|
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
|
||
|
خاطرات یک ذهن نا آرام |
نا پختگی ذهن در فرداهایی که امروزمان را در خود گره زده اند و آیینه وار اندام فرسوده از تحلیل مکانمان را در خود ذوب می کند،باریک تر آنیست که من و ما را عبور دهند از خود...
اندیشه در عمل،تو در من،من در ما،امروز در فردا،
می دانی!
خطر کردن مستلزم قواعدیست که یادش نگرفته ای...
به سخره ات خواهد گرفت کودکی که از بطن آتیه به بیرون خواهد جست،در فراسوی زمان...
دوره گذار را بر نمی تابیم،نحیف تر از جسم بادی بیلیدنگیزه ملکی از ممالک کفار شده ایم؟!!
من از چه می گویم و تو به چه می اندیشی؟
من در حسرت عقربه بلند آویز شده بر ساعت دیوار اتاقم هستم که به طرز فاحشی سادیسم وار عقربه کوچک را دنبال می کند
و
تویی که می گویی:واکسنی که مرا از خوک بر حذر دارد ،کجا توانم جست؟؟
چه ثانیه هایی که در حسرت شور نگاهت و گره اش با چشمخانه زارم سر نکردم....
می خواهم رد شوم و خط بکشم به هر چه استخاره باطلی که مومن وارانه از لای کتاب بیرون می کشیم و ترجمانی داشته باشم ناب تر از اولین مویه کودک به وقت تولد...
آخر چه می دانم که عصاره کودتای حاکم شده بر ابعاد را تو نیز نوشیده ای و مست از باده پیروزی ، مرگ مرا که تنها بازمانده شاهد بر محاکمه گالیله به اتهام کفر گویی هستم را می خواهی.
....
سرم گیج می رود.
پ ن: معادله پندار و وهم را با تو یا بی تو ، با محمود یا بی محمود،با سبزی یا سرخی و هر چه که اسمش را بگذاری چگونه اثبات باید؟؟
من و خودم و کامیار و .............
:
دیدم , دید
رفتم ,ماند
ایستادم ,همچنان ماند
یخ بستم ,گرم شد
نواختم ,سرگرم شد
داشتم ,گرفت
نداشتم ,خواست
یافتم ,دزدید
افسردم ,شکفت
ترسیدم ,هوار کشید
نشکستم ,شکاند
هوا خواستم ,پنجره را بست
آتش گرفتم ,هیزم شد
یار بودم ,دار شد
من
من تا آخر ماندم و او لگدهایش را محکم تر کوبید همچنان...............
با اینکه مجددا تو خوانند عزیز رو به خواندن پست قبل و سوالی که در اونجا مطرح کردم و جوابی که با لطف خود خواهی داد دعوت می کنم
ذکر این نکته عجیب که امروز رخ داد هم خالی از اعجاب نبود که درجش نکنم:
مکان: محل کارم نزدیک میدان قدس تجریش(ابتدای خیابان دربند)
زمان :۱۰:۱۵ صبح امروز
لانگ شات: تلویزیون شهری تبلیغات غول پیکر ضلع شمال میدان
همکارم سراسیمه آمد و مارا فرا خواند به رویت تصویر
کنجکاو شدم
و رفتم
بهت زده شدم
تصاویری از خانمی که مشغول...........
آن هم با بدنی....
مرکز فرمان کنترل تلویزیون کجا بود.نمی دانم
چند سال پیش چنین حادثه ای در تلویزیون شهری حاشیه بزرگراه کرج نیز رخ داده بود یاد تان هست که؟!)
نزدیک به چند ده نفر مشغول تماشای این صحنه بودند
و عکس العمل هایی دیدنی تر..............
تا چند روز دیگر یحتمل فیلم بلوتوثی اش را مشاهده خواهید نمود!!
پایان
پ ن:خلاصه برای آنتراکت آن هم در نمایی شهری در نوع خود کم نظیر بود!
پ ن: در نهایت شما را مجددا تعمیم می دهم به پست قبلم و سوال![]()
با عنایت به سفری به برون شهر که با اتفاقاتی که در پست قبل همراه شد وخواندیدش
و
در راستای نحوستی که این روزها بر من حائض می شود این روزها و
همین طور در راستای به روز رسانی افکارم احتیاج به کنجی دارم که به سان ماری به آنجا بخزم!! فارغ از هر نوع مرزبندی و دیوارکشی و .....
به شدت
هر نوع پیشنهادی در راستای مکان آسودن های مقطعی ام را به جان دل پذیرایم
اماکنی مانند:کافه
شهر کتاب
لابی
یا.............
منتظر نظراتتان با ذکر نام و محل هستم
توجه داشته باشید.جایی که ساعاتی را در آن تمرکز کنم
رها از هر نوع دغدغه
تبصره:ترجیحا جایی داخل این شهر دود زده که تهران نامند!
