوت،بودن و نبودن،اندیشه و عمل، درست یا غلط، دوست یا دشمن و......

کلماتیست که این روزها درگیرش هستم.

نقاط آسیب دیده از تصادف هم مزید بر علت گشته است....

بمانم یا نمانم؟

بمانم:با تو هستم،خود را باز خواهم یافت،زندگی را نیز،در اوج خواهم بود،به قول فروغ: به آفتاب سلامی دوباره خوام داد، محو زیبایی رخساره و برون و درونت خواهم شد،محصور در حصاری که خود خواسته در من تنیدی خواهم بود،نفس خواهم کشید،خواهم خندید،هیجان خواهم داشت،ذوب تو خواهم گشت،کالبدمان به تپش واداشته خواهد شد و این سینه ای که سالهاست فاصله گرفتست از احساس و عاری از هر نوع عشق....

لحظاتم دقیقه به دقیقه اش،ثانیه به ثانیه اش، در تار و بود با تو بودن تنیده خواهد شد.....

ای کاش ها دیگرنقش نخواهند داشت در این نکبت مدرنیسم
،شخم زده خواهم شد و از ماتریالسم موجود فارغ.........

بی تو اما:به مانند شاخه ای خواهم بود نو رسته ،که در تیر رس سوز کشنده دی گان قرار دارد و باغبان نیز ترکش کرده است،بدون هیچ واهمه ای و لزوما روزگاری نخواهد پایید که ترکه ای خواهم شد که زاغ شوم نیز هوس تکیه کردن بر آن ،نخواهد کرد و چند صباحی بعد نیز به زباله دان تاریخ !!سپرده خواهم شد.....

این روزها هویتی مسالمت آمیز نیز جوابگویم نیست،هویتی نو می خواهم و روزگارنی نوتر،در صد ریسک پذیری را تا منتهای درجه بالا برده ام.......

بودن یا نبودن مسئله این است ،نیز مصداقیست عینی برای من این روزها.......

ماندگاری لحظات را در زیرپوستم احساس می کنم ، با تو و برای تو

یاد جوانی هایمان بخیر!!

شده ام به مانند متهمی که در بازداشت موقت به سر می برد و به طور مکرر با تمدید بازداشت مواجه است، نه محاکمه ای و نه حکمی، فقط محاکمه می خواهم و در خواست حکم،حتی اگر اشد مجازات بود، نیز................

با تو و برای تو

نظرت چیست؟

گفتی ، بنویس و از تو،چگونه ؟دوریت اندیشه ام را نیز به کل مختل نموده و اندیشه هایی که در خلا نبود من شکل می گیرد،نیز......

(ساعاتی پس از.....)

دیگر نمی توانم این متن را ادامه دهم

گویا رویای دوست داشتن تو را خواهم داشت،اما داشتن تو را به گور خواهم برد.....................

بماند

کمی به هم ریخته ام (طبق معمول این روزهای تکراری)

ننگم باد که.......

 

 

تو همونی که تو رو به دنیا نمیدم.....................

دل شکسته ات نخواهم کرد ...............

بعد تر نوشت

بهم ریخته ام بد جور

 و

حافظ شیرازی نیز رندی می فرمایند،تفال ما نیز:

آن یار کزو خانه ما جای پری بود 

                                      سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش

                                       بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل ما پرده برافتاد

                                       تا بود فلک،شیوه او پـــــرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که اورا

                                      با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

                                     آری چه کنم دولت دور قمــــــــری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

                                     در مملکت حسن ســـــــر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

                                    باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه ولیکن

                                   افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکشد بلبل از این رشک که گل را

                                   با باد صبا وقت سحر جلوه گــــری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

                                  از یمن دعای شب و درس سحری بود 

من چه کنم با این................؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 14:59 توسط کامی| |

ساعت چهل وپنج دقیقه از بامداد گذشته است،در جاده هستم ، عقربه کیلومتر شمار عدد 120 را نشان می دهد،سرگردان این شهر و آن شهر هستم برای ماندن و عمل به عهدی که بی صبرانه انتظارش را می کشیدم و تماشای یار.........،عرض جاده کم است و دید نیز محدود ،سیاوش می خواند:تو بارون که رفتی.....،برای لحظه ای گوساله ای گوساله وار عرض جاده را طی می کند و تو گویی می خواهد در آغوشم بگیرد!ترمز می کنم،سطح جاده سرشار است از رطوبت و بوی نم سبزه ،صدای ترمز در گوشهایم می پیچد،فرمان شروع می کند به نافرمانی!من مانده ام و تیری چوبی که در کنار جاده انتظارم را می کشد،به مانند بچه ای که مادرش را در آغوش می گیرد،من نیز.......

و بعد تاریکی ..................

 تاریکیست و سیاهی و دردی کشنده که در بدنم می پیچد و خونــــــــــ

چشم باز می کنم،بوی کافور می آید ،بوی عفونت و ضد عفن! سفیدی فضا توهمی سنگین را در قرنیه چشمانم منعکس می کند،در ذهنم مرور می کنم:این جا کجاست؟من چرا اینجام؟چی شــــد؟

با تعجب روی چهره پدر که بر روی صورتم خم شده زوم می کنم،چشمانم را مثل لنز دوریبن عقب و جلو می کنم تا باور کنم که پدر کنارم ایستاده،سر بر می گردانم،مادر را نیز می بینم که چشمانش خیس است،نم چشمانش به من نیز سرایت می کند و نا خود آگاه جای کسی را خالی مبینم،اتاق را تا آن حد که زاویه چشمانم اجازه می دهد وارسی می کنم  اما هیــــــــــــچ.......

