خاطرات یک ذهن نا آرام
زندگی سینوسی شبه سگی همچنان می تازاندمان............. تا فردا با پست رهایی پ ن: به زور .پوز خندمان می گیرد ! از نامه بانویی از این ور مرز به بانویی در آن ور خطوط!!.آخر تو را چه به....... چه گنگ است ،تعامل های نا بهنگام و تامل های بهنگام.......... دقایق پیش رو قابل اعتماد نیستند و لحظات گذرانده نیز غیر قابل اعتنا ........ حال را نیز از نظر می گذرانم:برزخی لم یزرع............ می شود دنیا را همانطور که هست قبول کرد؟ جهد و سعی چه؟ مگر نمی گویند:آدمی شایسته بهترین هاست بسته به لیاقتش و مخاطبینش ووو ؟ بعد مکان و زمان برایم تهی شدست از هر چه رنگ که بر بطنش می شود بافت... خیلی دوری و خیلی نزدیک... انقباض و انجماد ذهنم ،به گمانم از برودت رو به افزونی دیماه رو به اتمام می باشد... ترکیب تناقضات متنوع نیز فزوده شدست بر این پیکر رنجور و معجونی شدست باکــــــــــــــــــره که عاجزانه زفـــــــــافــش را طلب می کند......... می دانی چه می گویم که؟ به این دیار اشک آلوده و مه گرفته – که آب و هوای معتدل غیبی دارد- خوش آمدی........... من از میان غربتهایم شاخه حسرتی به سویت پرتاب کردم،اما تا مژگانت را تکان دادی ،من در مشتی عدم فرو رفتم............. در کجای غربتم فرود آمده ای پوپک خود کرده به سیلی بادها،ای نسیم تبعیدی کویری،ای بغض هزاره ها ،ای فریاد صده ها،ای زیبایی تصویر ها و ای تپش آرزوها، بی تو سرنوشت من از اشک آغاز شدن و به آه خاتمه پیدا کردن است،بی تو من در غروب بارانی فراق و شب بی شعله اندوه ،چونان روحی سرگردان در آتشکده های خاموش و راه های دور افتاده مسکن کرده ام،بی تو گیاهان سرزمینم به خاک فرو می روند و گل ها در سکوت ظلمانی دودها شهید می شوند.............. من یا تو؟ تو یا من؟ ...................... سرمای دی ماه و دردی موهوم در بدنم پیچیده است،آنچنان که رخوت سستی به مانند ماری در بر گرفته وجودم را.......... چراغ قرمز،چراغ زرد،چراغ سبز و ………… عبور؟ می گذریم ،از هر چه که پیرامونمان است و عبور می کنیم،تکرار واژه این روزها برایم ، مان بی معناست ….. دگر دیسی سالهاست که آغاز شده،اما اینکه چرا به فرجامی نرسیدست ، تاکنون نمی دانم؟ ذهن خلاق انسانی گویا فرکانس های ساطع از مخاطبانش را نیز به خوبی دریافت نمی کند،این را نیز نمی دانم چرا؟ ……………. بگذریم : امشب در دشت شعله ها هستم،امشب در مسافرخانه مرگم ، با اجساد باد کرده آرزوها ،امشب در رفیع ترین قلل تنهایی به سر می برم،در گمنام ترین محله بدنامی،امشب در جلوی درگاه برزخ به همراه گناهی معصوم ایستاده ام و به حسرت خوش سیمایی می نگرم که از آن سوی سرنوشت آمده است،امشب مرا بر دار آویخته اند و در حالی که روحم را در گداخته ترین آه های جهان عذاب می دهند،به همیشه بهارترین گلهای عالـم می اندیشم…………….. پ ن: آوان امتحانات است و آزمون من نیز گویا در کلاسی به نام ……………… نامجو نوشت: خنگ شاگرد در مراجعه است عشق همیشه در مراجعه است شاید............. خدایگان علم و اندیشه به یاریمان شتافته اند گویا تا معادلاتی مجهول را که سالهاست زیر خروارها خاک دل مانده بالا بکشیم و کالبد شکافی کنیم و به سرمنزل مقصود برسیم؟......... پس چرا معجزه ای رخ نمی دهد؟ اصلا باید معجزه رخ دهد؟ اتفاق؟ پارازیت؟ تو آن معجزه ای؟ من آن معجزه ام؟ یا همگان مجیز گویانه به راه افتاده ایم؟! سقراط وار شوکران را در باده ریخته و جرعه جرعه می نوشیم و به طور حتم گالیله وار سالیان بعد از این شاهد عذر خواهی کلیسا وار همگان خواهیم بود................ اما چرا همه چیز را به گذر زمان و تاریخ و قضاوتش می سپاریم؟ پس ما چه کاره ایم؟ ما را چه می شود که اینچنین اینگونه ایم؟ شعار زنده باد و مرده باد تا کی؟ لا اقل خود(تن و من) لعنتی مان می داند که چه کند و حسابش را با پیرامونش صاف..............،اما چه کنیم که به محاق می رویم؟ چه فرقی می کند؟ کما؟ فراموشی؟ روزمرگی؟ عادت؟ و مرگ...................؟ تو را چه واژه ای همراه است که من را اینگونه درگیر خود ساخته ای به مانند حیوانی گرسنه و در پی طعمه. روان؟ همچنان نمی دانم که می شناسمت؟یا می شناسمت و نمی دانم؟