نوع ویرایش و جمله بندی این پست نیز نشات گرفته از حالیست که دچارش هستم.شرمنده
بعدا نوشت:قالب بلاگم که توسط نایت اسکین پشتیبانی و ساخته شده بود گویا دچار ویروس شده بود که فعلا این قالب کذایی جایگزین شده بالاجبار.معذرت دوستان
امسال دومین بار است....
ساعت ۲.۴۷ نیمه شب پیش
میسر شفت به ارتفاعات.
سرعت۹۵
جاده کوهستانی
بارشی خفیف ومه
پیچی که به ناگاه ظاهر می شود.
ترمز
لغزش ناگهانی
و بعد کمایی چند ثانیه ای
و اصابت به کوه!
خودرویی له شده تا موتور
که با امداد خودرور به تهران منتقل شد
و کامیاری که همچنان با دردی کشنده در کتف و گردن و شانه(شوک کمربند ایمنی)
و
دلی مجروح
همچنان اینجاست....
گم شده در خویش .اصالتی را می جویم که به تاراج رفته است این روزها
پ ن: به قول نامجو:
روزی شدم به سوله
سوله ریخت و به............!!
قطره که از ابر رها شد ندانست که لحظه تصادمش با سطح زمین چگونه خواهد بود.
او نمی دانست که شاید سطح خاک . که با نم خود آغشته خواهد ساخت.مطلوب نیاید افتادنش را....
خمیر نانوایی نیز برشته شدن را چندان خوش نیامد از نزولی سریع بر کفه هرم تنوری داغ.....
مذهب نیز ایضا نقد را بر نخواهد تابید آوانی که هسته ای هلو مانند دارد.سخت و برنده..............
خون نیز برون بر نخواهد جهید از ورید. تا برشی خاص که به هنگام ضرب تسمه و باتوم و تیغ.........
من و تو نیز خود را زیر یک چتر نخواهیم یافت تا وقتی که بخواهیم رعدی را که می خروشد بر فرازمان به خیال خام خود.به زباله دان تاریخ بیندازیم.
آری
باران می بارد و رعد غرش حباب گونه اش را بی مهابا به رخ می کشد.
بیا کفش و کلاه کنیم و اسپیلت بر تن کرده و نکرده فرار اش دهیم از آسمان و زمینی که متعلق به من و توست و لاغیر...
پ ن: آزاده نام ها چه فراوانند امروز و چه بی مهابا به چشم می آیند در قرنیه خاطرات نمناک غم زده امیدواربی ریای سبزمان..........
نمی دانم چرا با این همه مسائل پیش آمده و اتفاقاتی که شاید در آینده بیافتد همچنان دنبال می کنیم خواسته مان را مصرانه .........
ماچند نفر کله شق!
پ ن:ممنون
روز
سکانس داخلی
فضایی نیمه روشن و گنگ
مرد:اسم؟
من:....
مرد:سن و سال و تحصیلات و.....؟
من
مرد:(بزه انتسابی را شرح می دهد....)
من:با من هستین؟
مرد:هدفت از انجام این خزعبلات و.....؟
من:(سکوت)
مرد:اعتقاد به ولایت فقیه؟
من:............
مرد:اعتقاد به رئیس جمهور مردمی و ساده زیست.دکتر....؟
من:...........(همراه با انقباض عضلات)
مرد:کدام روزنامه ها و کدام سایت ها را می خوانی؟
من:.....
مرد:حقوق بشر؟
من:.....
مرد:حضور در راه پیمایی و.........؟
من:.....
مرد:ارتباط با اون ور آب ها؟
من:........
مرد:.....
من:.....
ووووو
مرد: آدم خواهی شد به زودی
من:آدم خواهم شد روزی!
دقایقی بعد صدای به هم خوردن دو شی آهنی و سکوتی سنگین.........
پ ن:راستی من آدم نشده ام هنوز؟؟!
فکر کن یک ترم مونده.مدرک کارشناسیت رو بگیری.بعد از چند سال زحمت.اونهم توی شهرستان.بعد درست آخرین ترمی که مونده فارغ التحصیل بشی.حکم به دو سال تعلیق بدن بهت.یعنی گند به هر چیز جلوته.یعنی همه چیز کشک.
و وثیقه ای فعلا از برای رهایی...
پاراگراف بالا اولین تبعاتیست که برایش رخ داده. می دانم چه حالی دارد.
اما چه کمکی می توانم بکنمش؟
چه بگویمش؟
سخت ملولم و گرفته...........
خواهرکم
آبجی نازنین(تا بحال هیچ گاه این طور خطابت نکرده بودم)
طاقت بیار
برای دل این برادر
خواهش می کنم.............................
رنجور تر از آن که بخواهم حتی فکر کنم که............
عالم اثیری
یا
عالم اسیری
؟
جهان نو را پرولتاریایی ظریف باید
همچنان
و کبوتری سپید
و
آسمانی
سبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز
پ ن:حجم آسمان را می توان از تن من و تو پر کرد
به شرط آنکه بخواهیم..............
|
|