تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!

خاطرات یک ذهن نا آرام

سید وقتی خبر آمدنت را شندیم با خود گفتم:

 به عبای شکلاتی ات سوگند

مگر نشنیده ای که می گویند:آزموده را آزمودن خطاست؟اصلا برای چه می آیی؟تشنه قدرتی؟یا دلت برای ما می سوزد؟!!یا آن کلماتی را که نهادینه کردی می خواهی پیش بگیری؟

از یاد نبر که اصطلاحا معممی و آخوند و قداست و قدرتی را که داری باید مدیون این جمهوری اسلامی(واژه ای همچنان نامفهوم برای من،چون بین اسلام و جمهوری کمترین تشابهات را حس می کنم،اسلام جای خود و جمهوری جای خود) باشی  و یقینا باز هم چون گذشته آنگاه که منافع مردم و نظام در برابر هم قرار گیرد،چون قبل منافع نظام را بر خواهی گزید، یا نه شاید هم می آیی تا آرای کل نظام را از لحاظ کمیتی بالا ببری؟که بگویند فلان مقدار شرکت کننده در انتخابات.........؟

از دید من و دوستانم و خیلی از هم نسل هایم آنچه حق خواندی و وظیفه برای شرکت در انتخابات به هیچ وجه جنبه اجرایی ندارد.

این سطور را کسی می خراشد که لااقل چند هزار رای تو حاصل تلاش اوست،به شخصه و بی هیچ ابایی.حاصل چهار سال تلاش مستمر.............

لبخند هایت قبول،محاسنت همیشه کوتاه و مرتب قبول، مهربانی ات قبول، عباهای متنوع و طیف شاد ت قبول، گفتمان های زیر ساختی ات و اشک های زیبایت قبول، اما آیا این دلیلی می شود که عامل و اثرگذار خوبی نیز باشی؟

دیگر ریش هایت نیز مثل دندان هایت سفید شده سید.........

خوب می دانی چه می گویم و خوب می دانند چه...........

شعار خسته مان کرده، به آینده امید نداریم،فرسوده شدیم،از روبان های قرمزی که به بهانه افتتاح طرح های چه و چه بریده می شود و از روز شمارهای بی انتها........

عمرمان گذشت، و دهه دوم نیز چند سال مانده به انتها،دهه ای که آغازش با آمدن تو شروع شد و کلام زیبایت،اما چه فایده که بعد از رفتنت و حتی آن موقع که بودی، ویترین فروشگاهی که متصدی اش بودی ، کن فیکون شد.........

چه می کنی؟با خودت،با اسمی که لااقل به احترام از آن یاد می شود،می دانی که اگر بیایی و نگذارند (که صائب است این قضیه)

که بیایی و رای نیاوری ،هزینه اش را طبق معمول و صرفا، مردم خواهند داد؟فقط با این تفاوت که رساتر از قبل در شیپور خواهند کرد که:آی مردم ،آی اصلاحات،آی آزادی، آی تمام کلماتی که روزی با خاتمی پا به عرصه وجود گذاردید،دیدید که جایگاهتان کجاست؟

و آنگاه تیر خلاصیست که به این جنازه های کلمات شلیک خواهد شد و عقربه ساعتهامان نیز شاید به عقب گرد و واپس گرایی آغازیدن را بپیمایند............

لا اقل دست از سر کچلمان بردار، می دانی رویم نمی شود بگویم ،منی که روزگاری برای تلالو آرمان هایت در تکاپو بودم و از هیچ چیزم دریغ نمی کردم، به تو رای نمی دهم؟

اصلا برای چه باید رای دهم وقتی که..........

بیش از این تکرار مکرراتیست که خود بهتر می دانیش و دیگران نیز.............

پ ن: آق محمود از همین الان تبریک می گویم آغاز دور دوم ریاستت بر جمهور مردم شده را!!! بر ما مردمان سگ شده از درد را!!! مبارکت باشد برادر.

در ضمن منتظر کشف مناطق دیگری از جهان چون بورکینافاسو، کومور و ......... از دولت متبوعت هستیم! بی صبرانه

 پ ن2: علی شریعتی کجایی که ببینی تعابیر و استفسارها از گفتارهای انقلابیت را.......؟

سید محمود طالقانی تو کجایی حال؟

که ببینی ما در حال کجاییم و چگونه کیفور زندگی سرمستانه در این خیابان های پر دست انداز موش باران گام می نهیم؟؟!

