|
از تهران که خارج میشوم ‚همه چیز را به حال خود وامی گذارم‚عادتم است و شاید نکته ای مثبت!!دشتهای سبز و مراتع بکر و کوههای سربه فلک کشیده سبزسبزهمیشه آرزویم بوده و در نوجوانی نیز.ایستادن در جایی که که با تماس انگشتان‚ همزمان با اینکه رطوبت را می بلعی و بوی سبزی را‚احساسی تو را به رخوت می خواندکه تنها دوراه پیشرویت میگذارد:یا آنقدر فریاد بکشی که روحت از جسمت تفکیک شود و یا در سکوتی عمیق‚با تمام وجودت طبیعت را احساس کنی ‚دو احساس کاملا متضاد و در عین حال مکمل........ نظاره روستاییانی که کنجکاوانه خیره ات می شوند و تو را هجی می کنند در اذهانشان‚به تعمق وادارت می کنند که:کیستند و چه می خواهند‚آیا آنها نیز چون تو جنونی به نام پول و زیاده خواهی را در ماورا ذهنشان به جستار می نشینند؟گمان نمی کنم‚لااقل آلایش زندگی و خانوار پرتعدادشان و تلاش بی وقفه شان برای رنج کشیدن!چیزی غیر این را در تو بارور می کند.... النگ دره‚ارتفاعات چالوس وصخره های سنگی انبوه از سبزی ماسال و شاندرمن.... . به مدرنیسم و بورژوازی لعنت میفرستم و از درختی بالا می روم‚به سختی‚خیلی سخت و در ارتفاع 20 متری از زمین دوردست را دیده بانی میکنم و گوش نیز به صدای دارکوبی میسپارم که آنسوترشاید از برای شکم و شاید نیز از برای دلربایی از جفتش کوبش را می آغازد.به خلسه میروم و افتادنم میرود که به وقوع بپیوندد.زیر درختان و هنگام گام برداشتن به روشنی موضوعی به نام فرسایش را لمس میکنم و به کسانی که دچارش شده اند یا میشوند می افتم و ادغام طبیعت در من جاری می شود‚شاید خنده دار باشد‚اما یاد درسی از ادبیات می افتم که داشتیمش :بوقلمونی به نام مگاپود.شبی را به تنهایی و درچادرمهمان جنگل و جنگل نشینان میشوم و با آتشی که با کمک دوستی روستایی افروخته ام شام را که عبارت است از ماهی کوچکی که به سختی صید کرده ام و سیب زمینی بریان به نیش میکشم ‚آرامشی که در این ثانیه ها نصیبم شده با هزاران سال زندگی در مرتفع ترین برجهای پایتخت عوض نمی کنم‚صبح که از دامنه پایین می ایم دهانه رود را میبینم که شهر بیرحمانه پسابش را به آن تزریق می کند‚اهن است و زباله و فضولات و بس.به یاد سازمان حفاظت از محیط زیست می افتم و وظایف آیین نامه ایش. حال دریا را در پیش رو دارم :زیبا کنار‚کپورچال و.... . جایی که می توانم به راحتی تلفیق آسمان و زمین را در دوردست نظاره گر باشم و امواجی که خروشان به سمتم می آیندوگویی می خواهند چیزی رایادآورم باشند‚اما چه چیز؟نمیدانم.باقایق گشتی در امتداد ساحل می زنم وآنچه می بینم آبی است و ابی و ابی.مضافا اینکه آسمان نیز باران را آغاز کرده و برخورد قطره با دریا آن قطعه :قطعه با دریاست......را متذکرم می شود.به ساحل که می رسم و شنهای ساحلی را در مشت میگیرم و از میان انگشتانم می سرانم‚ناخودآگاه یاد ساعت های شنی می افتم و گذر عمری که دانه هایش گوی سبقت همچنان از هم می ربایند.دریا‚بی انتهایی تو مرا نیز به بی انتها بودن وا میدارد‚اما نمیدانم چرا با سد مواجه می شوم‚تو میروی وپیشرفت می کنی و من می مانم و در جا می زنم(سیکل معیوبی که انسانیتم را به وقیحانه ترین شکل موجود زیر سوال می برد) و اینکه چرا؟ وووووو پ ن1:باقی اش اضافات بود و در این مقال نمیگنجید پ ن2:کاش میتوانستم بمانم و برنگردم پ ن3:جای همه تان خالی ............................ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 0:22 توسط کامی |
|
| ||||||