، هر چه هست.......................... پ ن"از نامجو" : ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کی با ما راه می یایی جون مادرت!! و قصه همچنان سینوس وار ادامه دارد.............. تو می گویی کاش جای من بودی و من می گویم کاش جای تو......... چه جالب که هیچ کدام به درست یا غلط در این مسئله به جایگاهی که بر فرازش ایستاده ایم به هیچ وجه قانع نیستیم........تعامل جالبیست که گویا تضاد پندارانه به اوج می رسانیمش............. دوست داشتم همچون پرندگان مهاجر پر می گشودم و کوچ می کردم تا.............. یزیدیان ننگتان باد. ظهر عاشوراست و حسین ؛ در نبرد و چکاچک شمشیر و جنگ حق و باطل و خون ،خسته است ،تنهاست،خسته ایم،تنهاییم،او یک روز تنها بود و ما سالهاست که خسته و تنهاییم........... نقل است از او که:اگر دین نداری لااقل آزاده باش. هستی؟ هستم؟؟ صدای چکاچک شمشیر کماکان به گوش می رسد، به مانند واقعه کربلا،اما چه سود که دهقان مصیبت زده را خواب گرفتست..................... کبوتری را می مانم که جفتم طعمه شاهینی گشته است و جسم بی جانش را می بینم که دور می شود از من و من شکسته در تن…………… تهی گشته ام این روزها از هر چه عاطفه است و احساس گویا،تن رنجور تاب جدایی اجباری جوارح جدا شده را نــــــــــــــــــــدارد!!نمی دانم…………. سیاه جامگیمان از قیام استوار حسین نیز ،دگر بار فزوده شد به سیاه جامگی کدرناک مداممان ،حتی برخلاف آن روزهـــــــــا که می شندیم:نیست بالاتر از سیاهی رنگ………….. ولاجرم سپیدی برف نیز آن را نمی پوشاند دیگر. صورتها و صورتکها نیز این روزها نیاز به سیلی ندارند،خودشان سرخ سرخند……………. غزه به خون نشسته و دو طرف میشکند و کشته میدهند….چه فرقی مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کند:سرمایه داری،اشغال،شغال !!!جنگ،سلاح،مذهب،خون. و خشم و نفرت است که وجودم را می پوشاند. اماروی دیگر سکه چه؟ : روسا،سرداران،وزرا ووووو : نگاه خرد و نو به ایرانمان انداخته اید که…………… گویا: در غزه خون مردمان رواست و در مــــــــــــا کندن جان به قول برادر نامجو و با اندکی دخل و تصرف: بیابان را سراسر مــــــــــــــــــــــــه گرفتست و خیابان را سراسر………..گرفتست. جای خالی را با کلمات مناسب می توانید پر کنید!! پ ن:…………….آری سرها در گریبان است،زمستان است لابد. سرد سرد سرد و ناگهان برزخی سرد........................ گویا زمانه را آنطور که باید لایق بودن و شدن ندانستی که رهایش کردی و یله وار پریدن را آغازیدی، به چه می اندیشی؟روزهایی که ناخواسته دست در گریبانت انداخته بود آن لعنتی؟ فکر نمی کردی معصومیت به جای مانده از وجودت را تا ابد در اطرافیانت مشتعل خواهی ساخت؟ نوجوانی را چه زود به پایان رساندی،ناقلا نکنه که این شعری که مادر هر شب در کنار بالینت برات به عنوان موخره می خوند رو خواستی عینیت ببخشی که:قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. اما اخه تو که کلاغ نبودی.تو کامیار بودی لا مروت.مثل من. من رو ببین،الان اینجا وایستادم(خوب یا بد)پس تو چرا............ نمی دونم چرا چند ساعته که لحظاتی رو که چون شمع می سوختی و دیگران را در خودت غرق دائم در من به تصویر کشیده میشه .با اینکه نبودم .یکی از بزرگترین بلایایی که من درگیرشم .ذهنیست که می تونه کوچکترین زوایا و وقایع رو حتی اگر ندیده باشم هم به تصویر بکشه و این بعد هم لابد منشعب از اون شده......... عرشی را که را که به سهولت بدان دست یازیدی،آرزوی همگانی بوده است که در مقاطعی از زندگی طفیلی وار خود فرش را بدان دید می نگرند............. آن تابستان کذایی کاش هیچ گاه به آغاز نمی رسید،آغازی که پایانش را ناجوانمردانه رقم زدی ........... کوچ پرستوها کوچ ما :توی کامیار و من کامیار؟ ماندن من و رفتن تو و............ ذهنم که تو را جستار می کند. پ ن :به:کامیاری خردسال و همنامم که چشیدن طعم میوه های تابستانی که شاید آخرین آرزویش بود را نیز تجربه کـــــرد و به دردی که ســرطان مـی نامیمش دیده از دنیا فرو بست و خاموش گشت و به مادر صبور و مهربانش که پریسا وش به دور افسانه گم شده اش می گشت......... بر بلندای صخره ای ایستاده ام که نقطه صفر زمین است و آسمان ..... زیر پایم،اما چند صد متر پایین تر تلاطم امواج است که گوشم را می نوازد.