تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال - قهوه چی
 
گذشته های متمایل به حال
 
 
خاطرات یک ذهن نا آرام
 

بانوی سبزپوش بر تخت تکیه زده بود و سیاهی های هاشور خورده بر لباسش را که قرینه می شد بر نور به مبارزه می طلبید.

کلیک.کلیک

تصاویر پشت هم

فریم به فریم می آمدند و در قاب دوربین می نشستند.بانوی زرین مو داشت تکثیر می شد،بانویی که هر حالتی از کرنشش در لنز انعکاسی داشت به اندازه اینجا تا ابدیت

عروق شاید الکل می خواستند برای درک ژرفای این فروغ

خاستگاه هر آنچه واژه بود که تا بحال به بازی گرفته نشده بودند و می شد با ترکیبشان مولانا را حتی به سخره گرفت.

در آخرین فریم اما بانوی سرخ روی ، چشمانش به روبرو بود ، به لنز، به تو

کنکاشی عمیق در این نیمه های تاریک شب که گم شده بودند و از ترس سرما به هم دیگر چسبیده بودند تبلورشان را

......

ایستاده ای و به او و چشمهایش که در خیالت شبیه شان را ساخته ای زل می زنی ، دست در کمرش می اندازی و او را از ورای هر چه تا بحال لنز بوده و تصویر ، بیرون می کشی ، روبرویتان جاده ای است که از قضا دست مدرنیسم کذایی بر آن کشیده شده و سیاهی های آسفالت چشمک زنان با زیر صدای پیت بال و مارک آنتونی می خوانندتان ، چشمهایت را ، چشمهایش را ، می بندی، می بندد

و

راه می افتی.......

کامیار.  ۲:۱۴ بامداد شاید

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 2:16  توسط کامی  | 
 
  بالا