لبانم را به سختی در حالی که به هم چسبیده باز می کنم و :کجاست؟ چرا هر چی می گردم نمی بینمش؟کجایم؟اینجا چه می کنم؟گویا حتی محلفه سفید و سر بانداژ شده و لوله هایی که در رفت و آمد هستند در من! را نمیبینم و باور نمی کنم،پدر می گوید:نزدیک به بیست و چهار ساعت است که اینجایی،اینجایی و تازه به هوش آمده ای،با خود فکر می کنم:کما؟ .ادامه می دهد:تصادف وحشتناکی بوده، کشیدگی اعصاب گردن،شکستگی مچ دست چپ و چند بخیه ای که سرت در خود جای داده و جای شکرکه به اندازه چند سانت با تو یار بود.می گویم یعنی چه:می گوید اگر 2 سانت به فرمان نزدیکتر بودی ممکن بود که دنده و استخوانهایت با فرمان ادغام شود و....  و بقیه حرفهای پدرانه اینطور مواقع!!

یک چیزهایی یواش یواش یادم می آید:این که تو را آزرده بودم،این که غرورت را شکسته بودم و غرورم نیز...،اینکه فشردگی عضلات صورتت را که همیشه انبساط دارند را دیده بودم و دم نزده بودم و در خود ریخته بودم....،این که در تاریک و روشن بیهوشی (م) عزیز که سالهاست از بین ما رفته است ، بر من هویدا شده بود می گفت:بیا،به پیش من بیا،مگه دلت برای من تنگ نشده بود؟

من گیج و گنگ مثل هیپنوتیزم شده ها مسخ شده به سمتش حرکت می کردم،اما به ناگاه تو آمدی،با همان چشمان و انگشت کوچکت را به نشانه قولی که بهم داده ایم ،نشانم می دهی.به ناگاه می گویم:نه من نمی آیم من می خوام پیش..... بمانم،پیش کسی که تازه او را جسته ام و تپش قلبم با قلبش به تازگی یکسان گشته..........

و سایه میم کمرنگ و کمرنگ می شود......... تو بالعکس.

یادم می اید که:تو در انتظارمی،وعده دیدار داده بودم،اما من مجروح ناگزیر در بستر بیمارستان.به تهران منتقل می شوم،البته به صورت افقی!در طول راه تمام دردهایم جمع می شود با غم نبودن تو و ندیدنت و دور شدن اجباری من از تو.........

نمی دانم هایم عمق بیشتری پیدا می کند و خلا نبود تو نیز،....

ساعاتی بعد از تو می شنوم که:در آن ساعات چه ها که نکشیده ای،غرق دلشوره  و سرزدگی و حیرانی بوده ای:که من کجایم؟ چرا غیبم زده است؟نکند اتفاقی؟و با خدای خود راز و نیازمی کنی و دعا و.........

وقتی شنیدم که 48 ساعت خواب را فراموش کردی،وقتی شنیدم چشمانت که همیشه عادت به خندیدن داشت و خنداندن شده است چشمه ای روان،و وقتی شنیدم گفتی:دوستت دارم و برای اولین بار گفتی و چه صادقانه و چه مهیب......

آنگاه بود که برای چندمین بار فرو ریختم و دریافتم که خروج از کما و زنده ماندن دوباره خود را فقط و فقط مدیون و وامدار توام ....

آخه من ناتوان چگونه می توانم جوابگوی این همه محبت و دوست داشتن انجامی تو باشم و کلماتی که تو در زندگی من حک کردی؟

می دونی یه جورایی هستن خودم رو هم در تو می بینم،اینکه یادم دادی :هنوز هم هستند کسانی که دوستت بدارند،اینکه زندگی یعنی چه،اینکه امید و عشق چیه،و چگونه می توان نشست و با معشوق نرد باخت............

بزرگترین نقطه اتصال مجدد من با دنیای حاضر چشمان خاک فام تو بود  و یاد آورم شد که قدرت را به اندازه دنیای خودم (با همه کوچکی ام ) بدانم.....

بدانم که هیچ وقت از دست ندهمت تویی را که جان دوباره بخشیدی به این تن حقیر و چو مرواریدی شدی که بر بالای سر بنشانمت  و کلام آخرم با تو این است:معذرـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

ببخش من رو به خاطر همه نارواهایی که به سهو یا عمد به تو گلم روا می دارم.

راستی این خط صرفا مخصوص توست:نمی خواستم رنگ و روی زردم رو به این زودیها ببینی...........

پ ن:درد قسمت هایی از سر و نقاط بخیه خورده اجازه جمع بندی کلمات را به من نداد،دوستان معذرت

پ ن1: از محمد دوست عزیز که زحمت ترسیم این کلمات بر دنیای مجازی را کشید ممنونم

پ ن2: ایضا تکرار می کنم:من نیز چون گربه هفت جان دارم گویا!

پ ن 3: منتهای وجود آرامش بخشت را با همین تن رنجور و خسته کهکشان وار دوست می دارم...................

پ ن 4:بدنم تحت تاثیر آرام بخش های متنوع آرام شده است گویا!!

پ ن 5:................................

بعد تر نوشت:نامت را گذاشته ام: همیشه بهار. همیشه بهارم بمــــــــــان

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:47 توسط کامی| |