نمی دانم راه را درست آمده ام؟چشمانم گویا بسته بوده و تا اینجا رسیده ام،گوشهایم اما صدای امواج را بخوبی می شنیده است تاکنون. راه دراز بیست و چند ساله ای که طی کرده ام و سنگلاخهایی که پشت سر گذاشته ام ،اما این اواخر در پیرامونم بوی سبزی می شنوم.بوی تازگی.بوی نشاط ، خش خش درختانی که زنده بودن و میل به زندگی را در من دو چندان می کنند،ناگفته نماند چندی مانده به این نقطه یکبار و فقط یکبار(در تمام عمر خویش) چشمان خود را گشودم و غنچه یاسی دیدم که با معصومیت و لطافت خویش مرا غرق خود ساخته و به من لبخند میزد. با پاهایی شل شده و قلبی لرزان ، چهار زانو به نظاره اش نشستم و با اشتهایی نامنتظره غرق رویتش گشتم.یارای رفتن و گذشتن و دل کندن نبود. به ناگاه نسیمی شروع به وزیدن کرد و گلم را نیز......نمی دانم، یک ساعت گذشت،یک ماه،یک سال، که آسمان تیره و تار شد و طوفانی به پاشد که گلم را از جا کند و برد(یاد کارتون مسافر کوچولو و سیاره و گلش به خیر).به خود آمدم،چشمانم را گشودم و دنبالش دویدم.گلم به من می خندید و رقصان و چرخان از من دور می شد و دور...............تا به همین جا دنبالش دویده ام.نفسم از سینه ام به بیرون پرتاب می شود و تمام اندامم از این ماراتن ناجوانمردانه ..............راستی کسی خبری از او ندارد؟ می دانم می دانم که پیدایش می کنم،راستی اگر دوبار یافتمش: همچنان باطراوت است و سبز؟ همچنان همان غنچه معصومم است؟ همچنان لبخند می زند به من و زندگی؟ همچنان عطر افشانی می کند؟ باد سختی درگرفته است که دست و پنجه نرم کردن با آن کار هر کسی نیست،به ماند پری شده ام بر رویش، اما همچنان به جستجویش.......... بلکه خود را نیز دگر باره یافتم ، اما متفاوت تر از قبل و کمی سرخ تر (از شرم حضور؟یا سرخوشی باده یا از.............. ادامه دارد....... پ ن :استحاله شده ام،درونی. برونم هم که نمی دانم چه می گذرد،هرچه هست همین را می دانم که خبرهای جالبی از پیرامون به گوش نمی رسد(افت قیمت نفت-گرانی های مکرر و چندین باره-اثبات این که ما در دنیا اولیم!! –وعده و وعیدهای پوشالی و… حتی فرهنگی آفت زده که من باب مثال سینمایش نیز گویا چیزی برای ارائه ندارد و رئیس جمهوری که ...........) بماند در درون سیر میکنم: با یاس .یاد یاس..... یا یآس یاد.................. راستی به عنوان تکمله تفالی که به دیوان خواجه شیراز زدم با نیت...... ، را می آورم: ساقي به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد بکام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر زلذت شرب مدام ما هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما ای باد اگر بگلشن احباب بگذری زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما گو نام ما زیاد به عمدا چه می بری خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما مستی به چشم شاهد دلبند ما خوشست زانرو سپرده اند بمستی زمام ما ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما حافظ ز دیده دانه اشکی همی فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما دریای اخضر فلک و کشتی هلال هستند غرق نعمت حاجی قوام ما و این یعنی؟؟ مستدام باشید.............
خودمان باشیم،هر چند کوتاه،هرچند مینی مال،هر چند گذرا........
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت
23:37 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت
1:57 توسط کامی| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت
23:38 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
23:14 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت
2:28 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت
12:9 توسط کامی| |
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت
4:28 توسط کامی| |
و چشمانت که به رویم بسته شد
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت
17:19 توسط کامی| |
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت
16:19 توسط کامی| |
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت
21:20 توسط کامی| |

