تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!

خاطرات یک ذهن نا آرام

نوروز روز نو ایرانی و آغاز سالی جدید را فارغ از همه سختی هایی که داشته ایم و همچنان به دوش می کشیم ، صمیمانه و از اعماق وجود به تمامی دوست داران ایران و ایرانی تبریک می گویم و خوشی هایتان را به نظاره نشسته ام.

بهانه خوبیست این رسم دیرین برای اندکی شادی،نه؟

 

 

کامیار شادی لحظاتتان را آرزومند است

پ ن:هر چه می خواهیم بنامیمش،اما به احترام پرزیدنت اوباما ایستادم وقتی لحظاتی پیش از شبکه بی بی سی دیدم که :از ایران گفت و تمدنش و شعر سعدی که بنی آدمی اعضای یکدیگرند........ و در انتها با لهجه امریکایی که: عید شوما مبارک

 

 

عیدتان مبارک

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:2 توسط کامی| |

عیدی خود را پیشاپیش گرفتم،سید خاک پایت را می بوسم و همان سید عبا شکلاتی برایم باقی خواهی ماند ،بعد از ماهها لبها نیز خنده را آزمود بر دهان.

خاتمی از کناره گیری (عدم کاندیداتوریت) ممنونم.

می دانستم می دانستم

(تعمیمتان می دهم به هفت پست قبل با عنوان عبای شکلاتی)

 

 

 

سپاسگزام

سپاسگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزار

  

 

 

 

پ ن:چهار شنبه سوری نیزبا کمی کاستی نسبت به گذشته های دورُ به زیبایی تمام و حرکات موزونی !که مشاهده شد و هیجاناتی که تخلیه شد و آتشی که گرمایش مرا ذوب در خود می کرد. توسط دوستانم ، در فاز چهار شهرک غرب-خیابان پونک باختری-تقاطع درختی سپهر مان برگزار شد و غرق شعف و همبستگیمان کرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:21 توسط کامی| |

خنده تا اطلاع ثانوی از چهره ام مهاجرت کرده به جاهایی دورتر…….

کماکان در این روزهایم مثل قبل در رساندن روز به شب و شب به روز  در تکافو هستم .

آخر می دانی رستن چند تار سپید مو بر شقیقه ام نیز شاهد این مدعا هستند………….

پیر شده ام آیا؟

بگذریم

می نگارم به زودی………..

 

 

 

 

 

با تو نوشت:شب آغاز هجرت تو ،شب در خود شکستنم بود…………..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 0:48 توسط کامی| |

 

 

 

از رنجي كه مي بريم

پسر* زندگانی  مي كرد يا زندگاني پسر را............

چه فرقي مي كند؟

پسر فكر مي كرد،گرم و سرد روزگار را چشيده و آب ديده شده،پخته شده،زندگي اش دچار يكنواختي كسالت بار ملال انگيزي شده بود كه تلنگرهايي نابنگام از كما خارجش مي ساخت معدود.

شكست هايي كه مرد مي خواست براي كمر راست كردن پس از آن، طيف وسيعي از مردمي كه نام         مي خواستند و راحت جان، ليكن بي توان..........

پسر چه مي دانست كه اين گونه خواهد شد؟

چه مي دانست كه ايده آلش از لاي قصه هاي هزار و يكشب پر مي كشد به سويش؟

چه مي دانست كه لبانش روزي به خنده باز خواهد شد؟

چه مي دانست كه گردش شب و روز توي گويي چون ارابه اي شدست رو به صعود در سنگلاخ از برايش؟

چه مي دانست كه پاشنه آشيلش در زندگي نكبت بار اپيدمي شده (كه بايسته حكومت هاي توتاليتر)   ،  تلاقي با ايده آلش است؟

چه مي دانست كه اشك را نيز تجربه خواهد كرد ، بارها و بارها بيش از هر خاله زنكي..............

پسر زرهي نداشت كه بخواهد در اين جنگ نامنظم و نابرابر پوشش تن كند ،در آماج حملات گدازنده..............

پس از سالها مبارزه و نبرد علم بهتر است يا ثروت و يا اينكه عقل بر احساس مقدم است، احساسش بود كه يكه تازي مي كرد و ميدان داشت، پسر نيز  توگويي بر روي پلكان نشسته و از دور خود، خود را به تماشا نشسته است:

آه اي ابرهاي تيره ترديد كه فائق گشته ايد بر اين تن رنجور و اي ديوهاي پليد..................

پسر به ياد نداشت كه نقال باشد يا تماشاخانه هاي كربلايي را در نورديده باشد، اما حال دلش نقالي بود گوياتر از هر كربلايي...........

دختر اما،مكث-تريد-دوست داشتن -دوگانگي-رخوت-......................

و         

و

تا اينكه

پسر شكست،له شد،زنده اي شد كه روح در بدنش با ترديد به گردش در مي آمد......