 

 

 

و در آخر با تویی که همیشه دلم به یادت می تپد، درونم را میبینی؟ و برونم را نیز که پراگماتیسم ناشی از حضورت،از هم جدایشان کرده؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 1:31 توسط کامی| |

( بیست سال پیش در چنین روزی ...........)

اینکه چشم باز کنی و یه نگاهی به برگه های تقویم خاک گرفته روی میز تحریر کوچولوت بندازی و ببینی داری پا روی بیست و هفتمین پله(کمتر از یک ماهی مانده) زندگیت می گذاری ،یه جورایی این تلنگر رو به خودت می زنی که تا سی چیزی نمونده و سی هم یعنی نیمی از عمر مفید یه آدم،طبق آمار پزشکان موثق!!

دنبال چیزایی می گردی که بدستشون آوردی تو این مدت،بهشون شکل می دی،اسم می دی، صفت می دی ، چارچوبی که توش شکل گرفتی، باهاش خوابیدی و بیدار شدی،رقصیدی،خندیدی و گریستی..........

قالبی که شده جزئی از وجودت،یا بهتره بگیم تو شدی جزئی از اون!

ترک خورده،آسیب دیده ،غبار گرفته، توهین و تحقیر شده و به تمسخر گرفته شده وووو

گاها شاید هم جدی گرفته شده که اون هم گذرا . سطحی بوده.....

ولی این قالب با تمام نقصان هایی که داره یه خصوصیت منحصر به فرد از نوع خودش رو داره و اون هم اینه که: عاشقه و شاید این عشقه که تونسته این چینی بند زده رو تا بحال حتی شده در مینمم ترین حالات و به سختی سرپا نگه داره و خودم رو نیز لابد....

خوب گوش می کنی؟

:

من قالبم رو دوست دارم

من کامیار رو دوست دارم

من سادیست وار و کاملا مالیخولیایی خودم رو که می خوان از من بگیرن دوست دارم

من تو رو دوست دارم.

من رو از من می خوای بگیری؟

می گیری؟

چند؟

با چی عوضم می کنی؟

چند؟

چطور؟

کی؟

................

 

کدام فصل کمدی الهی ات ، ای دانته آلیگری در مورد من صائب خواهد بود؟ آیا؟

و به چه وجه و کدام اپیزودش؟؟

(هر چند معتقد به پیشگویی و این چرندیات نیز نیستم)!!

 

 

کمک :

 می خواهم ؟

 یا

 می دهم؟

 

 

سالمرگ پرواز سراینده (پرواز را بخاطر بسپار) را خاضعانه گرامی می دارم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 4:24 توسط کامی| |

پیچیدگی دقیقا چیریست که متصور است برای من هر کدام از ما

من من اما می خواهد دوری گزیند و کلمات چنین سان را بزداید به سان خانه تکانی نزدیک عید،اما چگونه؟

آخر زندگی مگر روده آدمیست که هزار و یک پیچ و خم داشته باشد؟

مگر جز آن است که مبدا و مقصد خاصی برایش وجود دارد یا می توان متصور بود؟

یا نه، آنکه از دیدگاه ماکیاولیستی:هدف وسیله(زندگی)را توجیه می کند؟

پس چرا نیستیم آنچه هستیم؟

یا

وانمود می کنیم آنچه نیستیم را؟

به واقع خود از پیچش روزگار و مردمانش و حتی من من به ستوه آمده ام،چه می توان کرد؟

دور از جانتان گویا لاسیدن تنها واژه ایست که می توان به کار برد در رثای تعاملات روزمره من ما با خیلی ها…………..

چرایش را نیز طبق معمول نمی دانم؟!

تاملات نابهنگام و هنجارهای نابجا و تصادم برون و درون و وازدگی و فرو رفتگی و سرخوردگی وووو برای خیلی های مان ملموس است و خواهد شد آیا؟

 

 

با تو :می خوانمت به خود و می نویسی ام در خود، فاعل یا مفعول و قاهر یا مقهور ،هر چه هست تحسین می کنم غرور کمر شکنت را………….

 

 

پ ن:غر می زنم آیا؟

پ ن۲:بی مناسبت نیست از قول فردوسی شاعر پارسی نقل کنم کــــــــــه:بسی رنج بردم(یم) در این سال سی………

نو نوشت:

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic til Im gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 2:35 توسط کامی| |

روزگار غریبیست نازنین:

 

1-(امید) مان سوت شد به هوا !

2-رئیس جمهورمان مدام در نشستهای متنوع در فشانی می کند...

