|
تا اینکه...... ادامه ملودرام رمانتیک من یکروز با (ب) شام ‚رستوران .....بودیم و جاتون خالی داشتیم شام می خوردیم که یکدفعه(ب) ساعت مچی خوش تراشش رو نگاهی انداخت و گفت:باید برم پیش سهیل.یکدفعه از چیزی که ابراز کرده بود پشیمان شد و در صدد رفع و رجوع ماجرا بر اومد و دنبال واژگان می گشت که نگذاشتم ادامه بدهد‚در حالی که سورپرایز شدیدی بر من مستولی شده بود‚ کوشش به رفتن کردم‚مانعم شد‚پرسیدم :فقط بگو چه اتفاقی افتاده و سهیل کیه؟بدون هیچ گونه حاشیه ای و بر عکس دقایقی قبل که مستاصل ودرمانده می نمود(رلش رو بسیار عالی بازی می کرد)گفت:ببین کامیار بازی دیگه تموم شده ‚من متاهلم و یک بچه و...... دنیا روی سرم خراب شد‚کلمات رو می شنیدم و نمی شنیدم‚نمی دونستم چه کار باید بکنم‚ویران شده بودم و داغون.باز هم بلوف و نیرنگ؟ ب لب جملاتش این بود:من از لحاظ احساسی و جسمی و روحی توسط همسرم ارضا نمی شوم و می خوام که تو عهده داراین نقش باشی و..... از خودم بدم اومده بود ‚عقم گرفته بود‚ یاد رجاله هایی افتادم که صادق هدایت ازشون یاد می کرد که همه چیزشون ختم می شد به آلت تناسلیشون. دوستش داشتم و برام عزیز بود‚اگه حالش گاهی خوب نبود ‚تمام وجودم دچار رخوت می شد اما....اما اون برای من نقش بازی کرده بود و شده بودم آلت دستش‚درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی که بند به دست و پاشه و ناچار باید از عروسک گردان تبعیت کنه‚اما نه‚اینجا دنیای وهم و خیال و قصه و سن نیز نبودکه همه چیز پروژه وار مبدا و مقصد خاصی داشته باشد و در انتها کات‚اینجا دنیای وانفسایی بود که داشتیم طفیلی وار توش به سختی نفسها رو به شماره می انداختیم و منوکسید کربن تولید می کردیم. سی روز پر فراز و نشیب وسراسرنفرت و خشم وغرور شکسته شده به پایان رسید و در یک روز آبان ماهی بود که :ساعت هفت و دقایقی (برعکس خوش یمنی مستهجنش که کریهانه به من می خندید)‚ضلع شمال غربی میدان صنعت و کات و. و احساسی که تو ماشینش جا موند و من تهی شده بارانی با آسمان باران گرفته تلفیق کمیک واری از طبیعت رو باهم به اجرا گذاشتیم......... من اسارت تاریخ را پیموده ام ای زمان زدگان ابعاد!و از اسارت کیفیت رهیده ام‚زنجیریان اجسام!و اینک این حجم آیینه ای من است که در دسترس سایه هاست‚من میوه نا رسیده الفاظ را نمی خواهم..... پ ن:هر جور که باید خودم توجیه می کردم نمی شد:نه شرع نه عرف نه وجدان و نه انسانی نبود که نبود. پ ن2:بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه.... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 0:9 توسط کامی |
|
| ||||||