سرمايه داري بر پسر تاخت، بي توجهي پسر را از پا انداخت، عدم شناخت يا حتي تمايل به آن پسر را غرق كرد، در برهوت لايتناهي سياهچاله اي كه در پيرامونش وجود داشت و نفس مي كشيد...........

پسر تمام ريال هاي موجود در جيب دلش را در استريپ باري هزينه كرد كه در انتها لخت و عور ميدانش، ذهن پسر بود و جسمش و لاغيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

روزگاري دور، روزهاي خوش ،لحظه هاي با تو بودن، بازه زماني چند ماهه اي كه طعمش تقسيم خواهد شد به اپسيلون دقايقي كور و گنگ كه پسر داشته و خواهد داشت...............

دختر اما :

از دور به نظاره نشسته و تماشاچي سيركيست بزرگ كه پسر دلقك وار در آن خودنمايي مي كند و مصرانه و مضحكانه سعي در انجام حركاتي دارد كه :زهر خند،پوز خند،لبخند،نيشخند  یا هر زهر مار دیگری را در پي داشته باشد.

دختر:ايده آل –محال-رويا-سنگ......-

تشكر از اينكه اين فرورفتن لاك پشت گون را تا ، انتهاي لحظاتم به من ارزاني داشتي.

بازنشتگي پيش از موعدي را آغازيده ، روح و جسمم  و ياراي هيچ تغييري در خود نمي يابم همچنـــــــــــــــــــــــــان..................

 

 

سر:من نگارنده

و

دختر:...........

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:52 توسط کامی| |

ممنون از تمامی دوستانی که مرا یاد کردند و نه..................................

 

 

 

 

دوست داشتم تو نیز از من یاد می کردی که.............................

 

 

پست بعد با این عنوان خواهد بود :

از رنجی که می بریم................................

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:1 توسط کامی| |

با سر تالاپی!! از عرش به فرش افتادم،به همین سادگی و به نرمی! راحت تر از آن چه که فکرش را بکنی، آمدم و در گیر روزانه گی هایی شدم از جنس مردمانی که قرنهاست خاکش را می خورند................

که را باید تحسین کرد و که را تکفیر؟

آری این گونه بود که اسپند ماهی دور در چنین آوانی پیوستم به همه بی همه ها!!

می گویند که وارد بیست و هفتمین سال زندگی خود شده ام گویا!!

 

احتمالا و متاسفانه اتفاق خاصی نیز قرار نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیست بیفته

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:52 توسط کامی| |

اسپند ماه آغاردین را به پیمایش گذاردست.

و

گویا قرار است نوروز فرارسد و سالی دگر ..........

و فرهاد چه زیبا از آن سالها یاد می کرد که: بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی...............

و حال؟

نمی دانم چرا بوی عید را نمی شنوم،قبول دارم که آدمیان به تکافو افتاده اند از برای عید و عیدی و هیجانات کاذب کمی بیشتر.

 به گمانم بویایی ام از کار افتادست

چشمانم هم که سابق بر این آلبالو گیلاس می دید و می چید، از حواس پنج بعلاوه یک گانه ام، فقط گفتاری اش باقی مانده گویا ، و چند سانتی زبان سرخ که گویا تعجیل می کند و بی تابی برای جداشدن سر سبز همچنان،گویا..........

راستی تو می دانی چگونه می توان رژیم گرفت از برای لاغری و تکیدگی زبان؟

 کسی قیچی یا تیغ تیز سراغ ندارد آیا برای کوتاه کردن این عضو فعلا(تا اصلاع ثانوی) بی مصرف؟

 

 

 

 

 

پ ن :بی جا نیست اگر بگویم:می شکنم بی تو و نیستی به سراغم نمی یایی که ببینی،بی تو می میرم و نیستی ،تو کجایی؟تو کجایی که ببینی............

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:34 توسط کامی| |

هوس درج خیلی کلمات که جمله حاصل می شود از جمعشان را؛در سر دارم (به مانند گوسفندانی که گله ای را تشکیل می دهند و از آغل بیرون افتاده اند)به این سو و آن سو سرک می کشم،می کشند  مدام............

اما چه کنم که در مود چوپانی نیستم؛چه بسا که خود نیز به سان یکی از آن گوسپندان ،آواره گشته ام در محیط،گرگ نیز گویا بوی گوشت به مشامش خورده است و خون...........

در کمین کوچکترین لغزشم هستند..............

 

پ ن:هر چند به خرافات و این گونه خزعبلات معتقد نیستم،اما سال 87 سرشار از نکبت بود و فشار و استرس برایم(که همچنان تمام نشده..........)

پ ن۲:متنفرم از هرز نویسی و هرز نویسانی که برای خالی نبودن عرضه حتی تعداد رفتن به دستشویی و اینکه چند بار ماشین سوار شده اند در طول روز برای رسیدن به مقصد و با ایکس و ایگرگ تماس داشته اند را می نگارند .تا بگویند:هستیم

پ ن۳ :همچنان می جویمت در خود...............

 

 

................................یا تن رسد به جانان ،یا جان ز تن در آید.....

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 13:25 توسط کامی| |