3-تورم مثل شپش از سر و کول ما مردمان بالا می رود!

4-شایسته سالاری و عدالت ورزی دولت مهرورز را به تمام معنا در تمام سطوح مدیریتی و اجرایی حس می کنیم........

5-می خواهند من را از من بگیرند..........

6-می خواهند تو را از من بگیرند و نباشی در ظلمات این روزهای بی فرجام بید زده تنهایی........

7-می گویند یا با مایی و یا بر ما،می گویم:بر ما نباشد و بر بر باشد چه؟مثلا: بربری؟می گویند:به تمسخر می گیری؟پدرت را در می آوریم.....

وووووووو

 

نمیدانم دارم چه کار می کنم

یا

نمیدانم دارند چه کارم می کنند

یا

نمیدانم که چه می کنند کاری چون من را

یا

نمی دانم  برای چه کار می کنم و برای چه

 

 

بیخیال............................

 

 

این یک بند را با توام اگر مکدر نمی کند خاطرت را:پریشانی جسم با حس پرکشیدنت که یکطرفه صادر کردی در خود،تنیده شده با پریشانی ذهن و سمباده ای نرم که به آرامی و نازکی می ساید این وجود را..........

 

 

 

مرگ گاه ریحان می چیند:

گرامی می دارم یاد  "مریم" دوستی هنرمند و نوعروس،که 26 زمستان بیش را تجربه نکرد و مریم وار ،محمد یار و همسرش ،خانواده اش و من را در صبح این پنج شنبه کذایی رها کرد و معصومانه پر کشید............

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:33 توسط کامی| |

تعظیم می کنند یکایک سلولهایم به احترام حرمتی که پاس نمی داریش و مردابی می نگاری ُُکه حتی یک شاخه نیلوفر نیز از پس آن نخواهد رویید.چه کنم؟با خود؟با تو؟

 

 

 خراباتم: از درون پاره میشوم تکه تکه و ثانیه به ثانیه.............

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:35 توسط کامی| |

اوووووووووهوی با توام:

شده ام به سان بچه ای که پستانکش را از او به زور گرفته اند و هوار کشان زوزه اش را به صد تا خانه انورتر می رساند،اخر چرا پستانک را از او ستاندی؟یویو بازی ام پیشکش،آخر من بی دندان چه را نشخوار کنم ؟گرسنگی را چه؟روح به کنار ، جسمم که روز به روز تکیده تر از قبل می شود چه؟

راستی یادت هم بوده که بچه ای را بدون سرپناه رها کرده ای در این شهر درندشت؟

دلم هوایت را کرده،هوای پستانکی که برایم خریدی و فقط یک بار بر کامم نهادی و.....................

 

 

 

پ ن:آمدنت با سختی و زمستانی سرد همراه بود هم برای تو و هم برای مادرت،به چه فکر می کردی وقتی آمدی؟به راستی که از اول خودخواه بوده ای، کسی گفته بود بهت؟!!سالروز آمدنت را با خوبی ها و بدی هایش صمیمانه گرامی می دارم و تبریک.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:19 توسط کامی| |

  (نو نوشت: کجایی تو که هر چه می جویم کمتر می یابمت؟؟؟)

باز آوان انتخابات شد و به حساب آورده شدیم

شدیم .مردم مهربان و وطن دوست و محب حکومت و.........

گویا از چند ماه قبل تا زمان برگزاری انتخابات انسانیم و وجود داریم برای آقایان

آقا جان اگر ما نخواهیم این چند ماهه هم نخواهیم ما را جزیی از طایفه آدمیزاد به حساب بیاورید.که را باید ببینیم؟

اگر نخواهیم مشارکت داشته باشیم؟

نخواهیم بین بد و بدتر انتخاب کنیم؟

خودسانسوری برای سانسورزدگی؟

رفرم و اصلاح و ژیلت توربو؟

سگ زرد و شغال؟

فیلترینگ تهوع آور و محدودیت بایت ها؟

پشت در مجوز ماندن کتابهای فرسوده تالیف شده از مولفین فرسوده تر از خود از دست این زمانه؟

اگر نخواهیم پارلمان غزه را بازسازی کنیم توسط خون مردمان مان؟

اگر نخواهیم هایسهای سبز به طور فله ای به مانند زباله جمع کنند آنهایی را که..............

اگر آزمون های نمره محور را نخواهیم؟

اگر حلال نکنیم آنهایی را که از تریبون های رسمی و در اواخر عمر طلب عفو می کنند از آنهایی که روزگاری ملت می نامیدندشان؟

اگر نخواهیم حتی صحنه های روزهای انقلاب۵۷ که این روزها به کرات پخش می شود سانسور شود؟(مگر می شود تاریخ را انکار کرد؟)

اگر منو ریل نخواهیم؟

اگر سدی را که ساختش به بهای به قهقرا رفتن تمدن های مان(از جمله آرامگاه کوروش)شود نخواهیم؟

اگر در توهممان اوباما      او     +    با     +        ما           نشد چه؟

اگر نخواهیم گل و بلبل ببینیم در رسانه ملی به جای آلات موسیقی؟

اگر نخواهیم اعتیاد و خودفروشی و خیانت را؟

اگر .........................

ووووو

که را باید ببینیم؟

دورمان را خیط بکشید(لا اقل دور من را)

اینگونه برای شما بهتر است برای من نیز

همین آلامی که لااقل نیمی از آن را از نحوه زمامداری شما به ارث برده و به مانند زائویی با خود حمل می کنم کافیم است

بس است

بس

تا آنجا که می دانم در طول عمر طفیلی وار خود خیلی چیزها بوده ام، اما خودفروش خیر و لاغیر

 

پ ن:مرده باد سرمایه داری رذیلانه...............

 پ ن۲:دو سال با تو اما بی تو و دلتنگی هایت.........

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:31 توسط کامی| |

به که می توان گفت؟

به چه؟

چگونه؟

چه را؟

چرا؟

تمامی ندارد این کلمات در روزهای کنونی ام

 

پ ن:به آرامش و کمی آ  سودگی نیاز دارم.روح مقدم بر جسم

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:3 توسط کامی| |

چشمهایم باز مانده و منتظر.............

 

برف سپید کرد بیرونم را،درونم را چه؟

سیاه است به گمانم!

که سپیدی برنمی تابدش

شده ام به سان دخترک کبریت فروش،

به انتظار نشسته ام.

انتظار.....................

 

 

پ ن:مغشوش تر از آن بودم که متنی رساتر و مفهومی تر بخراشم،ببخشایید.

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط کامی| |

توهم بودن و شدن در بر می گیرد من و تن را

 

یکی پس از دیگری به سویت روانه می شوند،لحظات زندگی را می گویم،به مانند بارشی در دشتی وسیع که احاطه ات کرده، سرت را بالا گرفته ای و با دهانی باز قطرات را یک به یک می بلعی...........

نمی دانی نعمت است ، یا...........؟بارانی مسموم باشد شاید؟

از چه غافل مانده ای؟

چه؟

دانه ها صورتت را به مانند دو دســــــــــــت فرو رفته در بر می گیرند،اما دستان مادری مهربان که رامش گری می کند رخ ات را؟ یا نامادری نا بخردی همچون زن تناردیه در روایت بینوایان، برای کوزت قصه ما؟!

همگام ، قارچ ها نیز شروع به بالا آمدن و رویش می کنند در کنار جسمت.

گرسنه ای؟

می دانی سمی کدام است و غیر سمی کدام؟

علم داری یا علم غیب؟!

باید گرسنه ماند و هلاک شد ، یا خورد و اگر سمی در آمد ،ردای رفتن پوشید؟؟

دنبال مامنی مصون می گردی برای فرار و تکیه،اما تا چشم کار می کند ،دشت است و فراخی................

دراز می کشی،دراز می شوی لاجرم و غرق در علف هایی که مشامت را در همین نزدیکی اندام بویاییت می نوازند، نکند گاو باشی؟

نکند گاو بروی؟

زبانم لال گاو تا آنجا که می دانسته ام حیوانی مفید بودست.لا اقل برای دیگران،تو چه؟

مفید بوده ای،برای دیگران؟

برای خود را بماند..............

 

 

فریاد تنها چیزیست که گاها می شود کشید و خراب خود شد و ماند،لااقل.

اما در همان دشت کذایی مرتفع،نه در این قوطی کبریت های شصت-هفتاد متری تیغه کاغذی که همسایه ات حتی گاه به گاه نفس هایت را نیز شنود می کند بالاجبار..........

دلم رهایی می خواهد که نمی تواند

با تو

با تو رهایی می خواهد

رهایییییییییییییییییییییییییییییییی

می آیی؟

 

بعدتر نوشت:خوشحالم که خوبی و سرحال .باید می ماندی .باید خوب باشی رفیق شبهای تار زمستانی............

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:20 توسط کامی| |